دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه کلکلی شیدای کافر اثر الهه محمدی

رمان شیدای کافر

  • زبان فارسی
  • 76.2K 👁
  • 108 ❤️
  • 838 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

سینا جوانی زخمی را توی خیابان پیدا می‌کند و به بیمارستان می‌رساند. جوان بعد از مدتی که در کماست فوت می‌کند و خانواده‌ی متوفی خصوصا برادرش سینا را مسبب این حادثه می بیند. شهاب، برادر متوفی به هیچ وجه زیر بار نمی‌رود که سینا نقشی در فوت برادرش نداشته است و رضایت نمی‌دهد. سینا گرفتار می‌شود و خانواده‌اش برای گرفتن رضایت پیش شهاب و خانواده‌اش رفت و آمد می‌کنند. سبا، خواهر سینا که می‌فهمد شهاب دست‌بردار نیست، به تنهایی به محل کار شهاب می‌رود تا برای برادرش رضایت بگیرد. شهاب و سبا طی جریاناتی دعوایشان می‌شود. اما شهاب در انتها می‌گوید به شرطی حاضر است رضایت دهد که سبا خدمتکار خانه‌ی آنها شود. سبا قبول می‌کند. شهاب و سبا به عقد هم در می آیند و سبا وارد خانه‌ی شهاب می‌شود. آن‌ها رسما زن و شوهرند اما به عنوان همخانه با هم زندگی می‌کنند. تا اینکه ماجرا شکلی تازه می‌گیرد...

پارت اول

به‌نام‌خدا
فصل اول
با جیغ خفه‌‌ای از جا پریدم‌. می‌لرزیدم. درست مثل لحظه‌ای که روی پل بودم! لحظه‌ای که پل زیر پایم می‌لرزید، صدای جیغ‌هایم و تنم مشمئز شده بود.از رسیدن دست و نگاهش به تنم !
قصدش دریدنم بود که ...
روی سجاده‌م نشستم و دو دست نیمه‌جانم را به صورتم چسباندم. همه ا‌ش کابوس بود. همه‌اش ! اما دلم مثل گنجشک مانده در حبابی شیشه‌ای داشت به دیواره‌ی سینه‌ام می‌کوبید.آنقدر محکم تا بیرون بپرد! گرگ زخمی قصه، او بود. با آن چشم‌های وحشی و طوفانی و گرگ نشانش! انگار که تمام عمرش خون خورده بود! هر چه بیشتر فکر کردم، حالم بدتر شد. دو دستم را با تسبیحم روی قلبم فشاردادم و شروع به گفتن ذکری کردم که ورد زبان مامان و خاله ام بود! بلند شدم و دوباره سرسجاده‌م ایستادم. در آن گرگ و میش بغض کرده و ترسیده که پرنده‌ی تنهای دلم به جان کندن افتاده بود، جز چسبیدن به خدا و اعتقاداتم و التماس ، راهی برای آرام کردن خود نداشتم. اشک ریزان قامت بستم و نماز صبر را از اول شروع کردم! شاید برای هزارمین بار.
زانوانم که خسته شد،دراتاق شروع به قدم زدن کردم تا پاهایم از حالت خواب رفته گی بیرون بیاید.پشت پنجره ی اتاقم کشیده شدم.پرده را کنار زدم و شبه آدمی شبیه بابا دیدم !زیر سرمایی که بخار بازدم آدم یخ می زد، داخل حیاط نشسته بود.فکر کردم دور از جانش سکته کرده است.هیچ غبار سفیدی که نشانی از زندگی و نفس کشیدن باشد،در هوا پخش نمی‌شد.زاویه نگاهش مطمئنم می کرد زنده است.خواستم کنارش بروم ،اما چه می گفتم؟می ترسیدم از اتاقم بیرون روم و با مامان روبه رو شوم. دوباره چشم در چشمش شوم و بغضم بترکد. دو ساعت پیش خاله مرا داخل تخت خواباند و سفارش کرد بخوابم .اما خواب کجا بود؟ خاله رفته ،نرفته بلند شدم و سر سجاده نشستم.آن هم از وضع خوابیدنم.سر سجاده لحظه ای خوابم برد و با کابوسی دهشتناک پریدم.از سال گذشته تا به حال یک لحظه آرامش به خانه ی ما حرام شه بود.برای همه ی اهل خانه! اهل فامیل!اهل محلی که پدر و مادرم از شب عروسی شان وارداین خانه شدند تا به حال.فکر کنم راحت ترین کسی که آن شب ها سر بر بالین می گذارد "سینا"ست.کسی که همه ی ما به خاطرش داغان بودیم. نفس عمیقی کشیدم وبرگشتم. لبه ی تختم نشستم. نگاهم به تصویر دو نفره مان افتاد .گرمای دست سینا به دوره گردنم را ،از داخل قاب عکس حس می‌کردم .اشک روی گونه ام خط کشیدو شوری آن زیر زبانم رسید. نمی دانم در این یک سال چقدر گریه کرده بودم .اما این اشکهای لعنتی هیچ فایده‌ای به حال برادر نازنینم نداشت.باید برایش دعا می کردم.برای ثابت شدن بی گناهی سینا هیچ چیزی جز دعا پیش رویمان نبود.از شدت دلهره دلم پیچ رفت.نتوانستم سرسجاده بنشینم.
یواشکی از اتاق بیرون آمدم و به طرف دستشویی رفتم. صدای زمزمه ی مامان و خاله به خوبی می آمد.خاله آن روزها همدم مامان بود.اغلب شب ها پیشش می ماند و غمخوار بود .هر دویشان با لحنی خش گرفته حرف می‌زدند.کسی که حالش خرابتر می زد، مامان بود!خاله نیز طبق معمول امیدواری اش می داد.یک لحظه با خودم گفتم؛"وای،خدایا ! اگه رای دادگاه به نفع سینا نیاد چی به سر ما میاد؟تا کی باید چوب انسانیتشو بخوره؟مامانم چه کار می کنه؟ بابا چی؟ خودم!!!"
دو دستی روی دهانم کوبیدم که نفوس بد نزن و چپیدم داخل دستشویی. مشت مشت آب به صورتم پاشیدم تا کمی نفسم بالا آمد.تجدید وضو کردم و بیرون آمدم. نتوانستم زیاد نماز بخوانم. زانوهایم دیگر جان نداشت.سرسجاده نشستم و تا نفس داشتم و جانم می کشید به درگاه پروردگارعجز و لابه کردم و دعا خواندم .از خدا خواستم به هر طریقی برادر جوانم را از مهلکه ای که گرفتارش شده بود نجات دهد.ضجه زدم بیگناهی اش را ثابت کند و به آغوش پدر و مادرم پسش دهد.از شدت بی قراری و در خفای خودم خفه شدم. روی سجاده افتادم.نفهمیدم چطوری و چگونه گذشت. وقتی از جا پریدم که خاله تکانم داد. چشمای سرخ و پف آلودمان برای هم تعریف می کرد چه شبی را گذرانده ایم.
صبحی دیگر قداره کشان رسیده بود و با تیزی نورش برایمان شمشیر می کشید.صدای زنگ آیفون که در خانه پیچید،بند دلم پاره شد. هر دو می دانستیم چه کسی پشت در است!هر ثانیه ی آن لحظات آزارمان می داد و هر صدای زنگی دلمان را از ریشه می کند.نفسمان به هر تلنگری بند شده بود. خاله فشاری سر شانه ام داد و در حال برخاستن گفت:
"-اگه می خواهی همراه بابات بری دست بجنبون خاله. "
خاله که رفت مثل قرقی پریدم تا آماده شوم و همراه پدر بروم.از پشت پنجره عمو را در حال وارد شدن دیدم. در را نبسته بود که دو تا دایی ها و پدربزرگ مادریم رسیدند .بابا پدر نداشت تا به دادش برسد.همیشه هر کدام از آنها همراه من و پدر به ملاقات ها می آمدند.حتی اگر راهشان نمی دادند.بقیه قوم و خویش علی الخصوص دوستان سینا نیز طی آن روزها هوایمان را داشتند و مدام پی گیر اوضاع بودند.سینا آدمی نبود که کسی بتواند نسبت به او بی تفاوت باشد.آن روز که روز سرنوشت سازش بود.دوشنبه ی پیش از او شنیدم منتظر اعلام رأیش است.روزی که حکم سینا قطعی می شد و دادگاهش بود.به همراه پدربزرگ و دایی ها شده و سمت ندامتگاه براه افتادیم.جایی که جای سینای ما نبود.برادرم تنها عزیزخانه ی ما به شمار نمی رفت.از کوچک و بزرگ عاشقش بودند!محبت های بی ریایش آدم را دیوانه می کرد. اینقدر مهربان و مردم دار بود که هنوز هم نمی فهمم چرا چنین مصیبتی گریبانش را گرفت!!!!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.7 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 126 رای
5 ★
71%
4 ★
25%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان شیدای کافر

  • فاطمه

    در پارت 1142

    عشق بابا کیه مامان😂 عالی بود

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    خیلی

    ۲ ساعت پیش
  • میم

    در پارت 1143

    دستت درد نکنه الهه جون،عالی بود،خسته نباشید 🙏🏻🌹

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    متشکرم عزیزم

    ۲ ساعت پیش
  • میم

    در پارت 1142

    خیلی گناه داشت سبا،کاش می تونست خانوادشو ببینه،ولی اگه نمی کفت و می رفتن داخل خونه دیگه شهاب نمی بخشیدش و ممکن بودسکته کنه از عصبانیت 🥺

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    واکنش نشان نمیداد بدتر می‌شد

    ۲ ساعت پیش
  • مریم

    در پارت 1144

    عالیه عالیه هرچی بگم عالیه بازم کمه بازم کمه

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ ساعت پیش
  • فاطمه

    در پارت 1120

    واای من امشب منتظر پارت جدیدم تروخدا دوتا پارت بذارید فردام تعطیله تو خماری میمونیم

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    😄😄😄

    ۲ ساعت پیش
  • نفس

    در پارت 1160

    یجوری ازش میپرسه چرا ناراحتی، که انگار باید بعد ۶ سال دوری از خانواده شو تصمیم شوهرش برای دوری بیشتر، بلند شه بندری برقصه که آخ جون داره میره پیش خاله شوهرش!!

    ۱ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    🤭

    ۲ ساعت پیش
  • نفس

    در پارت 1151

    واای چقدر این شهاب رو مخه!! کاش یکی می نشوندش سرجاش

    ۱ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    🫣🫣🫣

    ۲ ساعت پیش
  • میم

    در پارت 1162

    خدایا،این دیگه چه جونوریه آخه،خودش غرق شده تو خانواده،حالا هم می خواد بره پیش اون یکی خاله،عین بچه ها لجبازه ولی برعکس اونا خیلی سرسخت و هیچوقت نظرش عوض نمی شه ولی در عین حال خیلی ضعیف و آسیب پذیره از فک از دست دادن سبا 😮🙏🏻

    ۱ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    🫣🫣🫣

    ۲ ساعت پیش
  • زهرا

    در پارت 1162

    اگه شهاب به این لجبازی ادامه بده خانواده خودشو از دست میده شاید اندازه سر سوزن بفهمه دوری از خانواده یعنی چی باز سبا و بازصبر سبا

    ۱ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    تا حدودی

    ۲ ساعت پیش
  • فاطمه

    در پارت 1161

    شهاب انقدر سبا دوست داره که میترسه اگه بذاره خانوادشو ببینه از دست بده سبا واسه همیشه ترکش کنه بخاطر همین نمبتونه کوتاه بیاد اینجوری ارامشش بیشتر میشه اگه بذاده سبا بره پیش خانوادشو ببینه

    ۱ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    کمی درسته

    ۲ ساعت پیش
  • مهین

    در پارت 1150

    امیدوارم باباش و خاله گوهر یه فکری براش بکنن

    ۱ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    الهی

    ۲ ساعت پیش
  • میم

    در پارت 1153

    دیگه شورشو درآورده،سبا قبول کنه،این دیگه صبوری نیست،حماقته،ظلم در حق پدرو مادرشه،روش نمی شه ببیندشون،خب نبینه،سبا خودش بره پیششون اینم اینم به تضاهر به سگ بودنش ادامه بده 😠🙏🏻

    ۱ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    وااااای🫨😑

    ۲ ساعت پیش
  • زهرا

    در پارت 1153

    شهاب دیگ شورشو داره درمیاره خب خودش روش نمیشه ب سبا بگه خودت تنهایی برو ببینشون🥴

    ۱ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    اینم می‌شد اما خیلی معمولیه

    ۲ ساعت پیش
  • زهرا

    در پارت 1153

    چقدر دلم برای سبا میسوزه غرور خیلی بده

    ۱ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    وقتی آخر قصه رو می‌دونم دوست دارم جای سبا باشم🤗

    ۲ ساعت پیش
  • زهرا

    0

    طرزی که شهاب رو به سیکار نکشیدن وادار کرد هم جالب بود😄

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    آموزش رایگانم داریم ما تو رمان😅

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️