دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان معمایی خدیرا اثر زهرا رمضانی

رمان خدیرا

  • زبان فارسی
  • 9.4K 👁
  • 56 ❤️
  • 25 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

زامیرا، دختری‌ست که خواهرش زیبا را در یکی از تاریک‌ترین جنایت‌های باندهای مواد مخدر از دست داده؛ دختری ساده‌دل که قربانی فریب مردی به نام فواد شده و با مرگی دردناک، زامیرا را در آتش انتقام رها می‌کند. زامیرا، با قلبی زخمی و عزمی آتشین، تصمیم می‌گیرد انتقام خواهرش را بگیرد. اما برای این مسیر، به چیزی فراتر از خشم نیاز دارد: مهارت، قدرت و کنترل. پس به دنبال کسی می‌گردد که بتواند او را برای نبردی واقعی آماده کند. در دل کوهستان دنا، مردی مخوف زندگی می‌کند؛ مردی منزوی، خشن و خاموش که چهار سال پیش، دوست صمیمی‌اش را در یک مأموریت ناعادلانه از دست داده و خود را مقصر می‌داند. اما آیا زامیرا با قرار گیری در کنار آن مرد مخوف می‌تواند به آن چه که می‌خواهد برسد؟ می‌تواند انتقام مرگ خواهرش را بگیرد؟ آیا مرد مرموز قصه‌ی ما می‌تواند مقصر اصلی مرگ دوستش را پیدا کند؟ اگر رمانی با فضای صمیمیت، خیانت، فداکاری، ایثار و عشقی آتشین تازه جوانه زده می‌خواهید حتما به دنیای خَدیرا سر بزنید

پارت اول

مقدمه: من حاکم این بازی مرموز هستم، حال تو اگر خواهی نامش را زندگی بگذار.
مهم این است مهره‌های شطرنج به دستور من حرکت می‌کنند و من جوری تو را به بازی می‌گیرم که تو مبهوت می‌مانی.
جوری تو را حیران و منگ می‌کنم که سال‌ها در خلا زندگی کنی.
آشفته! مردد! سرگردان!
کلماتی که با بازی درست من، در حالات و رفتارت قابل رویت است.
و در آخر، تو را کیش و مات می‌کنم، همان کاری که من طالبش هستم و تو از آن فرار می‌کنی.
و این خنده‌های پر از لذت و سرمست من است که نشان از چیرگی و فتح من می‌دهد.
موفقیتی که آمیخته به خون تو و عشقی ایست که باید فدای مهره‌های بیرون رفته از صفحه‌ی شطرنج شود.
شروع
فصل اول: همراهم شو!
انتقام… کلمه‌ای که همانند خار در گلوی من گیر کرده. زیبا را از من گرفتند و حال من باید چیزی را از آن‌ها بگیرم. خون، آرامش، یا حتی جانشان… فرقی نمی‌کند، اما این آتش انتقام باید خاموش شود.
***
باد سرد شبانه از لابه‌لای درختان باغ می‌گذشت و صدای خش‌خش برگ‌ها، سکوت سنگین اطراف را می‌شکست. عمارت بزرگ، با چراغ‌های خاموش و پرده‌های کشیده، همچون حیوانی در کمین، در دل تاریکی نشسته بود. زامیرا نگاهش را از پنجره‌ی ماشین به آن ساختمان دوخت؛ قلبش تند می‌زد، نه از ترس، بلکه از خشم فروخورده‌ای که با شنیدن نام فواد در وجودش شعله می‌کشید.
زامیرا با صدای مردی که شش ماه از عمرش را کنار او سپری کرده بود یه خود آمد:
- این مهمونیا پوشش کارشه. هر شب میاد اینجا هم به قدیمیا مواد می‌رسونه هم چند نفر جدید رو عضو می‌کنه.
زامیرا دندان روی هم فشرد و با خشم دست به دستگیره در برد و گفت:
- پس چرا منتظر بمونیم؟ الان می‌ریم تو، پیداش می‌کنیم، کارشو...
شاهان دست به بازوی دخترک انداخت و با نگاهی تیز و برنده حرفش را برید:
- تو هنوز نمی‌فهمی. شکارچی هیچ‌وقت وسط روز نمی‌پره وسط گله. صبر می‌کنه… تا تاریکی کامل بشه. تا صداها بلند بشن. تا چشما ازش دور بشن.
زامیرا نگاهش را از عمارت گرفت و به نیم‌رخ مربی‌اش دوخت.
- مهمونی کی شروع میشه؟
شاهان نگاه به ساعت دستش انداخت و گفت:
- ساعت نه شب.
زامیرا چشم در حدقه چرخاند و گفت:
- یعنی باید دو ساعت منتظر بمونیم؟!
مرد گوریل‌سان تک چشم پوزخند کمرنگی زد.
- نه... باید آماده‌شیم. اینجا مهمونی پولداراست، نه کوهستان. با این لباس‌ها نمی‌تونیم حتی از در رد شیم.
زامیرا به لباس‌های ساده و تابستانه‌اش نگاه کرد؛ شلوار کتان، مانتوی نخی، بوت‌های رنگ و رفته‌ی سنگین و در حالی که دوباره به کنار دستش و چشم مشکی رنگ شاهان خیره می‌شد پرسید:
- خب من قراره چی بپوشم؟
شاهان بعد از پیاده شدن از ماشین از صندوق عقب دو کاور لباس بیرون آورد و همان‌طور که درب سمت زامیرا را باز می‌کرد گفت:
- اینا رو.
زامیرا با تردید زیپ کاور را باز کرد. درونش یک ماکسی سرمه‌ای ساده اما شیک بود، بدون زرق‌وبرق، اما مناسب مهمانی. کنارش یک مانتوی کوتاه و یک شال ظریف نیز قرار داشت و همین باعث تعجبش شد و نتوانست سوال نپرسد:
- اینارو از کجا آوردی؟
پسرک با لبخند کمرنگی گفت:
- اونش مهم نیست... سایز خودتو گرفتم، فقط احتمال دادم رنگش پسندنت نباشه.
زامیرا لحظه‌ای مکث کرد.
این مرد… خوب در این شش ماه او را یاد گرفته بود، از نوع غذا گرفته تا حتی سبک پوشیدنش... به شش ماه قبل برگشت...
«فلش بک شش ماه قبل»
ماشینش را پارک کرد و پس از کشیدن زیپ کاپشن بادی و بلندش، کلاه و شال گردن را بر سر نهاد. با گام‌هایی مطمئن و محکم از ماشین پیاده شد و نفس عمیقی از هوای سرد کوهستان گرفت؛ هوایی که همچون آغوشی خنک و تازه، روحش را نوازش کرد.
تمام درختان و زمین، در پوششی سفید و نرم از برف غوطه‌ور بودند. هیچ موجود زنده‌ای در این هوای سرد صبحگاهی دیده نمی‌شد و زامیرا در دلش تردید داشت که آیا باید از این سکوت دلنشین خوشحال باشد یا غم زده؟ این خلوت، هم نویدبخش آرامش بود و هم نشانه‌ای از تنهایی سرد.
برای راحتی کار، چوب شکسته شده‌ای را که بر پایین تنه‌ی درختی افتاده بود، برداشت و با گام‌های آرام و کوتاه راه افتاد، هر قدمش بر روی برف‌های نرم صدای خفیفی تولید می‌کرد انگار که زمین به او می‌گفت: «خوش آمدی».
زمستان، با زیبایی و سردی‌اش، دنیایی جدید را پیش روی زامیرا گشوده بود؛ دنیایی که هر قطره برف آن داستانی ناگفته داشت. او در این سفر تنها نبود؛ بلکه با هر قدمی که برمی‌داشت، احساس می‌کرد که طبیعت او را در آغوش گرفته است.
نمی‌دانست قرار است در این کوهستان دراندشت چطور شاهان را پیدا کند و همین موضوع باعث خشمش شده بود و با غرلند سخن گفت:
- دِ آخه بگو مرد، تبعید کردن خودت تو این کوهستان الان کار شاخیه؟
نزدیک به نیم ساعت پیاده‌روی کرد و در دل کوهستان سرد دنا، زامیرا به این نتیجه رسید که شاهان، خود را در این مکان سرد و دور از دسترس زندانی کرده. اما در این میان، هیچ کس از مردم خونگرم شهر سی‌سخت، نتوانسته بودند نشانه‌ای از مقر اصلی این مرد مرموز به او بدهد و همین موضوع، کلافگی را در دلش می‌پروراند.
آسمان ابری و سنگین و سوز سرما، گواهی بر آمدن برف‌های دوباره می‌داد. زامیرا در دلش تنها یک آرزو داشت: «ای کاش آسمان تا زمانی که شاهان را پیدا نکرده‌ام، کاری به کارم نداشته باشد.» به نظرش، این خواسته‌ای نبود که فراتر از دسترس باشد؛ آرزویی ساده که با وجود تمام سختی‌ها، می‌توانست او را به هدفش نزدیک‌تر کند.
از مردمان شهر کوچک سی‌سخت شنیده بود که این منطقه، مأمن حیوانات وحشی فراوانی است تنها در دلش دعا می‌کرد که این موجودات، به دامش نیفتند. چرا که در آن صورت، حسابش با کرام و الکاتبین خواهد بود.
نوک بینی و سر انگشتان دست و پایش، با وجود پوشش گرم، از شدت سرما سِر شده بودند و اگر می‌شکستند، او هیچ چیزی احساس نمی‌کرد. انگار سرما، همچون دستان سرد یک غریبه، به آرامی بر وجودش چنگ می‌زد و او را به چالش می‌کشید.
یک ساعت گذشت و سرما به مغز استخوانش نفوذ کرد؛ به‌سان دستان یخ‌زده‌ی یک غریبه که بی‌رحمانه بر وجودش چنگ می‌زد. زامیرا با نگاهی به دور و برش، تصمیم گرفت تا چای گرمی بنوشد و لرزهای خسته‌کننده را از وجودش برهاند. کوله‌اش را با احتیاط بر زمین گذاشت و فلاکسی را که درون آن آب داغ ریخته بود، بیرون کشید.
با شتاب، آب را در سر فلاکس ریخت و نپتونی را درون آن انداخت. صبر برای سرد شدن چای، به هیچ وجه در برنامه‌اش نبود؛ هوای کوهستان خود به تنهایی زحمت این کار را می‌کشید. زامیرا چای را به سرعت نوشید و در دلش حس گرما و انرژی تازه‌ای شعله‌ور شد، آتش زندگی دوباره در وجودش جان گرفت.
با جمع‌آوری وسایل، کوله‌اش را بر دوش انداخت و دوباره راهی شد. در دامنه‌ی کوه دلش به این امید روشن بود که شاهان احمق، به نوک قله نرفته باشند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان خدیرا

  • نرگس

    0

    امکانش نیس نویسنده محترم آفلاین بزارین🙏🙏🥲

    ۲ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    درود متاسفانه رمان در حال تایپه و کامل نشده ✨

    ۲ هفته پیش
  • نفس

    1

    مبارک باشه عزیزم قدمش پرخیرو برکت

    ۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • روشنا

    0

    سلام زهرا جون خسته نباشی عزیزم، یک رمانی رو شروع به پارت گذاری کرده بودی با موضوع اینکه پسره والیبالیست بود من الان میخواستم شروع کنم به خوندن ولی رمان رو پیدا نمی کنم

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    سلام عزیزم اون رمان بخاطر یک سری اتفاقات تغییر کرد و فعلا رمان خدیرا پارت گذاری میشه

    ۲ ماه پیش
  • فروغ

    در پارت 20

    قلمتون مانا گلم نتونستم صبر کنم شروع کردم به خوندن😁😁

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    خیلی هم عالی منتظر نظرات قشنگت هستم ❤️

    ۲ ماه پیش
  • فروغ

    در پارت 150

    عالی بود بانو جان 💋

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نوش چشمات

    ۳ ماه پیش
  • فروغ

    در پارت 61

    قلمت مانا بانو 🚺

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • فروغ

    در پارت 11

    به به سلام بانووووو چشممون به رمانتون روشن🌞

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات عزیزم ❤️

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 91

    دستت طلا رمانش ب نظرم عالیه فقط یکم از تشابه ها کم شه بهترم میشه اصل رمان و تشابه پُر کرده بازم میگم عالییی

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات عزیزم... آره خودم احساس کردم کمتر خواهد شد که حس کلکل و طنز بیشتر دیده بشه

    ۳ ماه پیش
  • شبنم

    در پارت 110

    عالی بود سپاسگزارم وخسته نباشید

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    خداروشکر که لذت بردی عزیزم ❤️

    ۳ ماه پیش
  • Maniya

    در پارت 11

    سلام نویسنده جانم خیلی وقته متتظر رمان جدیدتم امیدوارم مثل رمان هایی دیگه ات عاشقش بشم

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم امیدوارم که همینطور باشه و لذت ببری 😊

    ۳ ماه پیش
  • ....

    4

    سلام زهرا جون چون رمان وی آی پی و سکه ای من نمی تونم تا آخرش همراهت باشم😭😓 ولی می دونم کارت عالیه و این رمان هم مثل فرد باشکوه می ترکونهههه

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    عزیزم ممنون از نظرت خوشحال میشدم اگه کنارم می‌بودی ❤️

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    2

    به به بانوی هور رمان جدید مبارک😍😍

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    مرسی عزیزمممم ❤️😍

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️