دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی جادوی کهن جلد سوم اثر فاطمه سادات هاشمی نسب

رمان جادوی کهن جلد سوم | باور

  • زبان فارسی
  • 35.1K 👁
  • 109 ❤️
  • 613 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان فانتزی جادوی کهن جلد سوم | باور

وقتی نیل‌رام با یک اتفاق سحر آمیز به پارسه بازگشت، فهمید همه چیز برخلاف گذشته تغییر بسیاری کرده است؛ شوش همان شوش بود اما دیگر دوست‌هایش همان آشنایان گذشته نبودند. گروه دوستان ریوند، حالا بدون او نیل‌رام را به قصد بازگشت زندانی کردند. نیل‌رام با سختی بسیار از چنگشان گریخت اما به دنبال ریوند، دل به خطر زد. خطری که نه اغراق بلکه واقعا مرگ‌آور بود. رویارویی با اهریمن های جادویی یک طرف، به دنبال کسی گشتن که خود طرف اهریمنان را گرفته است نیز یک‌طرف ماجرا را پوشش داد. نیل‌رام ریوند را پیدا کرد و اینجا سینا را شناخت، اعتمادش به سینا آن‌قدر عمیق و ناگسستنی گشت که ریوند را پشت سرش رها نمود، در نهایت او با یک آن‌پیمایی اشتباه به آینده بازگشت و هنگامی که خود را در اتاقش دید، کسی صدایش زد. حضور یک ملمداس در آینده نشان داد یک دروغی پشت تمام حقیقت ها پنهان گشته و اکنون، نیل‌‌رام باید بفهمد چه کسی او را به اشتباه به اینجا آورده و حال ملمداس چرا قصد کشتن او را دارد؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

فصل یک
دخترک چشم‌هایش را با استرس گشود و خوشحال به صخره های روبرویش نگریست. نفس عمیقی کشید تا از منظره و هوای خوب جنگلی کوهستانی لذت ببرد که ناگهان دیوار گچی اتاقش را جلوی خود دید. چه شد؟ بهت‌زده از جا پرید و به زمین نگاه کرد، سرامیک‌های سفید، تخت و آینه و پنجره‌اش، همه و همه سرجای خودشان هستند. اینجا چه می‌کند؟ دوباره چرا؟ ترسان اطراف را نگریست و خنجر را در دستش فشرد، خنجر واقعی‌ است، اما چرا در آینده حضور یافته بود؟ افکارش به کل مغشوش شدند که ناگهان کسی از پشت سرش، درست از توی کمد اتاق بیرون آمد. یک زن سیاه پوش که چشم‌های تهی و سفید داشت. موجودی به زشتی یک فولاد زره اما خوش برخورد که با صدای خش‌دارش گفت:
- بالاخره آمدی؟
در کسری از ثانیه نیل‌رام آن را نزدیک به خود دید، طوری که گلویش را به چنگ گرفت و در صورت دخترک با دهان بد بوی اهریمنی‌اش زمزمه کرد:
- منتظرت بودم!
چشم‌هایش انگار آتش گرفته بودند. آتشی سفید و بد یوم که شومی را فریاد می‌زد. نگاهش خالی و بدون احساس بود، گویی که او...
خدای من؛ یک ملمداس اینجا در ایران آینده است! اما سوال اصلی این است که چطور آمده؟ چطور... موجود چندش آور همچنان که داشت گلوی نیل¬رام را می¬فشرد و از صورت مچاله¬ شده و ترسان دخترک نهایت لذت را می¬برد، زمزمه¬وار لب¬های بد¬فرم و خونینش را تکان داد.
- انگار ایشان درست حدس زده بودند، تو حقیقی هستی!
منظورش چه بود؟ اهمیتی نداشت، نه الان که نیل¬رام داشت تار می¬دید. چشم¬هایش بخاطر کمبود اکسیژن داشتند سیاهی می¬رفتند و آن¬وقت واقعا باید نگران حرف و منظور این موجود کریه می¬بود؟ نه الان نه! پس وول خورد، دست و پا زد اما زور بازوی این زن اهریمنی واقعا غیر قابل باور است! نتنها ذره¬ای از جایش تکان نخورد، حتی بیشتر به روی نیل¬رام خندید. طوری که انگار یک مورچه سعی داشت از زیر پای یک فیل در حال حرکت فرار کند. ملمداس که اهریمنی حیله¬گر بود، ناخن¬های تیزش را بیشتر بر پوست سفید نیل¬رام فشرد. پوستش را خراشید و بدون هیچ درنگی گوشتش را درید. طوری که دخترک جیغ کشان دست¬هایش را روی پوست لزج آن اهریمن نهاد، با چشم¬های به اشک نشسته و درد شدیدی که به جانش افتاده بود، در نگاه سفید آن موجود نالید:
- چطور... اینجایی...
نمی¬توانست درست حرف بزند، نه وقتی داشت خفه میشد اما ناگهان چیزی توجهش را به خود جلب کرد، درون دستش که روی انگشت¬های ملمداس گذاشته بود، یک شیء براق وجود داشت، چرا زودتر به آن توجه نکرد؟ چرا اصلا یادش رفت؟ دخترک احمق! نیل¬رام بدون هیچ فکری اولین آموزش رزمی سینا را به یاد آورد. فنون جنگی را جلوی چشم¬هایش مرور کرد و بعد، بدون درنگ آن را روی ملمداسی که نیل¬رام را بیش از حد دست کم گرفته بود اجرا نمود. طوری دست راستش را پیچاند و خنجر را با تمام وجود از زیر بازوان دراز شده¬ی ملمداس بر سینه¬ی چسبناکش فرو نمود که آن موحود فرصت واکنش نشان دادن را از دست داد. نیل-رام با شل شدن دست اهریمن بر دور گردنش، نفس عمیقی کشید و با قدرت بیشتری خنجر را بر گوشت و استخوان آن حیوان فرو نمود. خون سیاه از بدن زن خوش¬اندام اما زشت ظاهر بیرون پاشید و در حالی که انگشت¬های نیل¬رام را نیز رنگین کرده بود، ملمداس را مزتزل نمود. آن موجود کریح بلند قد بهت¬زده نیل¬رام را نگریست، باورش نمیشد این دخترک انسان توانسته باشد آن¬قدر سریع یک ملمداس را که زبان زد اهرمینان بود، با خنجرش بزند و خود را آزاد کند، اما نه حماقت از جانب خودش است. به او گفته بودند با که طرف است اما باز هم گول انسان بودنش را خورده بود. ملمداس ناخن های تیزش را از گوشت نیل¬رام بیرون کشید که درد طاقت فرسایی را بر دخترک تحمیل کرد، طوری که از شدت زیاد درد لرزید و خم شد. موجود دستش را سمت سینه¬اش برد و بیخیال گردن نیل¬رام شد. ناخن¬های خونی¬اش را روی سینه¬اش، درست جایی که خنجر نقره¬ای نیل¬رام گوشتش را سوراخ کرده بود، نهاد. دخترک چهار قدم بلافاصله عقب رفت تا نهایت فاصله را با آن اهریمن داشته باشد. سپس با درد بسیار و آن چشم¬های ورقلمبیده که ملمداس را می¬نگریستند، دست چپش را بالا آورد تا مانع خونریزی بیشتر گردنش شود. همینطوری هم لباس های چرمی سیاهش قرمز شده بودند. با قلبی که بی تاب خودش را به سینه¬اش می کوبید، خنجر را با دست آزاد دیگرش محکم گرفت و سمت اهریمن نگه داشت. لرزان پرسید:
- تو چطور اومدی؟ چطوری به آینده اومدی؟
ملمداس که خونش زمین سفید سرامیکی اتاق نیل¬رام را سیاه کرده بود، پوزخند تمسخر آمیزی بر لب نشاند و در حالی که سعی داشت با جادوی وجودش زخم را ترمیم کند، دخترک را از سر تا پا مجدد نگریست. نه واقعا، او هیچ فرقی با یک انسان نداشت! صدای زمختش در اتاق پیچید، در عین حال که شیدایی خاصی در وجودش بود، ترس و وهم را نیز به همراه داشت.
- ارباب مرا آورد، به نظرت جز او چه کسی می¬تواند آن¬پیمایی طولانی، همچون سفر به آینده را انجام بدهد؟
سپس سرش را پایین برد و نگاهش را به زخم داد، لبخندش پهن¬تر شد و سپس دوباره قامتش را صاف نمود. وقتی انگشت¬های سیاه شده¬اش را پایین آورد و با ولع به نیل¬رام نگریست، دخترک اشهد خودش را خواند. چطورش را نمی¬دانست اما در اینجا، در زمانی که جادو دیگر وجود نداشت، باز هم به طرز سحر آمیزی آن زخم عمیق خوب شده بود!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

معرفی و خلاصه رمان جادوی کهن (جلد سوم): باور؛ نبرد نهایی در طاق جادو

جادوی کهن (جلد سوم) | باور، اثری فانتزی و حماسی از فاطمه سادات هاشمی نسب است. این رمان که در ژانر فانتزی با لایه‌های عاشقانه، تاریخی، جادویی و هیجانی روایت می‌شود، مرز میان واقعیت و افسانه را در سرزمین ایران باستان و آینده‌ای مبهم به چالش می‌کشد.

داستان از جایی آغاز می‌شود که «نیل‌رام» پس از بازگشتی سحرآمیز به پارسه، با دنیایی غریبه روبرو می‌گردد. شوش دیگر آن شهر آشنا نیست و دوستان قدیمی حالا در قامت زندان‌بانانی ظاهر شده‌اند که قصد بازگشت او را دارند. فرار نیل‌رام او را به قلب خطر و رویارویی با اهریمنانی می‌کشاند که بوی خون و مرگ می‌دهند. اما بزرگترین چالش او، نه اهریمن‌های جادویی، بلکه اعتماد به «سینا» است؛ کسی که در میان تاریکی بزرگ شده اما پیوندش با نیل‌رام عمیق‌تر از هر جادویی است.

با یک اشتباه در «آن‌پیمایی»، نیل‌رام به اتاقش در آینده بازمی‌گردد، اما حضور یک **ملمداس** تشنه به خون نشان می‌دهد که جادو هنوز نفس می‌کشد. حالا او باید بفهمد چه دروغی پشت حقایق پنهان شده و چگونه می‌تواند از نابودی «طاق جادو» جلوگیری کند، در حالی که عناصر شش‌گانه برای نبردی سرنوشت‌ساز گرد هم آمده‌اند.

رده سنی محتوا: این رمان به دلیل تم‌های هیجانی و ترسناک جادویی برای رده سنی **+۱۸** مناسب است.

مقدمه رمان: هزارتوی جادو و وداع با آرامش

در دنیایی که جادو نفس‌های آخرش را کشیده، چگونه می‌توان با اهریمن‌های وحشی مبارزه کرد؟ آن‌هایی که درد و رنج انسانی را چاشنی غذایشان می‌دانند. آیا «عنصر باور» می‌تواند مانع از نابودی طاق جادو شود؟ محافظان جادو پیروز می‌شوند یا اهریمن باری دیگر این دوئل خونین را می‌برد؟ نبرد حقیقی تازه آغاز شده است.

موضوع و هدف نویسنده: جادوی نهفته در ایران باستان

تمرکز این رمان بر ایران و جادوی باستانی باور است. نویسنده با هدف اثبات واقعی بودن جادو در بستر تاریخ ایران باستان، سعی دارد چنان مرز میان واقعیت و خیال را کمرنگ کند که پس از اتمام داستان، در ماهیت دنیای اطراف خود شک کنید.

وضعیت نگارش: شروع از ۲۴ آذر ۱۴۰۴ (در حال نگارش)

محافظان، جادوگران و اهریمنان: شخصیت‌های محوری

نیل‌رام سبحانی

دختری افسرده از ایران آینده که ناخواسته حامل سرنوشت جادوست.

ریوند بلخی

جادوگر محقق

محقق سرای جادو از سرزمین پارسه؛ وفادار به آرمان‌های باستانی.

سینا افکار

پادشاه اهریمن

بزرگ شده در کنار اهریمنان؛ شخصیتی خاکستری و مرموز.

مهیار خواجه نوری

محافظ عاشق

مردی سرد از نگهبانان محافظ جادو در سرزمین پارسه.

پناه راستی

صبور و همراه

دختری که آرام‌آرام با حقایق وحشتناک جادو کنار می‌آید.

آرزو طاهری

شیفته‌ی جادو که حالا خود بخشی از یک دنیای فانتزی شده است.

و دیگر شخصیت‌ها: شه‌بانو بلخی، مهران هورامین، رامین صفوی، آرتان دالوند، شاهرخ لقمان و اسفندیار خواجه‌نوری.

برشی تکان‌دهنده از متن رمان: ملاقات با ملمداس

«بوی خون همچون یک سیلی به صورتش برخورد کرد... این جنازه‌ی خونی و تکه تکه شده واقعا برای مادرش بود؟ ملمداس صمیمانه کنار نیل‌رام روی تخت نشست و دست دراز و لاغرش را دور شانه‌ی دخترک حلقه کرد. دهانش بوی گوشت مانده می‌داد؛ بوی نفرت‌انگیز مرگ. زبان خیس و درازش را بیرون آورد و با ولع خون خشک شده را لیسید. ملمداس با نشاط گفت: طعم خوبی دارد، اما خیلی پیر است... نیل‌رام با حرص تنها یک کلمه بیان کرد: خفه شو!»

تقابل نیل‌رام و اهریمن در جادوی کهن

پرسش‌های متداول درباره رمان باور (جادوی کهن ۳)

بله، این اثر جلد سوم از مجموعه «جادوی کهن» است و روایت‌گر تکامل شخصیت‌ها و نبرد نهایی جادوست.
باور قدرتمندترین عنصر جادویی در این مجموعه است که می‌تواند حتی قوانین زمان و مکان را برای محافظان تغییر دهد.
این‌ها اهریمنان جادویی هستند که از ترس و گوشت انسان تغذیه می‌کنند و در این جلد به دنیای آینده نفوذ کرده‌اند.
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان جادوی کهن جلد سوم | باور

فاطمه سادات هاشمی نسب : ۴ روز پیش

درود به همگی**وظیفه خودم دونستم بابت این یک هفته بی نظمی که داشتم توضیح بدم. **دل درد شدید مشکوک به آپاندیس داشتم و حسابی درگیر بودم.**این دو روز هم بیمارستان بودم و تا مرز عمل رفتم😁🫩**ولی خب فعلا جستم، ولی به گفته پزشک یهو اگر درد شدید بشه باید عمل کنم.**خلاصه که این مدت بهم ریخته بودم شرمنده بابت بی نظمی. **و اینکه دارو هام عوض شدن، پس احتمالا یکم لنگ بزنم تو نوشتن، بازم پیشاپیش ممنونم که درک می‌کنید. 🌸

نظرات رمان جادوی کهن جلد سوم | باور
  • سهیل۲۹

    در پارت 820

    درست متوجه نشدم🥲🥲 یعنی فقط بخاطر ریوند و لیان؟

    ۲ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    چی بخاطر ریوند و لیان؟

    ۲ روز پیش
  • سهیل۲۹

    در پارت 820

    بخاطر ریوند و لیان تسلیم شد؟

    ۲ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    تسلیم نشد که

    ۲ روز پیش
  • سهیل۲۹

    در پارت 801

    چه دوراهی غم انگیز و حقیقت تلخی❤️ 🩹❤️ 🩹❤️ 🩹❤️ 🩹

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    واقعا همینطوره😞

    ۲ روز پیش
  • کلثوم

    0

    بلا به دورباشه فاطمه بانووو مراقب خودت باش گلی🌺🌺🌺🌺

    ۳ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم دلم 🌸

    ۳ روز پیش
  • یاس

    0

    سلام فاطمه جان بلادورباشه،سلامتی مهم ترازهرچیزیه مراقب خودت باش

    ۴ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنونم 🌸 بله واقعا همینطوره

    ۴ روز پیش
  • سهیل۲۹

    در پارت 791

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    الهی

    ۲ هفته پیش
  • یاس

    در پارت 791

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    انشالله که خوشه

    ۲ هفته پیش
  • یاس

    در پارت 790

    خداروشکر 😍

    ۲ هفته پیش
  • کلثوم

    در پارت 792

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • عسل

    در پارت 791

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    جنگ بی قربانی که نمیشه🥺

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نمی تونم داستان رو لو بدم اما شکوهمنده

    ۲ هفته پیش
  • امیر

    در پارت 770

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    جگرش از بدنش بیرون کشیده شده، اگر دو پارتم زنده میموند تا همه باهاش خداحافظی کنن باید جنگ و متوقف میکردن مثل فیلم هندی😂

    ۳ هفته پیش
  • امیر

    در پارت 770

    من یه سوال برام ایجاد شده هر نویسنده ای برای خلق داستانش نیاز به یه ایده یا یه داستان دیگه داره ، برای شما چی بود ؟؟ایده ایی که باعث خلق جادوی کهن شد

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بله سوال درستیه، برای من مجموعه آثار قصه های همیشگی خیلی تاثیر گذار بود و با خوندنش تصمیم گرفتم برای ایران بنویسم

    ۲ هفته پیش
  • امیر

    در پارت 770

    بعله دیگه نیلرام میشه بسنتی ، سینا میشه جبار سینگ ، این وسط ریوندم میشه همون پسره که به بند کشیده بود ، جایی هم واسه شهبانو ندارم

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    تصویر سازی خیلی قشنگی بود خوشم اومد

    ۲ هفته پیش
  • امیر

    در پارت 770

    حس میکنم حالا فهمیدم کی میخواد جادوگر جادوی سیاه باشه

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    جادوگری حاضر نیست جادوی سیاه رو قبول کنه

    ۳ هفته پیش
  • مرضیه

    در پارت 770

    😥😢😢حس میکنم خیلی از شخصیت هارو قراره از دست بدیم

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    متاسفانه حست درست میگه

    ۳ هفته پیش
  • مرضیه

    در پارت 760

    میخواد ریوند روبگیره وازطریق اون نیلرام رو تحت فشار بزاره حتما😥

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    احتمالا🥺

    ۳ هفته پیش
  • کلثوم

    در پارت 770

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    متاسفانه 🥺

    ۳ هفته پیش
  • محدثه

    در پارت 760

    میخواد از طریق ریوند باز ب نیلرام آسیب بزنه

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    احتمالا

    ۳ هفته پیش
  • سهیل۲۹

    در پارت 762

    ای اهریمن بی نام و نشان..ریوند را میخواهی چکار حسود بدبخت 😠😠😠

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    میخواد یه بلایی سر ریوند بیاره، من بهش مشکوکم

    ۳ هفته پیش
  • پریا

    در پارت 750

    بی صبرانه منتظر پارت بعدیم، خیلی استرس نبرد رو گرفتم🫢

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره منم‌ استرس دارم

    ۳ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟