دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه کلکلی شیدای کافر اثر الهه محمدی

رمان شیدای کافر

  • زبان فارسی
  • 33.4K 👁
  • 60 ❤️
  • 89 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه شیدای کافر

سینا جوانی زخمی را توی خیابان پیدا می‌کند و به بیمارستان می‌رساند. جوان بعد از مدتی که در کماست فوت می‌کند و خانواده‌ی متوفی خصوصا برادرش سینا را مسبب این حادثه می بیند. شهاب، برادر متوفی به هیچ وجه زیر بار نمی‌رود که سینا نقشی در فوت برادرش نداشته است و رضایت نمی‌دهد. سینا گرفتار می‌شود و خانواده‌اش برای گرفتن رضایت پیش شهاب و خانواده‌اش رفت و آمد می‌کنند. سبا، خواهر سینا که می‌فهمد شهاب دست‌بردار نیست، به تنهایی به محل کار شهاب می‌رود تا برای برادرش رضایت بگیرد. شهاب و سبا طی جریاناتی دعوایشان می‌شود. اما شهاب در انتها می‌گوید به شرطی حاضر است رضایت دهد که سبا خدمتکار خانه‌ی آنها شود. سبا قبول می‌کند. شهاب و سبا به عقد هم در می آیند و سبا وارد خانه‌ی شهاب می‌شود. آن‌ها رسما زن و شوهرند اما به عنوان همخانه با هم زندگی می‌کنند. تا اینکه ماجرا شکلی تازه می‌گیرد...

پارت اول

به‌نام‌خدا
فصل اول
با جیغ خفه‌‌ای از جا پریدم‌. می‌لرزیدم. درست مثل لحظه‌ای که روی پل بودم! لحظه‌ای که پل زیر پایم می‌لرزید، صدای جیغ‌هایم و تنم مشمئز شده بود.از رسیدن دست و نگاهش به تنم !
قصدش دریدنم بود که ...
روی سجاده‌م نشستم و دو دست نیمه‌جانم را به صورتم چسباندم. همه ا‌ش کابوس بود. همه‌اش ! اما دلم مثل گنجشک مانده در حبابی شیشه‌ای داشت به دیواره‌ی سینه‌ام می‌کوبید.آنقدر محکم تا بیرون بپرد! گرگ زخمی قصه، او بود. با آن چشم‌های وحشی و طوفانی و گرگ نشانش! انگار که تمام عمرش خون خورده بود! هر چه بیشتر فکر کردم، حالم بدتر شد. دو دستم را با تسبیحم روی قلبم فشاردادم و شروع به گفتن ذکری کردم که ورد زبان مامان و خاله ام بود! بلند شدم و دوباره سرسجاده‌م ایستادم. در آن گرگ و میش بغض کرده و ترسیده که پرنده‌ی تنهای دلم به جان کندن افتاده بود، جز چسبیدن به خدا و اعتقاداتم و التماس ، راهی برای آرام کردن خود نداشتم. اشک ریزان قامت بستم و نماز صبر را از اول شروع کردم! شاید برای هزارمین بار.
زانوانم که خسته شد،دراتاق شروع به قدم زدن کردم تا پاهایم از حالت خواب رفته گی بیرون بیاید.پشت پنجره ی اتاقم کشیده شدم.پرده را کنار زدم و شبه آدمی شبیه بابا دیدم !زیر سرمایی که بخار بازدم آدم یخ می زد، داخل حیاط نشسته بود.فکر کردم دور از جانش سکته کرده است.هیچ غبار سفیدی که نشانی از زندگی و نفس کشیدن باشد،در هوا پخش نمی‌شد.زاویه نگاهش مطمئنم می کرد زنده است.خواستم کنارش بروم ،اما چه می گفتم؟می ترسیدم از اتاقم بیرون روم و با مامان روبه رو شوم. دوباره چشم در چشمش شوم و بغضم بترکد. دو ساعت پیش خاله مرا داخل تخت خواباند و سفارش کرد بخوابم .اما خواب کجا بود؟ خاله رفته ،نرفته بلند شدم و سر سجاده نشستم.آن هم از وضع خوابیدنم.سر سجاده لحظه ای خوابم برد و با کابوسی دهشتناک پریدم.از سال گذشته تا به حال یک لحظه آرامش به خانه ی ما حرام شه بود.برای همه ی اهل خانه! اهل فامیل!اهل محلی که پدر و مادرم از شب عروسی شان وارداین خانه شدند تا به حال.فکر کنم راحت ترین کسی که آن شب ها سر بر بالین می گذارد "سینا"ست.کسی که همه ی ما به خاطرش داغان بودیم. نفس عمیقی کشیدم وبرگشتم. لبه ی تختم نشستم. نگاهم به تصویر دو نفره مان افتاد .گرمای دست سینا به دوره گردنم را ،از داخل قاب عکس حس می‌کردم .اشک روی گونه ام خط کشیدو شوری آن زیر زبانم رسید. نمی دانم در این یک سال چقدر گریه کرده بودم .اما این اشکهای لعنتی هیچ فایده‌ای به حال برادر نازنینم نداشت.باید برایش دعا می کردم.برای ثابت شدن بی گناهی سینا هیچ چیزی جز دعا پیش رویمان نبود.از شدت دلهره دلم پیچ رفت.نتوانستم سرسجاده بنشینم.
یواشکی از اتاق بیرون آمدم و به طرف دستشویی رفتم. صدای زمزمه ی مامان و خاله به خوبی می آمد.خاله آن روزها همدم مامان بود.اغلب شب ها پیشش می ماند و غمخوار بود .هر دویشان با لحنی خش گرفته حرف می‌زدند.کسی که حالش خرابتر می زد، مامان بود!خاله نیز طبق معمول امیدواری اش می داد.یک لحظه با خودم گفتم؛"وای،خدایا ! اگه رای دادگاه به نفع سینا نیاد چی به سر ما میاد؟تا کی باید چوب انسانیتشو بخوره؟مامانم چه کار می کنه؟ بابا چی؟ خودم!!!"
دو دستی روی دهانم کوبیدم که نفوس بد نزن و چپیدم داخل دستشویی. مشت مشت آب به صورتم پاشیدم تا کمی نفسم بالا آمد.تجدید وضو کردم و بیرون آمدم. نتوانستم زیاد نماز بخوانم. زانوهایم دیگر جان نداشت.سرسجاده نشستم و تا نفس داشتم و جانم می کشید به درگاه پروردگارعجز و لابه کردم و دعا خواندم .از خدا خواستم به هر طریقی برادر جوانم را از مهلکه ای که گرفتارش شده بود نجات دهد.ضجه زدم بیگناهی اش را ثابت کند و به آغوش پدر و مادرم پسش دهد.از شدت بی قراری و در خفای خودم خفه شدم. روی سجاده افتادم.نفهمیدم چطوری و چگونه گذشت. وقتی از جا پریدم که خاله تکانم داد. چشمای سرخ و پف آلودمان برای هم تعریف می کرد چه شبی را گذرانده ایم.
صبحی دیگر قداره کشان رسیده بود و با تیزی نورش برایمان شمشیر می کشید.صدای زنگ آیفون که در خانه پیچید،بند دلم پاره شد. هر دو می دانستیم چه کسی پشت در است!هر ثانیه ی آن لحظات آزارمان می داد و هر صدای زنگی دلمان را از ریشه می کند.نفسمان به هر تلنگری بند شده بود. خاله فشاری سر شانه ام داد و در حال برخاستن گفت:
"-اگه می خواهی همراه بابات بری دست بجنبون خاله. "
خاله که رفت مثل قرقی پریدم تا آماده شوم و همراه پدر بروم.از پشت پنجره عمو را در حال وارد شدن دیدم. در را نبسته بود که دو تا دایی ها و پدربزرگ مادریم رسیدند .بابا پدر نداشت تا به دادش برسد.همیشه هر کدام از آنها همراه من و پدر به ملاقات ها می آمدند.حتی اگر راهشان نمی دادند.بقیه قوم و خویش علی الخصوص دوستان سینا نیز طی آن روزها هوایمان را داشتند و مدام پی گیر اوضاع بودند.سینا آدمی نبود که کسی بتواند نسبت به او بی تفاوت باشد.آن روز که روز سرنوشت سازش بود.دوشنبه ی پیش از او شنیدم منتظر اعلام رأیش است.روزی که حکم سینا قطعی می شد و دادگاهش بود.به همراه پدربزرگ و دایی ها شده و سمت ندامتگاه براه افتادیم.جایی که جای سینای ما نبود.برادرم تنها عزیزخانه ی ما به شمار نمی رفت.از کوچک و بزرگ عاشقش بودند!محبت های بی ریایش آدم را دیوانه می کرد. اینقدر مهربان و مردم دار بود که هنوز هم نمی فهمم چرا چنین مصیبتی گریبانش را گرفت!!!!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان شیدای کافر
  • آناهید

    در پارت 350

    فقط گردن شهاب دم دستم بود همچین میگرفتم میچلوندمش که یادش بره مستخدم یعنی چی مردک بیشعور

    ۱ ساعت پیش
  • چمران

    در پارت 332

    عالی بود ولی کوتاه

    ۳ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    با پارت هدیه جبران کردم دیگه

    ۲ روز پیش
  • لاله

    در پارت 310

    درود،واقعا انگار حس میکنم مسخره شدم روزی 5 دقیقه ازین رمان رو بخونم ، هرگز رمان آنلاین نمی خونم ،پشیمان هستم از خریدش

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. رمان آن‌لاین در حال پارت‌گزاریه. کامل که نیست. اونجوری باید کار تمام شده از اپلیکیشن انتخاب کنید و بخونید

    ۲ روز پیش
  • مهین

    در پارت 340

    عالی بود بابت پارت هدیه ممنون خسته نباشید

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    زنده باشید عزیزم

    ۲ روز پیش
  • ....

    در پارت 340

    سلام وقتتون بخیر منظورتون از اضافه شدم مخاطب ،مخاطبینی هست که بخش VIPرو خریداری نی کنند؟یا افراری که با سکه میخونن رمان رو هم حساب می کنید؟

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم وقت بخیر بخش vip

    ۲ روز پیش
  • رویا

    در پارت 320

    ممنونم از رمان جذابتون

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    زنده باشید عزیزم. ممنونم از همراهی‌تون ❤️

    ۳ روز پیش
  • چمران

    در پارت 322

    ممنون بابت پارت جذابیت داستان عالی . اگر زحمتی نیست به حجم وتعداد کلمات پارت اضافه کنید.💐🪷

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون. چشم حتما

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون و همراهی‌تون عزیزم. چشم حتما. در خواست پارت بیشتر زیاده و خیلی خوشحالم که شیدای کافر رو اینقدر دوست دارید❤️

    ۴ روز پیش
  • اسما

    در پارت 321

    خیلی بابت پارت طولانی واینکه به نظرات اهمیت میدید❤️

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم عزیزم. نظرات برام مهمه. همراهی‌تون ارزشمنده عزیزم. تمام نظرات رو با عشق فراوان می‌خونم و ندیده دوستتون دارم❤️

    ۴ روز پیش
  • مریم

    در پارت 322

    چه خوبه صحفه رمان باز کردی پارت طولانی امده😍

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    تقدیم نگاهتون عزیزم

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممبر معرفی کنید برای رمان بازم پارت هدیه میفرستم 🙂

    ۴ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 310

    هم حجم پارت کمه هم تعدادش اینجوری خیلی طول میکشه واقعا حوصله سر بره

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    حوصله‌سر بر که نمی‌شه. اما پارتها بلندتر می‌شه. ضمنا ممبر معرفی کنید پارت هدیه می‌گیرید😉❤️

    ۴ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 310

    چرا انقدر کمه😩

    ۵ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    بزودی بیشتر می‌شن عزیزم. برم چک کنم ببینم کدوم پارت کم بوده. ضمنا ممبر معرفی کنید منم بهتون پارت هدیه میدم🙂❤️

    ۴ روز پیش
  • اسما

    در پارت 310

    لطفا پارتا رو طولانی تر کن

    ۵ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    چشم عزیزم. شما ممبر معرفی کن منم هدیه میدم. پارت هدیه😉

    ۴ روز پیش
  • اسما

    در پارت 310

    شبی یه پارت خیلی کمه

    ۵ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    تو تلگرام هفته‌ای ۳ بار پارت داشتم و کسی اینقدر اعتراض نمی‌کرد ضمنا اوائل داستانه و این پارتها یکهو آپ شده. بریم جلوتر پارتها بلندتر می‌شه. اما اگه ممبر معرفی کنید منم براتون پارت هدیه می‌فرستم🙂❤️

    ۴ روز پیش
  • ناهید

    در پارت 271

    ممنونم منتظرپارت بعدیت هستم موفق باشی ❤️❤️❤️

    ۱ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون عزیزم. انشالله بزودی

    ۷ روز پیش
  • Mohad 76

    در پارت 280

    دلم گرفت اونجایی که فکر میکنه خودش برای خانوادش مهم نیست و برای اینکه کاری بتونه بکنه برای خانوادش داره از خودش میگذره

    ۱ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    آره طفلک. سبا تابلوی صبر و زن واقعیه. الان برای برادرش زندگی‌شو وسط گذاشت اما بعدها ببینید با شهاب چطور زندگی می‌کنه

    ۷ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟