دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه کلکلی شیدای کافر اثر الهه محمدی

رمان شیدای کافر

  • زبان فارسی
  • 43.9K 👁
  • 77 ❤️
  • 294 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه شیدای کافر

سینا جوانی زخمی را توی خیابان پیدا می‌کند و به بیمارستان می‌رساند. جوان بعد از مدتی که در کماست فوت می‌کند و خانواده‌ی متوفی خصوصا برادرش سینا را مسبب این حادثه می بیند. شهاب، برادر متوفی به هیچ وجه زیر بار نمی‌رود که سینا نقشی در فوت برادرش نداشته است و رضایت نمی‌دهد. سینا گرفتار می‌شود و خانواده‌اش برای گرفتن رضایت پیش شهاب و خانواده‌اش رفت و آمد می‌کنند. سبا، خواهر سینا که می‌فهمد شهاب دست‌بردار نیست، به تنهایی به محل کار شهاب می‌رود تا برای برادرش رضایت بگیرد. شهاب و سبا طی جریاناتی دعوایشان می‌شود. اما شهاب در انتها می‌گوید به شرطی حاضر است رضایت دهد که سبا خدمتکار خانه‌ی آنها شود. سبا قبول می‌کند. شهاب و سبا به عقد هم در می آیند و سبا وارد خانه‌ی شهاب می‌شود. آن‌ها رسما زن و شوهرند اما به عنوان همخانه با هم زندگی می‌کنند. تا اینکه ماجرا شکلی تازه می‌گیرد...

پارت اول

به‌نام‌خدا
فصل اول
با جیغ خفه‌‌ای از جا پریدم‌. می‌لرزیدم. درست مثل لحظه‌ای که روی پل بودم! لحظه‌ای که پل زیر پایم می‌لرزید، صدای جیغ‌هایم و تنم مشمئز شده بود.از رسیدن دست و نگاهش به تنم !
قصدش دریدنم بود که ...
روی سجاده‌م نشستم و دو دست نیمه‌جانم را به صورتم چسباندم. همه ا‌ش کابوس بود. همه‌اش ! اما دلم مثل گنجشک مانده در حبابی شیشه‌ای داشت به دیواره‌ی سینه‌ام می‌کوبید.آنقدر محکم تا بیرون بپرد! گرگ زخمی قصه، او بود. با آن چشم‌های وحشی و طوفانی و گرگ نشانش! انگار که تمام عمرش خون خورده بود! هر چه بیشتر فکر کردم، حالم بدتر شد. دو دستم را با تسبیحم روی قلبم فشاردادم و شروع به گفتن ذکری کردم که ورد زبان مامان و خاله ام بود! بلند شدم و دوباره سرسجاده‌م ایستادم. در آن گرگ و میش بغض کرده و ترسیده که پرنده‌ی تنهای دلم به جان کندن افتاده بود، جز چسبیدن به خدا و اعتقاداتم و التماس ، راهی برای آرام کردن خود نداشتم. اشک ریزان قامت بستم و نماز صبر را از اول شروع کردم! شاید برای هزارمین بار.
زانوانم که خسته شد،دراتاق شروع به قدم زدن کردم تا پاهایم از حالت خواب رفته گی بیرون بیاید.پشت پنجره ی اتاقم کشیده شدم.پرده را کنار زدم و شبه آدمی شبیه بابا دیدم !زیر سرمایی که بخار بازدم آدم یخ می زد، داخل حیاط نشسته بود.فکر کردم دور از جانش سکته کرده است.هیچ غبار سفیدی که نشانی از زندگی و نفس کشیدن باشد،در هوا پخش نمی‌شد.زاویه نگاهش مطمئنم می کرد زنده است.خواستم کنارش بروم ،اما چه می گفتم؟می ترسیدم از اتاقم بیرون روم و با مامان روبه رو شوم. دوباره چشم در چشمش شوم و بغضم بترکد. دو ساعت پیش خاله مرا داخل تخت خواباند و سفارش کرد بخوابم .اما خواب کجا بود؟ خاله رفته ،نرفته بلند شدم و سر سجاده نشستم.آن هم از وضع خوابیدنم.سر سجاده لحظه ای خوابم برد و با کابوسی دهشتناک پریدم.از سال گذشته تا به حال یک لحظه آرامش به خانه ی ما حرام شه بود.برای همه ی اهل خانه! اهل فامیل!اهل محلی که پدر و مادرم از شب عروسی شان وارداین خانه شدند تا به حال.فکر کنم راحت ترین کسی که آن شب ها سر بر بالین می گذارد "سینا"ست.کسی که همه ی ما به خاطرش داغان بودیم. نفس عمیقی کشیدم وبرگشتم. لبه ی تختم نشستم. نگاهم به تصویر دو نفره مان افتاد .گرمای دست سینا به دوره گردنم را ،از داخل قاب عکس حس می‌کردم .اشک روی گونه ام خط کشیدو شوری آن زیر زبانم رسید. نمی دانم در این یک سال چقدر گریه کرده بودم .اما این اشکهای لعنتی هیچ فایده‌ای به حال برادر نازنینم نداشت.باید برایش دعا می کردم.برای ثابت شدن بی گناهی سینا هیچ چیزی جز دعا پیش رویمان نبود.از شدت دلهره دلم پیچ رفت.نتوانستم سرسجاده بنشینم.
یواشکی از اتاق بیرون آمدم و به طرف دستشویی رفتم. صدای زمزمه ی مامان و خاله به خوبی می آمد.خاله آن روزها همدم مامان بود.اغلب شب ها پیشش می ماند و غمخوار بود .هر دویشان با لحنی خش گرفته حرف می‌زدند.کسی که حالش خرابتر می زد، مامان بود!خاله نیز طبق معمول امیدواری اش می داد.یک لحظه با خودم گفتم؛"وای،خدایا ! اگه رای دادگاه به نفع سینا نیاد چی به سر ما میاد؟تا کی باید چوب انسانیتشو بخوره؟مامانم چه کار می کنه؟ بابا چی؟ خودم!!!"
دو دستی روی دهانم کوبیدم که نفوس بد نزن و چپیدم داخل دستشویی. مشت مشت آب به صورتم پاشیدم تا کمی نفسم بالا آمد.تجدید وضو کردم و بیرون آمدم. نتوانستم زیاد نماز بخوانم. زانوهایم دیگر جان نداشت.سرسجاده نشستم و تا نفس داشتم و جانم می کشید به درگاه پروردگارعجز و لابه کردم و دعا خواندم .از خدا خواستم به هر طریقی برادر جوانم را از مهلکه ای که گرفتارش شده بود نجات دهد.ضجه زدم بیگناهی اش را ثابت کند و به آغوش پدر و مادرم پسش دهد.از شدت بی قراری و در خفای خودم خفه شدم. روی سجاده افتادم.نفهمیدم چطوری و چگونه گذشت. وقتی از جا پریدم که خاله تکانم داد. چشمای سرخ و پف آلودمان برای هم تعریف می کرد چه شبی را گذرانده ایم.
صبحی دیگر قداره کشان رسیده بود و با تیزی نورش برایمان شمشیر می کشید.صدای زنگ آیفون که در خانه پیچید،بند دلم پاره شد. هر دو می دانستیم چه کسی پشت در است!هر ثانیه ی آن لحظات آزارمان می داد و هر صدای زنگی دلمان را از ریشه می کند.نفسمان به هر تلنگری بند شده بود. خاله فشاری سر شانه ام داد و در حال برخاستن گفت:
"-اگه می خواهی همراه بابات بری دست بجنبون خاله. "
خاله که رفت مثل قرقی پریدم تا آماده شوم و همراه پدر بروم.از پشت پنجره عمو را در حال وارد شدن دیدم. در را نبسته بود که دو تا دایی ها و پدربزرگ مادریم رسیدند .بابا پدر نداشت تا به دادش برسد.همیشه هر کدام از آنها همراه من و پدر به ملاقات ها می آمدند.حتی اگر راهشان نمی دادند.بقیه قوم و خویش علی الخصوص دوستان سینا نیز طی آن روزها هوایمان را داشتند و مدام پی گیر اوضاع بودند.سینا آدمی نبود که کسی بتواند نسبت به او بی تفاوت باشد.آن روز که روز سرنوشت سازش بود.دوشنبه ی پیش از او شنیدم منتظر اعلام رأیش است.روزی که حکم سینا قطعی می شد و دادگاهش بود.به همراه پدربزرگ و دایی ها شده و سمت ندامتگاه براه افتادیم.جایی که جای سینای ما نبود.برادرم تنها عزیزخانه ی ما به شمار نمی رفت.از کوچک و بزرگ عاشقش بودند!محبت های بی ریایش آدم را دیوانه می کرد. اینقدر مهربان و مردم دار بود که هنوز هم نمی فهمم چرا چنین مصیبتی گریبانش را گرفت!!!!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان شیدای کافر
  • م

    در پارت 582

    خب به نظرم سبا هم حق داره،هم به حرفش اعتماد نداره هم یه ازدواج عادی که نبوده الان خانوادش با دل خون منتظر یه خبرن اما آقا از یه تلفنم دریغ می کنه،ولی بازاین راهی هست که دانسته انتخاب کرده و حالا هم باید ادامش بده،به هر حال اون همسرشه هرچند اجباری ولی تا کی می تونه این جوری ادامه بده 🤔🙏🏻❤️

    ۱۹ ساعت پیش
  • رمان خوان

    در پارت 581

    چرا ایقد کم بود لطفاا😭

    ۲۰ ساعت پیش
  • مهین

    در پارت 581

    برای،امشب پارت هدیه نداری

    ۲۰ ساعت پیش
  • مهین

    در پارت 581

    به نظرم سبا خیلی سختش کرده و از شهاب یه دیو ساخته با این که تا الان باهاش زندگی کرده ولی و جهه بدی زیاد از شهاب ندیدم که بگیم بد مطلقه پس یه نرمش از خودش نشون بده سبا چون تا الان ما مهربونی از سبا ندیدیم

    ۲۰ ساعت پیش
  • مهین

    در پارت 571

    امیدوارم سبا دیگه کوتاه بیاد دیگه به چه زبونی بگه دوسش داره و باید زمان بده به شهاب شاید تونست راضیش کنه با پدر مادرش،حرف بزن

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ❤️❤️🪻🪻

    ۲۳ ساعت پیش
  • م

    در پارت 571

    وای از این شهاب لجوج،داشتم فکر می کردم سبا چقدر سخت گیر و لجبازه چرا این شرطو نمی ذاره و قبولش کنه،فکر نمی کردم اینقدر نفوذ ناپذیر باشه 😮😮🙏🏻

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    همه چیز اولش بینشون ناهنجاره

    ۲۳ ساعت پیش
  • مریم

    در پارت 571

    ماشالله بانو چه میکنی😅😅🤩

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    متشکرم عزیزم

    ۲۳ ساعت پیش
  • ناهید

    در پارت 541

    سلام عزیزم میشه از جزییات صورت وهیکل سبا برامون بیشتر بگی تو ذهنم همش هیکل وزیبایی شهاب هست بلاخره سبا باید یه پله بالاتر باشه که دل آقا شهابو برده ممنون خیلی زحمت میکشی کیف میکنم با رمانت 💞💞

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. چون داستان دانای کل هست یعنی راوی سباست، نمیتونه زیاد از خودش تعریف کنه. فقط داره وقایع رو روایت می‌کنه. با این‌حال چند جای داستان خصوصا جلوتر که بریم از ظاهر سبا گفته شده. مثل اینکه هیکل توپُر و قشنگی داشته و چشم‌های روشنِ وحشی😄

    ۲۳ ساعت پیش
  • ناهید

    در پارت 551

    سلام توی رمان همه چیز از طرف سبا دیده میشه چرا نگاه شهاب و نحوی عاشق شدنش واحساساتش به سبا گفته نمیشه ببخشید فضولی میکنم نظرم گفتم فکر کنم مخاطبا دوست داشته باشن که دیدگاه شهاب هم بدونن نسبت به سبا

    ۲ روز پیش
  • ناهید

    در پارت 571

    سلام داره به جاهای خوبی میرسه چرا دنبال کسی که به برادرش زده و در رفته نمیره شهاب بلاخره معلوم میشه سینا مقصر نیست اون وقت دیدن قیافه ورابطه سبا وشهاب دیدن داره مرسی عزیزم این پارت عالی بود

    ۲ روز پیش
  • Mohad 76

    در پارت 551

    داره از شخصیت شهاب بدم میاد این حسش عشق اصلا نیست 🤦

    ۵ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    شهاب شخصیت یک وجهی نداره که ساده بشه شناختش. نباید زود در موردش تصمیم گرفت. از اسم رمان مشخصه

    ۵ روز پیش
  • Mohad 76

    در پارت 550

    تو یه جاهایی که حسش رو قائم نکرد خوشم میاد ولی یه جاهایی هم بی رحمیش بیزارم میکنه

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    شخصیت شهاب خیلی جذابه واسه‌ام😄🪻

    ۲ روز پیش
  • Mohad 76

    در پارت 560

    نویسنده جان پارت هدیه لطفا🙏🏻🙏🏻🙏🏻

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    عزیزم در حال ویرایش پارتهای آتی هستم. برسم پارت هدیه‌ام می‌زارم

    ۲ روز پیش
  • مهین

    در پارت 560

    امروز پارت هدیه نداریم

    ۳ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    عزیزم در حال ویرایش پارتها هستم. برسم چشم. هدیه هم می‌زارم

    ۲ روز پیش
  • زهرا

    0

    ببخشید من در مورد خرید رمان دو دل بودم می خواستم ی سری سوال بپرسم اول اینکه حدودا چند پارت قراره باشه؟ بعد اینکهدپایان خوش داره یا نه؟ چون رمان خیلی جذبم کرده ولی میترسم این هیجانی باشه و بعد ی مدت دیگه ادامه ش ندم واسه همین تا الان اقدام به خرید نکردم

    ۲ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. ممنونم از محبتتون و خوشحالم کنارم هستید. عزیزم پایان رمان برای شخص خودم که نوشتم قصه رو خیلی قشنگ و دلپذیره. اغلب مخاطب پسند هم هست. اما در مورد تعداد پارت‌ها نمی‌تونم قطعیت بدم. چون آنلاین دارم می‌زارم

    ۲ روز پیش
  • م

    در پارت 551

    بالاخره معلوم نشد تصمیمش چیه،مخالفت اونا اثر کرد یا می خواد کار خودشو بکنه 😠😔🙏🏻

    ۴ روز پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    شهاب هر کاری بخواد باید انجام بده😁

    ۴ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟