دوست داشتی؟
کاور اصلی داستان پلکان مرگ اثر فاطمه سادات هاشمی نسب

داستان پلکان مرگ

  • زبان فارسی
  • 91 👁
  • 4 ❤️
  • 1 💬

خلاصه رمان داستان کوتاه داستان پلکان مرگ

در یکی از روستا های اطراف شهر آمل، خانواده‌ای وارد یک خانه ویلایی می‌شوند تا برای مدتی از دغدغه های گذشته رهایی یابند. اما از بدشانسی آنها این ویلا سابقه ای کاملا تاریک دارد و داستان هایی در موردش اطراف این روستا پیچیده است. زهرا و علی و سه فرزندشون همون خانواده هستن. ویلایی که اجاره کرده‌اند بهترین ویلاست اما در واقع یک موجود تاریک درونش اقامت دارد. سه فرزند و یک عمارت بزرگ ویلایی که درون خود اهریمن دارد. همه چیز آرام است، گل و بلبل است اما کم کم نشانه ها به چشم می‌آیند. و بعد ناگهان تغییرات شروع می‌شوند. در نهایت آرامش اولیه، به جهنمی در پایان تبدیل می‌شود.

قسمتی از متن رمان داستان پلکان مرگ

با رسیدن به آن اتاق، به سوی تخت قدم نهاد. با تردید به زیرتخت که بسیار تاریک بود نگاهی انداخت. یک شیء تاریک، یک توپ؟ آن هم این زیر؟ شاید برای مسافر های قبلی بوده. خم شد و سرش را پایین‌تر آورد. با تاخیر به زیر تخت نگاه کرد. سیاهی مطلق چشم‌هایش را اذیت کرد اما مدتی بعد به آن عادت کرد. تنها چیزی که می‌بیند تاریکی‌ است. نه بیشتر و نه کمتر! در کمال تعجب حتی دیوار زیر تخت را هم نمی‌بیند! این حد تاریکی طبیعی است؟ متعجب شانه‌ای بالا انداخت و خواست از روی زمین بلند شود که با شنیدن صدای فس فسی، با تردید دوباره به زیر تخت نگاه کرد. چیزی نیست! ابرو هایش را بالا انداخت و خیره به روتختی سیاه تخت با تعجب گفت:
- صدای چی بود؟
نگاه‌اش را باز به تاریکی زیر تخت داد که مجدد آن صدا به گوشش رسید. این‌بار مطمئن شد که اشتباه نشنیده و توهم نزده است! کمی در جای خود جابجا شد و ترسی به وجودش افتاد. زیرا گمان می‌کرد یک موش در زیر تخت است. او از موش بیشتر از هرچیز می‌ترسد. پس بالافاصله از روی زمین بلند شد و به طرف مرد خوابیده روی تخت خم شد. دستش را روی پهلوی پدرش نهاد و محکم او را تکان داد.
محمد بیچاره با شوک ناگهانی، از خواب پرید و سریع در جای خود نشست. با ترس به سارا نگاه کرد و وحشت‌زده پرسید:
- چی شده؟!
سارا شرمنده ببخشیدی زیر لب زمزمه کرد و در حالی که نگران به پدر خواب آلودش نگاه می‌کرد، پاسخ داد:
- مامان گفت بیدارت کنم.
محمد با حرف سارا آرام گرفت و آهی کشید. سپس سرش را بالا و پایین کرد، خسته چشم‌هایش را مالش داد و خمیازه‌ای کشید. سارا اما با انجام کارش ماندن در اتاقی که موش دارد را جایز ندانست. پس به سرعت از اتاق بیرون رفته و به طرف پله‌ها پا تند کرد. در راه با رسیدن به پلکان به آن فکر کرد که چرا در خانه ای به این گرانی و شیکی، باید موش وجود داشته باشد؟
شانه‌ای بالا انداخت و به طرف آشپزخانه رفت. زهرا روی یکی از صندلی های میز غذاخوری چهار نفره نشسته بود و با گوشیش بازی می‌کرد. صندلی کنار مادرش را بیرون کشید و روی آن نشست. سپس در حالی که به زهرا و گوشی سفیدش نگاه می‌کرد که مدام انگشت‌هایش روی صفحه بالا و پایین میشد، پرسید:
- قراره بریم بیرون؟
زهرا آهسته سرش را تکان داد و در حالی که هم‌زمان برای دوست هایش تایپ می‌کرد، پاسخ داد:
- آره، دریا.
سارا سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد و در سکوت به سپهر خیره شد. روی مبل نشسته و به تلویزیون که برنامه کوک پخش می‌کند خیره است. سارا نیز به تلویزیون نگاه کرد، مل مل و بز باش مثل همیشه داشتند با گلی بحث می‌کردند. لبخندی زد، یادش بخیر در کودکی زیاد این برنامه را می‌دید، همیشه هم می گفت من سارا پشم آبادی هستم و با مل مل فامیلم. چقدر که بچه های فامیل به او می‌خندیدند. اکنون با گذشت سال‌ها و بزرگ شدنش می‌داند که نباید هرچیزی را جلوی همه به زبان بیاورد. اما آیا سن دوازده سالگی برای فهمیدن این نکته ها کم نیست؟ شاید نه. کودکانی که پدر و مادر در کنارشان نباشند، زود‌تر از دیگران بزرگ شده و مستقل خواهند شد. آری این حقیقت محض است.
بی حوصله به صندلی تکیه داد و با اندوه به تلویزیون خیره شد که زهرا خطاب به وی گفت:
- سارا برو به سینا بگو بیاد. کتاب منم بیار لطفا.
سارا ابرویی بالا انداخت و متعجب به مادرش که نگاهش توی گوشی بود خیره شد و پرسید:
- سینا؟ مگه کجاست؟
زهرا در حالی که حواسش به پاسخ همکارش در گروه تلگرامیشان بود سرسری پاسخ داد:
- بیرون.
سارا اخم کرد و از روی صندلی بلند شد. به طرف در ساختمان رفت و با خشم در را باز کرد. با بیرون آمدن از خانه نفس عمیقی کشید و به باغ جلویش خیره شد. هوا سردست اما نه آن‌قدر که لازم باشد کاپشنش را بپوشد. زیرا فردی به شدت گرمایی‌ست. پس آسوده از پله‌ها پایین آمد و با رسیدن به باغ نگاهش به مسیر شنی افتاد. بی حوصله وارد مسیر شد و با طی کردن پیچ های فراوان به آلاچیق میان باغ رسید. ابرویی بالا انداخت و با دیدن سینا که روی صندلی‌ها نشسته بود، به او نزدیک شد. بی حوصله خطاب به سینا درحالی که با نگاهش به دنبال کتاب می‌گشت گفت:
- بلند شو مامان گفت می‌خوایم بریم بیرون.
سینا ابرویی بالا انداخت و در حالی که نگاهش را از درخت‌های خرمالوی جلویش می‌گرفت، کنجکاو پرسید:
- کجا؟
سارا شانه‌ای بالا انداخت و بی حال خود نیز کنار سینا روی صندلی های نرم نشست. نگاهی به کتاب روی میز انداخت و پاسخ داد:
- دریا. شمال دیگه چی داره جزء جنگل و دریا؟
سینا خندید و با نگاهی به سارا با تمسخر گفت:
- حوصله نداری چرا؟ الان مثلا دهنت کنده شد جواب دادی؟
سارا بی توجه به او و کنایه های همیشگیش، خم شد و کتاب روی میز را برداشت. نگاهی به جلد قرمزش انداخت. «نبرد با شیاطین، لرد لارس.» ابرویی بالا انداخت، از کی تا به حال مادرش به طرف داستان‌های ترسناک روی آورده؟ تا به یاد داشت کتاب خانه‌اش همیشه پر از رمان های تخیلی و فانتزی بود! اولین بار است که در دست ‌هایش کتابی با ژانر ترسناک می‌بیند‌. سینا با دیدن نگاه خیره و متعجب سارا بر روی نام کتاب، سرش را نزدیک گوش‌هایش آورد و با زمزمه‌ای آرام و لحنی که سعی داشت ترسناک باشد گفت:
- از کجا معلوم. شاید یکی به تور ما هم بخوره!
سارا با این حرف سینا، پوزخندی زد و با تمسخر سرش را به سوی سینا چرخاند. سپس خیره در چشم های قهوه‌ای سینا پرسید:
- باز تو فیلم دیدی؟!
سینا نیم‌خند زد. عقب رفت و باز روی صندلیش جای گرفت. همان‌طور که به جلو خیره میشد مرموز زمزمه کرد:
- خواهرکم بعید نیست. این خونه یه خونه ویلایه.
نیم نگاهی به سارا انداخت و با اطمینان ادامه داد:
- می‌دونی که توی ویلا ها همیشه یه روح یا جسد پیدا میشه!
سپس با ابرو و چشم اشاره‌ای به کتاب توی دست سارا کرد و کنجکاو پرسید:
- این کتاب رو خوندی؟
سارا، متعجب با کمی شک به کتاب خیره شد. نمی‌داند چرا اما احساس خوبی از این مکالمه ندارد. نچی زیر لب گفت که سینا خشنود خیره به گرگینه روی جلد کتاب ادامه داد:
- اوپس، پس بخاطر همینه که باورم نمی‌کنی! مطمئنم ارباب شیطانی لرد لارس قرار نیست اینجا ظاهر بشه اما توی کتاب دقیقا ویلایی به همین شکل وجود داشت که توش پیرانا های گوشت خوار جسد خیلی از قربانی های صاحبشون رو می‌خوردن، جالب نیست؟
سارا با شنیدن این حرف به خود لرزید و خشمگین خطاب به سینا غرید:
- اینا فقط داستانه! واقعی نیستن.
سینا بیخیال شانه‌ای بالا انداخت و با لبخندی ملیح زمزمه کرد:
- گروبیچ هم توی داستان همین رو می‌گفت تا اینکه خودش افتاد توی چاه حقیقت!
سارا کلافه با چاشنی ترس سرش را به چپ و راست تکان داد و با غرغر گفت:
- باور نمی‌کنم. تو هم زیاد رمان خوندی.
سینا خندید، مجدد برای بار سوم خندید و خیره به درخت خرمالوی جلویش گفت:
- با یه سرچ ساده توی گوگل بزرگوار باورت میشه!
سارا دلهره بدی به دلش افتاد. نمی‌خواست باور کند. او کتاب را نخوانده بود اما با توصیف سینا از پیرانا های گوشت خواری که جسد ها را می‌خوردند واقعا حالش بهم ریخته بود. با ساکت شدن سینا، سارا به کتاب خیره شد. گرگینه روی جلدش احساس خوبی به او نمی‌دهد. آن دندان های تیز زردش به حتم قلب بسیاری را درون کتاب پاره کرده! سینا لبخند زد. وقتی به آن فکر می‌کند که به سارا گفته ویلای درون کتاب همچون اینجاست خنده‌اش می‌گیرد. زیرا آن کاخ کجا و این ویلای کوچک کجا! اما سارا که نمی‌دانست پس همینکه او را در این چند روز بترساند کفایت می‌کند.
شرورانه پوزخند زد و خواست مجدد چیزی به سارا بگوید که صدای بلند مادرشان آن‌ها را به زمان حال بازگرداند و البته سارا چند سانت از جا پرید. گویی بدجور در دل داستانی که باورش نمی‌کند غرق شده! سینا با پرش سارا قهقه ای زد و در حالی که از جایش بلند میشد خطاب به وی با تمسخر گفت:
- باز خوبه باورشون نمی‌کنی و این‌قدر می‌ترسی!
سارا خشمگین با چاشنی ترس به سرعت بلند شد تا مبادا در میان این باغ بزرگ تنها بماند. سپس همان‌طور که پشت سینا حرکت می‌کرد، با حرص گفت:
- کوفت!
سینا با خنده‌ای شادمان و سارا با دلهره‌ای سنگین به ماشین رسیدند. مادر و پدرشان سوار بر ماشین منتظر بودند تا آن‌ها نیز سوار شوند تا به دریا بروند. هردو با درنگ سوار شدند. سارا در چپ و سینا در سمت راست ماشین نشست. سپهر هم میانشان قرار داشت. با شادی به همه جا نگاه می‌کرد و ذوق داشت دریا را برای اولین بار ببیند.
البته که سینا و سارا هم اولین بارشان بود؛ منتها آن‌ها پیش‌تر دریا را در لایو های بازیگران و سلبریتی ها دیده بودند. محمد با مستقر شدن بچه ها حرکت کرد و با ریموت، در خانه را گشود. با احتیاط از خانه بیرون آمد و سپس با بسته شدن در، پدال گاز را فشرد. غرش اگزوز های پرادویشان محله اوجی آباد آمل را متوجه خود کرد و به طرف ساحل سرخرود ماشین را به جاده انداخت. با سرعت بسیاری از میان شالیزار های کنار جاده می‌گذشتند. سارا با شادی به بید هایی نگاه می‌کرد که عمری چند ساله داشتند، شاید کمه کم ده سال!
سینا از آن‌طرف گه گاهی به گاو ها و گوسفندانی که اطراف جاده گله گله در میان شالی های چیده شده می‌چریدند نگاه می‌انداخت و سپهر که عاشق سگ است مشتاق اطراف را می‌کاوید تا بلکه سگ جدیدی پیدا کند. زهرا اما سرش توی گوشی است و با چت کردن با همکار هایش مشغول است. محمد نیز تمام حواسش پی رانندگی‌ست تا مبادا تصادف کنند و کارهایشان در تهران به مشکل بخورد.
حدود بیست دقیقه بعد به ساحل سرخرود می‌رسند. با توقف ماشین در پارکینگ اختصاصی، سارا خوشحال از ماشین بیرون می‌آید. سپهر نیز به دنبال او سعی دارد خود را از ماشین به پایین بیندازد که سارا او را در آغوش می‌کشد. با احتیاط او را روی زمین می‌گذارد و خطاب به مادرش می‌گوید:
- مامان سپهر رو من نگه نمی‌دارما!
مادرش سرش را بالا می‌آورد و به وی نگاه می‌کند. سپس با تحکم می‌گوید:
- بی‌خود! خودت باید تا آخر مواظب...


بیشتر بخوانید
نظرات داستان پلکان مرگ
  • سهیل۳۰

    1

    به به یه رمان دیگه از خانم هاشمی نسب😍 من الان پوسترشو دیدم..میریم که بخونیم

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!