پارت صد و بیست و چهارم :
آوید اما توجهی به معصوم نکرد، شرمنده سرش را پایین انداخت و با دیدن پرتو که بیهوش وسط تخت افتاده بود، کارتون در دستش بر زمین افتاد. کتاب ها پخش و پلا شدن و هر یک طرفی افتاد. انگار کتاب هایش را آورده بود، چون میدانست چقدر آنها را دوست دارد و شاید حماقت کند و هرگز دیگر آنطرف ها پیدایش نشود. ترس آنکه دیگر سراغش را نگیرد و حتی بیخیال کتاب ها شود باعث شد خود دوباره به اینجا بازگردد. شاید هن
این پارت به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب نگاشته شده است و مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
هر شروعی باید پایانی داشته باشه
۱۱ ماه پیشAlireza
0نکنه جذاب یکیو باماشین زد؟ وای چنتا احتمال میاد توذهنم
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شاید
۱۱ ماه پیشAlireza
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت عزیزم
۱۱ ماه پیشپریا ❤️
0عالییییییییی
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسییی
۱۱ ماه پیشمحرابی
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
نخود هر اش هستن
۱۱ ماه پیشم
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دیگه الان همه همدیگه رو مقصر می دونن
۱۱ ماه پیشم
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شاید
۱۱ ماه پیشLeila
1خیلی خوب بود ممنون😊 خسته نباشید🙏⚘️
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت عزیزم
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

...
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
عه تموم شد چرا این طوری من منتظر ادامش بودم🙃