دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه کلکلی شیدای کافر اثر الهه محمدی

رمان شیدای کافر

  • زبان فارسی
  • 82.4K 👁
  • 109 ❤️
  • 1.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

سینا جوانی زخمی را توی خیابان پیدا می‌کند و به بیمارستان می‌رساند. جوان بعد از مدتی که در کماست فوت می‌کند و خانواده‌ی متوفی خصوصا برادرش سینا را مسبب این حادثه می بیند. شهاب، برادر متوفی به هیچ وجه زیر بار نمی‌رود که سینا نقشی در فوت برادرش نداشته است و رضایت نمی‌دهد. سینا گرفتار می‌شود و خانواده‌اش برای گرفتن رضایت پیش شهاب و خانواده‌اش رفت و آمد می‌کنند. سبا، خواهر سینا که می‌فهمد شهاب دست‌بردار نیست، به تنهایی به محل کار شهاب می‌رود تا برای برادرش رضایت بگیرد. شهاب و سبا طی جریاناتی دعوایشان می‌شود. اما شهاب در انتها می‌گوید به شرطی حاضر است رضایت دهد که سبا خدمتکار خانه‌ی آنها شود. سبا قبول می‌کند. شهاب و سبا به عقد هم در می آیند و سبا وارد خانه‌ی شهاب می‌شود. آن‌ها رسما زن و شوهرند اما به عنوان همخانه با هم زندگی می‌کنند. تا اینکه ماجرا شکلی تازه می‌گیرد...

پارت اول

به‌نام‌خدا
فصل اول
با جیغ خفه‌‌ای از جا پریدم‌. می‌لرزیدم. درست مثل لحظه‌ای که روی پل بودم! لحظه‌ای که پل زیر پایم می‌لرزید، صدای جیغ‌هایم و تنم مشمئز شده بود.از رسیدن دست و نگاهش به تنم !
قصدش دریدنم بود که ...
روی سجاده‌م نشستم و دو دست نیمه‌جانم را به صورتم چسباندم. همه ا‌ش کابوس بود. همه‌اش ! اما دلم مثل گنجشک مانده در حبابی شیشه‌ای داشت به دیواره‌ی سینه‌ام می‌کوبید.آنقدر محکم تا بیرون بپرد! گرگ زخمی قصه، او بود. با آن چشم‌های وحشی و طوفانی و گرگ نشانش! انگار که تمام عمرش خون خورده بود! هر چه بیشتر فکر کردم، حالم بدتر شد. دو دستم را با تسبیحم روی قلبم فشاردادم و شروع به گفتن ذکری کردم که ورد زبان مامان و خاله ام بود! بلند شدم و دوباره سرسجاده‌م ایستادم. در آن گرگ و میش بغض کرده و ترسیده که پرنده‌ی تنهای دلم به جان کندن افتاده بود، جز چسبیدن به خدا و اعتقاداتم و التماس ، راهی برای آرام کردن خود نداشتم. اشک ریزان قامت بستم و نماز صبر را از اول شروع کردم! شاید برای هزارمین بار.
زانوانم که خسته شد،دراتاق شروع به قدم زدن کردم تا پاهایم از حالت خواب رفته گی بیرون بیاید.پشت پنجره ی اتاقم کشیده شدم.پرده را کنار زدم و شبه آدمی شبیه بابا دیدم !زیر سرمایی که بخار بازدم آدم یخ می زد، داخل حیاط نشسته بود.فکر کردم دور از جانش سکته کرده است.هیچ غبار سفیدی که نشانی از زندگی و نفس کشیدن باشد،در هوا پخش نمی‌شد.زاویه نگاهش مطمئنم می کرد زنده است.خواستم کنارش بروم ،اما چه می گفتم؟می ترسیدم از اتاقم بیرون روم و با مامان روبه رو شوم. دوباره چشم در چشمش شوم و بغضم بترکد. دو ساعت پیش خاله مرا داخل تخت خواباند و سفارش کرد بخوابم .اما خواب کجا بود؟ خاله رفته ،نرفته بلند شدم و سر سجاده نشستم.آن هم از وضع خوابیدنم.سر سجاده لحظه ای خوابم برد و با کابوسی دهشتناک پریدم.از سال گذشته تا به حال یک لحظه آرامش به خانه ی ما حرام شه بود.برای همه ی اهل خانه! اهل فامیل!اهل محلی که پدر و مادرم از شب عروسی شان وارداین خانه شدند تا به حال.فکر کنم راحت ترین کسی که آن شب ها سر بر بالین می گذارد "سینا"ست.کسی که همه ی ما به خاطرش داغان بودیم. نفس عمیقی کشیدم وبرگشتم. لبه ی تختم نشستم. نگاهم به تصویر دو نفره مان افتاد .گرمای دست سینا به دوره گردنم را ،از داخل قاب عکس حس می‌کردم .اشک روی گونه ام خط کشیدو شوری آن زیر زبانم رسید. نمی دانم در این یک سال چقدر گریه کرده بودم .اما این اشکهای لعنتی هیچ فایده‌ای به حال برادر نازنینم نداشت.باید برایش دعا می کردم.برای ثابت شدن بی گناهی سینا هیچ چیزی جز دعا پیش رویمان نبود.از شدت دلهره دلم پیچ رفت.نتوانستم سرسجاده بنشینم.
یواشکی از اتاق بیرون آمدم و به طرف دستشویی رفتم. صدای زمزمه ی مامان و خاله به خوبی می آمد.خاله آن روزها همدم مامان بود.اغلب شب ها پیشش می ماند و غمخوار بود .هر دویشان با لحنی خش گرفته حرف می‌زدند.کسی که حالش خرابتر می زد، مامان بود!خاله نیز طبق معمول امیدواری اش می داد.یک لحظه با خودم گفتم؛"وای،خدایا ! اگه رای دادگاه به نفع سینا نیاد چی به سر ما میاد؟تا کی باید چوب انسانیتشو بخوره؟مامانم چه کار می کنه؟ بابا چی؟ خودم!!!"
دو دستی روی دهانم کوبیدم که نفوس بد نزن و چپیدم داخل دستشویی. مشت مشت آب به صورتم پاشیدم تا کمی نفسم بالا آمد.تجدید وضو کردم و بیرون آمدم. نتوانستم زیاد نماز بخوانم. زانوهایم دیگر جان نداشت.سرسجاده نشستم و تا نفس داشتم و جانم می کشید به درگاه پروردگارعجز و لابه کردم و دعا خواندم .از خدا خواستم به هر طریقی برادر جوانم را از مهلکه ای که گرفتارش شده بود نجات دهد.ضجه زدم بیگناهی اش را ثابت کند و به آغوش پدر و مادرم پسش دهد.از شدت بی قراری و در خفای خودم خفه شدم. روی سجاده افتادم.نفهمیدم چطوری و چگونه گذشت. وقتی از جا پریدم که خاله تکانم داد. چشمای سرخ و پف آلودمان برای هم تعریف می کرد چه شبی را گذرانده ایم.
صبحی دیگر قداره کشان رسیده بود و با تیزی نورش برایمان شمشیر می کشید.صدای زنگ آیفون که در خانه پیچید،بند دلم پاره شد. هر دو می دانستیم چه کسی پشت در است!هر ثانیه ی آن لحظات آزارمان می داد و هر صدای زنگی دلمان را از ریشه می کند.نفسمان به هر تلنگری بند شده بود. خاله فشاری سر شانه ام داد و در حال برخاستن گفت:
"-اگه می خواهی همراه بابات بری دست بجنبون خاله. "
خاله که رفت مثل قرقی پریدم تا آماده شوم و همراه پدر بروم.از پشت پنجره عمو را در حال وارد شدن دیدم. در را نبسته بود که دو تا دایی ها و پدربزرگ مادریم رسیدند .بابا پدر نداشت تا به دادش برسد.همیشه هر کدام از آنها همراه من و پدر به ملاقات ها می آمدند.حتی اگر راهشان نمی دادند.بقیه قوم و خویش علی الخصوص دوستان سینا نیز طی آن روزها هوایمان را داشتند و مدام پی گیر اوضاع بودند.سینا آدمی نبود که کسی بتواند نسبت به او بی تفاوت باشد.آن روز که روز سرنوشت سازش بود.دوشنبه ی پیش از او شنیدم منتظر اعلام رأیش است.روزی که حکم سینا قطعی می شد و دادگاهش بود.به همراه پدربزرگ و دایی ها شده و سمت ندامتگاه براه افتادیم.جایی که جای سینای ما نبود.برادرم تنها عزیزخانه ی ما به شمار نمی رفت.از کوچک و بزرگ عاشقش بودند!محبت های بی ریایش آدم را دیوانه می کرد. اینقدر مهربان و مردم دار بود که هنوز هم نمی فهمم چرا چنین مصیبتی گریبانش را گرفت!!!!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.7 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 129 رای
5 ★
71%
4 ★
26%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
امتیاز شما
5 از 5
برای تغییر امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید

نظرات رمان شیدای کافر

  • میم

    در پارت 1421

    با سینا می ره مذاکره با شهاب،چه شود 😮😮

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    سینا رو دلم میخواد کتک بزنم😅

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 1421

    سینا هم دوست داشتنیه این همه علاقش به سبا هم خیلی حرص درآره،آخه چکار به این شهاب بدبخت داری،اون خودش یه تنه خودشو داره نابود می کنه طفلک 😁🥺

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    حالا باید از دستش سینا حرص بخوریم😅

    ۱ ساعت پیش
  • مینا

    در پارت 1412

    آخی🥹 شایان قربانی اصلی این ماجراست🥲 فردا جمعه است کاش ی پارت هدیه بدید🥺

    ۴ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 1412

    دقیقا کاش پارت هدیه میذاشتید

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    دیگه چیزی به پایان داستان نمونده عزیزم

    ۲ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 1410

    ایشالله که پایانش خوب باشه

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    به امید خدا

    ۱ ساعت پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    عزیزم. ببخشید من دیر پیام‌ها رو باز کردم

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 1431

    با این قانون که حق طلاق برای مرده،یعنی این قبول نکردنش اثری داره،یا بدون امضا هم می تونه طلاقش بده 😠🥺🙏🏻

    دیروز
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    مرد با شرط پرداخت مهریه می‌تونه زن‌و طلاق بده

    ۱ ساعت پیش
  • مریم

    در پارت 1430

    وای کی اشتی میکنن

    دیروز
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    😁

    ۱ ساعت پیش
  • فاطمه

    در پارت 1441

    کامران کی بود؟

    ۳ ساعت پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    پسر دایی سبا

    ۱ ساعت پیش
  • میم

    در پارت 1401

    وای چه وضعیت وحشتناک غم انگیزیه،دلم برای هرسه تاشون سوخت،یعنی هیچ راهی نیست از این عهد برگرده 🥺🙏🏻

    ۵ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    😞👌

    ۲ روز پیش
  • نفس

    در پارت 1400

    ممنونم الهه جان از قلم زیباتون. طوری داستان داره پیش میره که همیشه حتی با دیدار سبا با خانواده ش، همچنان ما منتظر پارت بعد باشیم. عالیه.

    ۵ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون عزیزم. قبلا گفتم تا انتها در انتظار پارت بعد خواهید برد 🤗

    ۲ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 1412

    ای کاش راهی بگو شهاب از نظرش برمیگشت همشون دارن زجر میکشن

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    دقیقا. همه دارن اذیت می‌شن 🫥

    ۲ روز پیش
  • سلام

    در پارت 1412

    باید بفهمه نذرش اشتباه

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    بله قطعا

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 1411

    خیلی غم انگیزه ،امیدوارم یه راهی باشه لین روزای تلخ تنوم بشن 😔🙏🏻

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    امیدوارم

    ۲ روز پیش
  • انا

    0

    توی دین *** هر نذر اشتباهی یه راه داره یکی نذر می کنه میگه من اگه بچه دار شدم اخگر می خورم رفت از یه عالم ربانی پرسید راه این نذر چیست در جوابش گفت هر وقت یتیمی میوه ای دستش بود بزور ازش بگیر بخورش مثل اینه یه تکه آتش خوردی

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    بله درسته. نذر اشتباهم زیاده

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 1421

    یدفعه چیز جدیدی یادش اومد،چه چیز جدیدی وجود داره تا شهاب نظرش عوض بشه 🤔🥺🙏🏻

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    بزودی مشخص میشه 🤗

    ۲ روز پیش
  • Tara

    در پارت 1402

    خدا قوت نویسنده جوون ولی میشه یه پارت هدیه بدی بانو جان

    ۵ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    زنده باشی عزیزم. چشم

    ۵ روز پیش
  • میم

    در پارت 1391

    یه حرف راست سینا زد فقط،شهاب باید نذر می کرد خدا خودشو شفا بده 😏🙏🏻

    ۶ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    عذر می‌خوام. شما خیلی منفی‌نگری نسبت به شهاب. من زیاد نمی‌پسندم

    ۶ روز پیش
  • میم

    1

    شاید،ولی شهاب خیلی کاراش منطقی نیست و گذاشتیم پای اینکه داغداره و روانش بیمار شده،اینکه سبا تحمل کرده دلیل نمی شه درست باشن و من انتقاد نکنم یا شما ازش دفاع کنید،سبا اولا که یجورایی خونبس بود و همیشه صبر می کرد و بعدشم اسیر عشق شد و صبر کرد،مثلا اینکه نذاشت تحصیلشو ادامه بده آیا درست بود یا توافق د

    ۶ روز پیش
  • میم

    1

    یا توافق دونفره بود،نه،یا اینکه شیش سال از دیدن پدرو مادرش محرومش کرد،کلا حق تنها خارج شدن از خونه رو نداشت

    ۶ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    اینا همه بخاطر شرایط خاص ازدواج کردنشون بود. مگه در شرایط عادی ازدواج کردن و شهاب تغییر رفتار داد؟ شما صبر کن تا آخر داستانو بخون بعد اینقدر جبهه بگیر نسبت به این شخصیت عزیزمن.

    ۶ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    اینا همه بخاطر شرایط خاص ازدواج کردنشون بود. مگه در شرایط عادی ازدواج کردن و شهاب تغییر رفتار داد؟ شما صبر کن تا آخر داستانو بخون بعد اینقدر جبهه بگیر نسبت به این شخصیت عزیزمن.

    ۶ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    خیلی ازدواج‌های طبیعی با عشق شروع می‌شه و هزار تا مشکل داره. ازدواج اینا که با مشکل و کینه شروع شد

    ۶ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    نسبت به شرایطی که داشتن شهاب خیلی مرد خوبی بود. والا چرا سبا عاشقش شد؟

    ۶ روز پیش
  • میم

    1

    بله درسته،بخاطر همین شرایط خاص سبا تحمل کرد و ما هم،اما چون این یه رمانه من دوست دارم از شخصیتا هم انتقاد کنم هم از خوبیاشون تعریف کنم،اینجوری حداقل خودم درس می گیرم با این فکر کردن به کاراشون و عکس العمل هاشون در شرایط مختلف

    ۶ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    بله بعضی نذرها رو از روی هول یا وحشت از دست دادن عزیزی آدم انجام میده و بعدش گرفتار می‌شه دقیقا الان عین شهاب یا خواهر شما

    ۵ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    من انتقاد از شخصیت‌ها یا کلا حتی نوشتن خودم رو می‌پذیرم. اما حرفم اینه باتوجه به شرایط کل اون شخصیت باید بهش انتقاد کرد

    ۵ روز پیش
  • میم

    در پارت 1371

    این احمقانه ترین نذری بوده که دیدم،سبا خوب تلافی کرد این کارشو،یکم بیشتر دلس بسوزه بلکه سرعقل بیاد،ولی فکر نکنم غرورش بذاره اشتباهشو باور کنه 😠🙏🏻

    ۷ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    اصلا هم احمقانه نبوده. چرا احمقانه؟ شهاب چیزی رو وسط گذاشت که عزیزتر از اون نداشت. فقط نوع گفتنش رو باید درست کنه

    ۶ روز پیش
  • میم

    1

    چندسال پیش برادزادم توی کما بود خواهرم توی امامزاده خواسته بود شفا بگیره در عوض نصف بدنش فلج بشه یا یک چشمش کور بشه،می خواد برگرده می بینه نمی تونه بلند بشه،تازه به خودش میاد،پشیمون می شه،میگه این چه نذری بود کردم،حالا خودمم یکی باید مراقبت کنه،چرا آدم نذری کنه از پسش برنیاد،خدا که بی حساب می بخشه

    ۶ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️