دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه کلکلی شیدای کافر اثر الهه محمدی

رمان شیدای کافر

  • زبان فارسی
  • 57.9K 👁
  • 82 ❤️
  • 451 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان شیدای کافر

سینا جوانی زخمی را توی خیابان پیدا می‌کند و به بیمارستان می‌رساند. جوان بعد از مدتی که در کماست فوت می‌کند و خانواده‌ی متوفی خصوصا برادرش سینا را مسبب این حادثه می بیند. شهاب، برادر متوفی به هیچ وجه زیر بار نمی‌رود که سینا نقشی در فوت برادرش نداشته است و رضایت نمی‌دهد. سینا گرفتار می‌شود و خانواده‌اش برای گرفتن رضایت پیش شهاب و خانواده‌اش رفت و آمد می‌کنند. سبا، خواهر سینا که می‌فهمد شهاب دست‌بردار نیست، به تنهایی به محل کار شهاب می‌رود تا برای برادرش رضایت بگیرد. شهاب و سبا طی جریاناتی دعوایشان می‌شود. اما شهاب در انتها می‌گوید به شرطی حاضر است رضایت دهد که سبا خدمتکار خانه‌ی آنها شود. سبا قبول می‌کند. شهاب و سبا به عقد هم در می آیند و سبا وارد خانه‌ی شهاب می‌شود. آن‌ها رسما زن و شوهرند اما به عنوان همخانه با هم زندگی می‌کنند. تا اینکه ماجرا شکلی تازه می‌گیرد...

پارت اول

به‌نام‌خدا
فصل اول
با جیغ خفه‌‌ای از جا پریدم‌. می‌لرزیدم. درست مثل لحظه‌ای که روی پل بودم! لحظه‌ای که پل زیر پایم می‌لرزید، صدای جیغ‌هایم و تنم مشمئز شده بود.از رسیدن دست و نگاهش به تنم !
قصدش دریدنم بود که ...
روی سجاده‌م نشستم و دو دست نیمه‌جانم را به صورتم چسباندم. همه ا‌ش کابوس بود. همه‌اش ! اما دلم مثل گنجشک مانده در حبابی شیشه‌ای داشت به دیواره‌ی سینه‌ام می‌کوبید.آنقدر محکم تا بیرون بپرد! گرگ زخمی قصه، او بود. با آن چشم‌های وحشی و طوفانی و گرگ نشانش! انگار که تمام عمرش خون خورده بود! هر چه بیشتر فکر کردم، حالم بدتر شد. دو دستم را با تسبیحم روی قلبم فشاردادم و شروع به گفتن ذکری کردم که ورد زبان مامان و خاله ام بود! بلند شدم و دوباره سرسجاده‌م ایستادم. در آن گرگ و میش بغض کرده و ترسیده که پرنده‌ی تنهای دلم به جان کندن افتاده بود، جز چسبیدن به خدا و اعتقاداتم و التماس ، راهی برای آرام کردن خود نداشتم. اشک ریزان قامت بستم و نماز صبر را از اول شروع کردم! شاید برای هزارمین بار.
زانوانم که خسته شد،دراتاق شروع به قدم زدن کردم تا پاهایم از حالت خواب رفته گی بیرون بیاید.پشت پنجره ی اتاقم کشیده شدم.پرده را کنار زدم و شبه آدمی شبیه بابا دیدم !زیر سرمایی که بخار بازدم آدم یخ می زد، داخل حیاط نشسته بود.فکر کردم دور از جانش سکته کرده است.هیچ غبار سفیدی که نشانی از زندگی و نفس کشیدن باشد،در هوا پخش نمی‌شد.زاویه نگاهش مطمئنم می کرد زنده است.خواستم کنارش بروم ،اما چه می گفتم؟می ترسیدم از اتاقم بیرون روم و با مامان روبه رو شوم. دوباره چشم در چشمش شوم و بغضم بترکد. دو ساعت پیش خاله مرا داخل تخت خواباند و سفارش کرد بخوابم .اما خواب کجا بود؟ خاله رفته ،نرفته بلند شدم و سر سجاده نشستم.آن هم از وضع خوابیدنم.سر سجاده لحظه ای خوابم برد و با کابوسی دهشتناک پریدم.از سال گذشته تا به حال یک لحظه آرامش به خانه ی ما حرام شه بود.برای همه ی اهل خانه! اهل فامیل!اهل محلی که پدر و مادرم از شب عروسی شان وارداین خانه شدند تا به حال.فکر کنم راحت ترین کسی که آن شب ها سر بر بالین می گذارد "سینا"ست.کسی که همه ی ما به خاطرش داغان بودیم. نفس عمیقی کشیدم وبرگشتم. لبه ی تختم نشستم. نگاهم به تصویر دو نفره مان افتاد .گرمای دست سینا به دوره گردنم را ،از داخل قاب عکس حس می‌کردم .اشک روی گونه ام خط کشیدو شوری آن زیر زبانم رسید. نمی دانم در این یک سال چقدر گریه کرده بودم .اما این اشکهای لعنتی هیچ فایده‌ای به حال برادر نازنینم نداشت.باید برایش دعا می کردم.برای ثابت شدن بی گناهی سینا هیچ چیزی جز دعا پیش رویمان نبود.از شدت دلهره دلم پیچ رفت.نتوانستم سرسجاده بنشینم.
یواشکی از اتاق بیرون آمدم و به طرف دستشویی رفتم. صدای زمزمه ی مامان و خاله به خوبی می آمد.خاله آن روزها همدم مامان بود.اغلب شب ها پیشش می ماند و غمخوار بود .هر دویشان با لحنی خش گرفته حرف می‌زدند.کسی که حالش خرابتر می زد، مامان بود!خاله نیز طبق معمول امیدواری اش می داد.یک لحظه با خودم گفتم؛"وای،خدایا ! اگه رای دادگاه به نفع سینا نیاد چی به سر ما میاد؟تا کی باید چوب انسانیتشو بخوره؟مامانم چه کار می کنه؟ بابا چی؟ خودم!!!"
دو دستی روی دهانم کوبیدم که نفوس بد نزن و چپیدم داخل دستشویی. مشت مشت آب به صورتم پاشیدم تا کمی نفسم بالا آمد.تجدید وضو کردم و بیرون آمدم. نتوانستم زیاد نماز بخوانم. زانوهایم دیگر جان نداشت.سرسجاده نشستم و تا نفس داشتم و جانم می کشید به درگاه پروردگارعجز و لابه کردم و دعا خواندم .از خدا خواستم به هر طریقی برادر جوانم را از مهلکه ای که گرفتارش شده بود نجات دهد.ضجه زدم بیگناهی اش را ثابت کند و به آغوش پدر و مادرم پسش دهد.از شدت بی قراری و در خفای خودم خفه شدم. روی سجاده افتادم.نفهمیدم چطوری و چگونه گذشت. وقتی از جا پریدم که خاله تکانم داد. چشمای سرخ و پف آلودمان برای هم تعریف می کرد چه شبی را گذرانده ایم.
صبحی دیگر قداره کشان رسیده بود و با تیزی نورش برایمان شمشیر می کشید.صدای زنگ آیفون که در خانه پیچید،بند دلم پاره شد. هر دو می دانستیم چه کسی پشت در است!هر ثانیه ی آن لحظات آزارمان می داد و هر صدای زنگی دلمان را از ریشه می کند.نفسمان به هر تلنگری بند شده بود. خاله فشاری سر شانه ام داد و در حال برخاستن گفت:
"-اگه می خواهی همراه بابات بری دست بجنبون خاله. "
خاله که رفت مثل قرقی پریدم تا آماده شوم و همراه پدر بروم.از پشت پنجره عمو را در حال وارد شدن دیدم. در را نبسته بود که دو تا دایی ها و پدربزرگ مادریم رسیدند .بابا پدر نداشت تا به دادش برسد.همیشه هر کدام از آنها همراه من و پدر به ملاقات ها می آمدند.حتی اگر راهشان نمی دادند.بقیه قوم و خویش علی الخصوص دوستان سینا نیز طی آن روزها هوایمان را داشتند و مدام پی گیر اوضاع بودند.سینا آدمی نبود که کسی بتواند نسبت به او بی تفاوت باشد.آن روز که روز سرنوشت سازش بود.دوشنبه ی پیش از او شنیدم منتظر اعلام رأیش است.روزی که حکم سینا قطعی می شد و دادگاهش بود.به همراه پدربزرگ و دایی ها شده و سمت ندامتگاه براه افتادیم.جایی که جای سینای ما نبود.برادرم تنها عزیزخانه ی ما به شمار نمی رفت.از کوچک و بزرگ عاشقش بودند!محبت های بی ریایش آدم را دیوانه می کرد. اینقدر مهربان و مردم دار بود که هنوز هم نمی فهمم چرا چنین مصیبتی گریبانش را گرفت!!!!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان شیدای کافر

  • م

    در پارت 801

    چقدر اندوهناک،می دونستم تو اون خونه دیگه زندگی جریان نداره،فکر اینکه سبا در چه حالیه،عذاب وجدان،دلتنگی نمی ذاره آرامش داشته باشن 😔

    ۳ دقیقه پیش
  • مریم

    در پارت 801

    چقدر سخت وآزار دهنده🥲🥲

    ۱ ساعت پیش
  • زهرا

    در پارت 801

    خیلی قشنگ پیش می ره دوست دارم زودتر بخونمش

    ۱ ساعت پیش
  • Tara

    در پارت 791

    منم حدس می زنم یا مامانش یا همون نوشیدنی که می گفت با هم می اومدیم امامزاده رو دیده ، مرسی نویسنده جونم عالیه رمانت

    ۲۳ ساعت پیش
  • م

    در پارت 791

    خیلی عجیب شخصیت منحصر به فردی داره شهاب،چطور می تونه در عین این همه غرور و تکبر اینقدر عاشق باشه و فروتنانه عذرخواهی کنه،تا بخشش قلبیم نگیره دست بردار نیست 🤔🙏🏻 😍

    ۲۳ ساعت پیش
  • م

    در پارت 791

    فکر کنم یه جاجتش زودی روا شد،یکی از خانوادشو می بینه 🥺

    ۲۳ ساعت پیش
  • مهین

    در پارت 791

    وای خدای من امکان داره مادرش رد اونجا ببینه

    دیروز
  • مریم

    در پارت 793

    چقدر بغضی شدم با این که رمان هست ولی هر کسی ناآرامه به آرامش برسه به حق خدای بالاسرمون🤲🤲🥲🥲

    دیروز
  • سارا

    در پارت 90

    ممنون از پیگیریتون❤️❤️

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    سارا جان مشکلتون حل شد. چک کنید ببینید پارتها براتون باز شد

    ۲ روز پیش
  • سلام

    در پارت 781

    مرسی بابت پارت هدیه،🌹❤️

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    زنده باشید

    ۲ روز پیش
  • م

    در پارت 782

    پارت هدیه خیلی عالی بود،دستت درد نکنه الهه جان 🙏🏻❤️👏👏🥰

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم ❤️

    ۲ روز پیش
  • م

    در پارت 782

    شهاب خودش هر بار خودش به غلط کردن میفته ولی باز داغش بزرگتر از اینه که خودشو به موقع کنترل کنه،پدرش واقعا آدم با انصاف و باشخصیتیه،خوبه همیشه حواسش بهشون هست

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    پسرم آقاست فقط مشکلات یه کم زخمیش کرده. صبر کنید

    ۲ روز پیش
  • مهین

    در پارت 762

    الهه جون میشه با یه پارت هدیه مهمونمون کنی توی این پارت خیلی برای سبا ناراحتم آفرین به این همه صبوریشو امیدوارم مزد این صبرش رو بگیره❤️❤️❤️❤️❤️😘😘

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    البته عزیزم. حواسم هست

    ۲ روز پیش
  • م

    در پارت 762

    این پریناز دیگه چه مرگشه، خودت انتخاب کردی و شهابم نه تغییری کرده نه مناسب توئه،بی خودی الان برای چی بال بال می زنی،انگار دیگه آدم قحطه،کارتو به شهاب ترجیح دادی و البته کار درستی بود،نباید این زورگویی رو قبول می کردی ولی ادعای عاشقیم نکن 😠🙏🏻

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    دلش می‌سوزه شهاب‌و از دست داده🫢

    ۲ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 761

    واقعا واسه سبا ناراحتم اینکارای شهاب داره کلا شخصیت سبا رو از بین میبره چی بود میگفت به ساز دل شوهرت باش ببین چطور واست کرنش می کنه ما که کرنشی ندیدیم فک نمی کمم انقدر مدارا چیزی رو درست کنه فقط بی تفاوتی میاره ی قدم به سمت بهتر شدن اوضاع هم به نفع سبا نیفتاده

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    در همچین مواقعی باید به این فکر کنید که ازدواج شهاب و سبا طبیعی نبوده

    ۲ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟