خلاصه رمان :
سینا جوانی زخمی را توی خیابان پیدا میکند و به بیمارستان میرساند. جوان بعد از مدتی که در کماست فوت میکند و خانوادهی متوفی خصوصا برادرش سینا را مسبب این حادثه می بیند. شهاب، برادر متوفی به هیچ وجه زیر بار نمیرود که سینا نقشی در فوت برادرش نداشته است و رضایت نمیدهد. سینا گرفتار میشود و خانوادهاش برای گرفتن رضایت پیش شهاب و خانوادهاش رفت و آمد میکنند. سبا، خواهر سینا که میفهمد شهاب دستبردار نیست، به تنهایی به محل کار شهاب میرود تا برای برادرش رضایت بگیرد. شهاب و سبا طی جریاناتی دعوایشان میشود. اما شهاب در انتها میگوید به شرطی حاضر است رضایت دهد که سبا خدمتکار خانهی آنها شود. سبا قبول میکند. شهاب و سبا به عقد هم در می آیند و سبا وارد خانهی شهاب میشود. آنها رسما زن و شوهرند اما به عنوان همخانه با هم زندگی میکنند. تا اینکه ماجرا شکلی تازه میگیرد...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان شیدای کافر - پارت 124
عید آن سال هم مانند سالهای قبل آمد و در حال گذر بود .هنرنمایی شایان از روز پنجم ادامه داشت. هر بار با اشتیاقی وصف ناپذیر به دیدن بازی شاهزاده ی کوچکم می رفتم .از اینکه هر کس صفتی چون"هنرمند،آرتیست کوچولو،بازیگر زیباو ..."به او میداد به خودم می بالیدم. باور نمی کردم آن کوچولوی زیبارو که تمام ...
بروزرسانی در : ۵ ساعت پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 123
فصلهفدهم عید آن سال هم در حال رسیدن بود. سمیرا با وجودی که هفته ای یک بار به عمارت اشراق هامیآمد ،هنوز شهاب را ندیده بود .زمان آمدن و رفتنش با شهاب جور نبود .او معمولاً ظهرها می آمد و تا غروب می ماند .آن زمان هم آخر سال بود و شهاب ظهرها به خانه نمی آمد. وقتی سه شنبه آخر سال و در باغ کرج همدی...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان شیدای کافر - پارت 122
آن روزها برایم سریعتر از اسفند هر سال می گذشت. با این که سرم حسابی با اخبار های سمیرا گرم بود، اما رفتار شهاب همه ی حسم را می کشت .هر چه می کردم بی تفاوت باشم قادر نبودم. از مکالماتی که با خاله گیتی داشت ،فهمیدم سفت و سخت به فکر رفتن است .با این حال امیدوار بودم هر لحظه پشیمان شود. اواخر اسفن...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان شیدای کافر - پارت 121
هدیهی فصل قشنگ پاییز👇🌾 پائیزتون زیبا و بدون بیماری و دغدغه🙏 با توقف ماشین نگاهی به نمایشگر انداخت و گفت ؛ -شب خوبی بود ،متشکرم! لبخندی زد و با لحنی معنادار گفت ؛ -یعنی برم ؟دعوتم نمی کنی بیام داخل؟ درحال دست کشیدن به کناره های شالش جواب داد ؛ -منزل ما قابل شما رو نداره .بفرمایید! شادمهر لبخند ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش

الهه محمدی | نویسنده رمان
خیلی
۲ ساعت پیشمیم
در پارت 1143دستت درد نکنه الهه جون،عالی بود،خسته نباشید 🙏🏻🌹
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
متشکرم عزیزم
۲ ساعت پیشمیم
در پارت 1142خیلی گناه داشت سبا،کاش می تونست خانوادشو ببینه،ولی اگه نمی کفت و می رفتن داخل خونه دیگه شهاب نمی بخشیدش و ممکن بودسکته کنه از عصبانیت 🥺
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
واکنش نشان نمیداد بدتر میشد
۲ ساعت پیشمریم
در پارت 1144عالیه عالیه هرچی بگم عالیه بازم کمه بازم کمه
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۲ ساعت پیشفاطمه
در پارت 1120واای من امشب منتظر پارت جدیدم تروخدا دوتا پارت بذارید فردام تعطیله تو خماری میمونیم
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
😄😄😄
۲ ساعت پیشنفس
در پارت 1160یجوری ازش میپرسه چرا ناراحتی، که انگار باید بعد ۶ سال دوری از خانواده شو تصمیم شوهرش برای دوری بیشتر، بلند شه بندری برقصه که آخ جون داره میره پیش خاله شوهرش!!
۱ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
🤭
۲ ساعت پیشنفس
در پارت 1151واای چقدر این شهاب رو مخه!! کاش یکی می نشوندش سرجاش
۱ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
🫣🫣🫣
۲ ساعت پیشمیم
در پارت 1162خدایا،این دیگه چه جونوریه آخه،خودش غرق شده تو خانواده،حالا هم می خواد بره پیش اون یکی خاله،عین بچه ها لجبازه ولی برعکس اونا خیلی سرسخت و هیچوقت نظرش عوض نمی شه ولی در عین حال خیلی ضعیف و آسیب پذیره از فک از دست دادن سبا 😮🙏🏻
۱ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
🫣🫣🫣
۲ ساعت پیشزهرا
در پارت 1162اگه شهاب به این لجبازی ادامه بده خانواده خودشو از دست میده شاید اندازه سر سوزن بفهمه دوری از خانواده یعنی چی باز سبا و بازصبر سبا
۱ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
تا حدودی
۲ ساعت پیشفاطمه
در پارت 1161شهاب انقدر سبا دوست داره که میترسه اگه بذاره خانوادشو ببینه از دست بده سبا واسه همیشه ترکش کنه بخاطر همین نمبتونه کوتاه بیاد اینجوری ارامشش بیشتر میشه اگه بذاده سبا بره پیش خانوادشو ببینه
۱ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
کمی درسته
۲ ساعت پیشمهین
در پارت 1150امیدوارم باباش و خاله گوهر یه فکری براش بکنن
۱ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
الهی
۲ ساعت پیشمیم
در پارت 1153دیگه شورشو درآورده،سبا قبول کنه،این دیگه صبوری نیست،حماقته،ظلم در حق پدرو مادرشه،روش نمی شه ببیندشون،خب نبینه،سبا خودش بره پیششون اینم اینم به تضاهر به سگ بودنش ادامه بده 😠🙏🏻
۱ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
وااااای🫨😑
۲ ساعت پیشزهرا
در پارت 1153شهاب دیگ شورشو داره درمیاره خب خودش روش نمیشه ب سبا بگه خودت تنهایی برو ببینشون🥴
۱ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
اینم میشد اما خیلی معمولیه
۲ ساعت پیشزهرا
در پارت 1153چقدر دلم برای سبا میسوزه غرور خیلی بده
۱ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
وقتی آخر قصه رو میدونم دوست دارم جای سبا باشم🤗
۲ ساعت پیشزهرا
0طرزی که شهاب رو به سیکار نکشیدن وادار کرد هم جالب بود😄
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
آموزش رایگانم داریم ما تو رمان😅
۲ ساعت پیش

فاطمه
در پارت 1142عشق بابا کیه مامان😂 عالی بود