دوست داشتی؟
رمان عاشقانه دکتر اقیانوس اثر زهرا رمضانی

رمان دکتر اقیانوس

  • زبان فارسی
  • 133.7K 👁
  • 589 ❤️
  • 1.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

سرگرم زندگی آرام خود بودم که ناگه پیدایت شد، نه توانستم از تو عبور کنم نه کنارم نگه دارمت! نبض زندگی‌ام با ورودت به تلاطم افتاد و من توان مانوس کردن آن را نداشتم. راست می‌گفتی تو متمایز بودی از تمام افرادی که در اطراف من بودند. تلاش‌های بی‌وقفه ام برای شناختت کافی نبود و تو نمی‌دانی که چطور مرا در خال فرو بردی!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

سخن نویسنده: همیشه دنبال این هستیم که عشق واقعی را پیدا کنیم، اما نمی‌دانیم که احساسات عاشقی، از اولین جرقه‌ها، صحبت‌ها و نگاه‌ها شروع می‌شود، هیچوقت دنبال پیچیدگی نباشید، دنبال سرسخت ها نباشید و این رمان بر همین اساسه، دو شخصیت درون این رمان تمامی احساساتشان در دنیای واقعی وجود داشته و به هیچ عنوان غیرمعقول یا عجیب نیست. امیدوارم از خوندان این عاشقانه لذت ببرید.
فصل اول: دکتر اقیانوس
آسمان پیاپی غرش می‌کرد و صدای رعد و برق، همچون نغمه‌ای ترسناک در دل شب، به گوش می‌رسید. کهربا، با تجربه‌ای که از سال‌ها کار در این کلینیک داشت، به این صداهای رعدآسا عادت کرده بود. او پرده‌ی زمخت اتاق را کشید و روکش سفید رنگش را به آرامی درآورد، گویی که می‌خواست دنیای بیرون را از خود دور کند. در حال جمع و جور کردن وسایلش بود که ناگهان صدای زنگوله‌ای که به در ورودی کلینیک وصل شده بود، به صدا درآمد.
ساعت نزدیک به یک بامداد بود و آمدن کسی در این ساعت تاریک، نشانه‌ای از اضطراب و نگرانی بود؛ یعنی حیوانی از اهالی روستا در حال زایمان است. به یاد آورد که گاو حاج حیدر نزدیک به زایمانش است. لبخندی بر لبانش نشست. با شتاب از اتاقش خارج شد و در دلش دعا کرد که همه چیز به خوبی پیش برود.
قبلاً تمامی چراغ‌های کلینیک را خاموش کرده بود، اما اکنون خواست دستش را به سوی چراغ ببرد و آن را روشن کند که ناگهان صدای بم و گرفته‌ای از مقابلش بلند شد و لبخند از لبانش پر کشید. ترسیده، دست بر روی قلبی گذاشت که مانند گنجشکی تند، در قفس سینه‌اش می‌کوبید.
در آن لحظه، تاریکی اتاق گویی به دستانش چنگ انداخته بود و او را در آغوش خود محاصره کرده بود. هر ثانیه برایش به اندازه یک ساعت می‌گذشت و او همچنان در تلاش بود تا با شجاعت بر ترسش غلبه کند.
- روشن نکن!
با ترس دستش را از روی سینه به سمت دهانش سوق داد و هین بلندی کشید و گفت:
- شما... شما کی هستی؟
قامت بلند مرد روبرویش به یک باره همچون درختی که در طوفان می‌افتد، فرو ریخت و صدای افتادنش مانند زنگ خطری در دل شب طنین‌انداز شد. جیغ بلندی از گلوی کهربا بیرون آمد و ناگهان به سمت او یورش برد. برسام، با تن نسبتاً لش و ناتوانش، به سختی ناله‌ای ریز و عمیق سر داد و خود را به دیوار پشت سرش چسباند، گویی که دیوار تنها پناهگاهش در این دنیای پر از خطر بود.
کهربا خواست چیزی بگوید، اما کلماتش در گلو مانده بود و درست ادا نمی‌شد. برسام، با چشمان پر از وحشت و دست خونین و خیسش، به سرعت دهان کهربا را گرفت و با لحن ملتمس و هراسانی گفت:
- هیش! سروصدا نکن. اگه بفهمن من اینجا قایم شدم، دوتامون رو می‌کشن!
صدایش، همچون وزش باد سردی در دل تاریکی، لرزه‌ای بر اندام کهربا انداخت. او به چشمان برسام خیره شد؛ چشمانی که در آن‌ها ترس و وحشت موج می‌زد. قلبش به تپش افتاده بود و احساس می‌کرد که زمان در این لحظه متوقف شده است.
برسام، با دستانی که هنوز آثار خون بر آن باقی مانده بود، دهان کهربا را رها نکرده و صامت شده بود در آن سکوت مرگبار، تنها صدای نفس‌های تندشان به گوش می‌رسید. در آن تاریکی غلیظ و پر از سایه‌های هراس‌انگیز، چشمانشان به یکدیگر دوخته شده بود.
لحن ملتمس برسام، همچون زنگ خطری در دل شب، هشداردهنده و دلهره‌آور بود و کهربا آن را به خوبی فهمید. در آن تاریکی که چشمانش کم‌کم به آن عادت کرده بود، چهره‌ی درهم برسام را از نظر گذراند؛ چهره‌ای که همچون آسمانی طوفانی، غم و اضطراب را در خود جای داده بود. قطرات آب از موهای افتاده بر پیشانی بلندش به آرامی سرازیر می‌شد و بر روی هیکل بزرگ و درشتش، مانند بارانی سرد و بی‌رحم می‌چکید.
کهربا، با نگاهی پر از نگرانی، متوجه شد که سر زانوهایش به خاطر نوع نشستن، کاملاً خیس شده است. در آن لحظه، احساس کرد که دنیای پیرامونشان به یک باره کوچک‌تر شده و تنها فضای بینشان پر از تنش و اضطراب است. گویی زمان در این سکوت مرگبار متوقف شده و تنها صدای قلب‌هایشان بود که با تپش‌های تند و نامنظم، روایتگر ترس و ناامیدی‌شان بود.
برسام چشمان و لبان نسبتاً باریکش را از درد روی هم فشار می‌داد و نفس‌هایش به تندی و بی‌نظم در می‌آمد، گویی که هر دم، آخرین نفسش باشد. لرزش دستی که بر روی دهان کهربا گذاشته بود، آنقدر شدید و مملو از اضطراب بود که باعث شد اجزای صورت دخترک نیز به طرز عجیبی بلرزد.
کهربا گوش تیز کرد و در دل شب، صدای گام‌های عده‌ای که در باران می‌رفتند و با هم گفتگو می‌کردند، به وضوح به گوشش رسید. صدای مردی با لحنی پر از نگرانی در دل باران طنین‌انداز شد:
- برسام زخمی شده، نمی‌تونه دور شده باشه! همه جا رو بگردید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان دکتر اقیانوس

  • Sodabe

    در پارت 440

    عالی بود امیدوارم همه زوج های عاشق عشقشون به هم همین طور عمیق و صادقانه باشه زندگی فقط با عشق قشنگه

    ۳ روز پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    خداروشکر که لذت بردی... منم امیدوارم ☺️

    ۲ روز پیش
  • ماهی

    در پارت 440

    خیلی ممنوک از نویسنده بابت این رمان زیبا🙏🏻🙏🏻

    ۱ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۱ هفته پیش
  • ماهس

    در پارت 440

    این واقعا یه رمان عاشقانه ی زیبا بود هرچقدر از زیباییش بگم کم گفتم 😍👌

    ۱ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    خداروشکر که لذت بردی

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    در پارت 380

    این حس خیلی بده من یه بار توخواب تجربش کردم اینکه دیگه نتونم کار مورد علاقم رو با دستم انجام بدم خیلی دردناکه🥺🥺

    ۱ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😭

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    در پارت 290

    چقدر حرفاشون بهم شیرین بود🥲

    ۱ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😃😍

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    در پارت 280

    اخی بگردم امیدوارم دوریشون به دویاسه سال نرسه همون یک سال بسه

    ۱ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    امیدوارم

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    در پارت 190

    واقعا چقدر قشنگه عشقشون 😊😍

    ۱ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    خیلی

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    در پارت 130

    خب جرقه عشق برسام شده شد دیگه😁🤭

    ۱ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    در پارت 100

    واقعا این برسام خیلی عجیبه🤨

    ۱ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😂

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    در پارت 70

    این برسام چه زبوونی داره

    ۱ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    آره کجاشو دیدی

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    در پارت 60

    دقیقا اصلا به چهره کیان نمیخوره من هنوز رمان رو شروع نکرده بودم فکر میکردم کیان نقش اصلیه

    ۱ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    چی بگم ولا

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    در پارت 10

    قلم زیبا و گیراس 👌👌

    ۱ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    عزیزی

    ۱ هفته پیش
  • ماهی

    در پارت 160

    برخرمگس نعرکه لعنت کدوم مزاحمی بوود😡

    ۱ هفته پیش
  • Marym

    0

    قشنگ بود ولی کاش داستان به این قشنگی و جذابی طولانی تر بود🦋🌈

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم خداروشکر که لذت بردی ادامه‌ش کلیشه ایجاد می‌کرد 😊

    ۲ ماه پیش
  • کیانا

    در پارت 441

    عزیزمم عالی بود مدتها بود که هیچ رمانی منو زیاد جذب نمیکرد اما الان با خوندن این رمان واقعا زبونم قادر به توصیف این شاهکار نیست و این رمان و قلم قوی شما تونست منو وارد دنیای دیگه کنه قلمت مانا باشه گلمم

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات بشم نوش چشمات و روحت... خوشحالم که لذت بردی

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️