دوست داشتی؟
رمان عاشقانه دکتر اقیانوس اثر زهرا رمضانی

رمان دکتر اقیانوس

  • زبان فارسی
  • 130.2K 👁
  • 583 ❤️
  • 1.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان معمایی دکتر اقیانوس

سرگرم زندگی آرام خود بودم که ناگه پیدایت شد، نه توانستم از تو عبور کنم نه کنارم نگه دارمت! نبض زندگی‌ام با ورودت به تلاطم افتاد و من توان مانوس کردن آن را نداشتم. راست می‌گفتی تو متمایز بودی از تمام افرادی که در اطراف من بودند. تلاش‌های بی‌وقفه ام برای شناختت کافی نبود و تو نمی‌دانی که چطور مرا در خال فرو بردی!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

سخن نویسنده: همیشه دنبال این هستیم که عشق واقعی را پیدا کنیم، اما نمی‌دانیم که احساسات عاشقی، از اولین جرقه‌ها، صحبت‌ها و نگاه‌ها شروع می‌شود، هیچوقت دنبال پیچیدگی نباشید، دنبال سرسخت ها نباشید و این رمان بر همین اساسه، دو شخصیت درون این رمان تمامی احساساتشان در دنیای واقعی وجود داشته و به هیچ عنوان غیرمعقول یا عجیب نیست. امیدوارم از خوندان این عاشقانه لذت ببرید.
فصل اول: دکتر اقیانوس
آسمان پیاپی غرش می‌کرد و صدای رعد و برق، همچون نغمه‌ای ترسناک در دل شب، به گوش می‌رسید. کهربا، با تجربه‌ای که از سال‌ها کار در این کلینیک داشت، به این صداهای رعدآسا عادت کرده بود. او پرده‌ی زمخت اتاق را کشید و روکش سفید رنگش را به آرامی درآورد، گویی که می‌خواست دنیای بیرون را از خود دور کند. در حال جمع و جور کردن وسایلش بود که ناگهان صدای زنگوله‌ای که به در ورودی کلینیک وصل شده بود، به صدا درآمد.
ساعت نزدیک به یک بامداد بود و آمدن کسی در این ساعت تاریک، نشانه‌ای از اضطراب و نگرانی بود؛ یعنی حیوانی از اهالی روستا در حال زایمان است. به یاد آورد که گاو حاج حیدر نزدیک به زایمانش است. لبخندی بر لبانش نشست. با شتاب از اتاقش خارج شد و در دلش دعا کرد که همه چیز به خوبی پیش برود.
قبلاً تمامی چراغ‌های کلینیک را خاموش کرده بود، اما اکنون خواست دستش را به سوی چراغ ببرد و آن را روشن کند که ناگهان صدای بم و گرفته‌ای از مقابلش بلند شد و لبخند از لبانش پر کشید. ترسیده، دست بر روی قلبی گذاشت که مانند گنجشکی تند، در قفس سینه‌اش می‌کوبید.
در آن لحظه، تاریکی اتاق گویی به دستانش چنگ انداخته بود و او را در آغوش خود محاصره کرده بود. هر ثانیه برایش به اندازه یک ساعت می‌گذشت و او همچنان در تلاش بود تا با شجاعت بر ترسش غلبه کند.
- روشن نکن!
با ترس دستش را از روی سینه به سمت دهانش سوق داد و هین بلندی کشید و گفت:
- شما... شما کی هستی؟
قامت بلند مرد روبرویش به یک باره همچون درختی که در طوفان می‌افتد، فرو ریخت و صدای افتادنش مانند زنگ خطری در دل شب طنین‌انداز شد. جیغ بلندی از گلوی کهربا بیرون آمد و ناگهان به سمت او یورش برد. برسام، با تن نسبتاً لش و ناتوانش، به سختی ناله‌ای ریز و عمیق سر داد و خود را به دیوار پشت سرش چسباند، گویی که دیوار تنها پناهگاهش در این دنیای پر از خطر بود.
کهربا خواست چیزی بگوید، اما کلماتش در گلو مانده بود و درست ادا نمی‌شد. برسام، با چشمان پر از وحشت و دست خونین و خیسش، به سرعت دهان کهربا را گرفت و با لحن ملتمس و هراسانی گفت:
- هیش! سروصدا نکن. اگه بفهمن من اینجا قایم شدم، دوتامون رو می‌کشن!
صدایش، همچون وزش باد سردی در دل تاریکی، لرزه‌ای بر اندام کهربا انداخت. او به چشمان برسام خیره شد؛ چشمانی که در آن‌ها ترس و وحشت موج می‌زد. قلبش به تپش افتاده بود و احساس می‌کرد که زمان در این لحظه متوقف شده است.
برسام، با دستانی که هنوز آثار خون بر آن باقی مانده بود، دهان کهربا را رها نکرده و صامت شده بود در آن سکوت مرگبار، تنها صدای نفس‌های تندشان به گوش می‌رسید. در آن تاریکی غلیظ و پر از سایه‌های هراس‌انگیز، چشمانشان به یکدیگر دوخته شده بود.
لحن ملتمس برسام، همچون زنگ خطری در دل شب، هشداردهنده و دلهره‌آور بود و کهربا آن را به خوبی فهمید. در آن تاریکی که چشمانش کم‌کم به آن عادت کرده بود، چهره‌ی درهم برسام را از نظر گذراند؛ چهره‌ای که همچون آسمانی طوفانی، غم و اضطراب را در خود جای داده بود. قطرات آب از موهای افتاده بر پیشانی بلندش به آرامی سرازیر می‌شد و بر روی هیکل بزرگ و درشتش، مانند بارانی سرد و بی‌رحم می‌چکید.
کهربا، با نگاهی پر از نگرانی، متوجه شد که سر زانوهایش به خاطر نوع نشستن، کاملاً خیس شده است. در آن لحظه، احساس کرد که دنیای پیرامونشان به یک باره کوچک‌تر شده و تنها فضای بینشان پر از تنش و اضطراب است. گویی زمان در این سکوت مرگبار متوقف شده و تنها صدای قلب‌هایشان بود که با تپش‌های تند و نامنظم، روایتگر ترس و ناامیدی‌شان بود.
برسام چشمان و لبان نسبتاً باریکش را از درد روی هم فشار می‌داد و نفس‌هایش به تندی و بی‌نظم در می‌آمد، گویی که هر دم، آخرین نفسش باشد. لرزش دستی که بر روی دهان کهربا گذاشته بود، آنقدر شدید و مملو از اضطراب بود که باعث شد اجزای صورت دخترک نیز به طرز عجیبی بلرزد.
کهربا گوش تیز کرد و در دل شب، صدای گام‌های عده‌ای که در باران می‌رفتند و با هم گفتگو می‌کردند، به وضوح به گوشش رسید. صدای مردی با لحنی پر از نگرانی در دل باران طنین‌انداز شد:
- برسام زخمی شده، نمی‌تونه دور شده باشه! همه جا رو بگردید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان دکتر اقیانوس
  • Marym

    0

    قشنگ بود ولی کاش داستان به این قشنگی و جذابی طولانی تر بود🦋🌈

    ۳ روز پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم خداروشکر که لذت بردی ادامه‌ش کلیشه ایجاد می‌کرد 😊

    ۲ روز پیش
  • کیانا

    در پارت 441

    عزیزمم عالی بود مدتها بود که هیچ رمانی منو زیاد جذب نمیکرد اما الان با خوندن این رمان واقعا زبونم قادر به توصیف این شاهکار نیست و این رمان و قلم قوی شما تونست منو وارد دنیای دیگه کنه قلمت مانا باشه گلمم

    ۶ روز پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات بشم نوش چشمات و روحت... خوشحالم که لذت بردی

    ۶ روز پیش
  • هلنا

    در پارت 441

    خدا قوت نویسنده جان رمانِ بسیار دلنشین و زیبایی بود.💞✨🫧 قلمتون مانا... من که خودم به شخصه در طول خوندن خیلی لذت بردم. خیلی قشنگ عشق واقعی رو توصیف کردید.🫠🤍🌱 این رمانتون برام جزوی از رمان های شد که به خاطر قشنگیش نویسنده عزیزش همیشه در یادم خواهد موند.😊💫💙

    ۲ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خیلی خوشحالم که لذت بردی و کیف کردی ❤️✨

    ۲ هفته پیش
  • هستی

    در پارت 150

    عجببب خلافکار شاعر شیطون ندیده بودیم که زهرا جون به لطفت دیدیم😂😂😂😂عاااالیههه😊

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    این آدم در دنیای واقعی وجود داشته ها

    ۴ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 150

    عهه خیلیم عالی

    ۴ ماه پیش
  • پرنیان

    در پارت 150

    راست میگیددد واقعا ؟؟؟؟؟

    ۴ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    بله گل دختر

    ۴ هفته پیش
  • پرنیان

    در پارت 130

    چه برسام جذاب عاشقش شد فقط اونجا که میگه به لاک پشت و حلزون تو سرعت نهیب زدی 🤣

    ۴ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😊😂 بله بله

    ۴ هفته پیش
  • پرنیان

    در پارت 80

    رمانش چه وایب خوبی دارهه بوی دریا میدههه

    ۴ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    عزیزممم ✨ چه قشنگ نواختی ❤️

    ۴ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 440

    خدایا به ما هم از این عشق ها عطا کن

    ۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    امین ✨

    ۱ ماه پیش
  • مامان عسل

    در پارت 441

    خدا قوت نویسنده عزیز ..رمان سرشار از احساس و لطافت خاص خودش رو داشت دست مریزاد وقیمت مانا عزیزم 🌸🌸

    ۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات عزیزم نوش چشمات

    ۱ ماه پیش
  • مامان عسل

    در پارت 440

    قلمت مانا..اشتباه تایب

    ۱ ماه پیش
  • Zeyn

    در پارت 440

    قشنگ و پر از احساس بود🥹🥹

    ۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    خوشحالم که لذت بردین

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 90

    بی زحمت همین برسامو بزار میبرم

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    چش☺️

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 60

    خدتیا یه برسام تو دنیای واقعی بمابده

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ها بگرد پیدا می کنی ☺️

    ۲ ماه پیش
  • سامانتا

    در پارت 300

    اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا به خال هنداوش بخشم سمرقند و بخارا را

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    به به

    ۳ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    سلام میشه موضوع داستان رو بگید ؟

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    عزیز هم خلاصه داره هم ژانرها مشخصه

    ۳ ماه پیش
  • عسل

    در پارت 280

    من موندیم دخترای رمان ها چرا با خلافکار بودن پارتنر شون مشکل دارن بیخیال دیگه اه خوبه که هیجان داره ببین توی دنیایی واقعی واقع هستند کسایی که دوس داشته باشن

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    خب دختر یک سری آدمها از ریسک کردن و زندگی هیجانی ترس دارن برای همینه😂

    ۳ ماه پیش
  • عسل

    در پارت 280

    زندگی به هیجانشه 😂😂اونا دیگه خیلی ترسون

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😂😂

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟