دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی جادوی کهن جلد سوم اثر فاطمه سادات هاشمی نسب

رمان جادوی کهن جلد سوم | باور

  • زبان فارسی
  • 39.1K 👁
  • 115 ❤️
  • 781 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان جادوی کهن جلد سوم | باور

وقتی نیل‌رام با یک اتفاق سحر آمیز به پارسه بازگشت، فهمید همه چیز برخلاف گذشته تغییر بسیاری کرده است؛ شوش همان شوش بود اما دیگر دوست‌هایش همان آشنایان گذشته نبودند. گروه دوستان ریوند، حالا بدون او نیل‌رام را به قصد بازگشت زندانی کردند. نیل‌رام با سختی بسیار از چنگشان گریخت اما به دنبال ریوند، دل به خطر زد. خطری که نه اغراق بلکه واقعا مرگ‌آور بود. رویارویی با اهریمن های جادویی یک طرف، به دنبال کسی گشتن که خود طرف اهریمنان را گرفته است نیز یک‌طرف ماجرا را پوشش داد. نیل‌رام ریوند را پیدا کرد و اینجا سینا را شناخت، اعتمادش به سینا آن‌قدر عمیق و ناگسستنی گشت که ریوند را پشت سرش رها نمود، در نهایت او با یک آن‌پیمایی اشتباه به آینده بازگشت و هنگامی که خود را در اتاقش دید، کسی صدایش زد. حضور یک ملمداس در آینده نشان داد یک دروغی پشت تمام حقیقت ها پنهان گشته و اکنون، نیل‌‌رام باید بفهمد چه کسی او را به اشتباه به اینجا آورده و حال ملمداس چرا قصد کشتن او را دارد؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

فصل یک
دخترک چشم‌هایش را با استرس گشود و خوشحال به صخره های روبرویش نگریست. نفس عمیقی کشید تا از منظره و هوای خوب جنگلی کوهستانی لذت ببرد که ناگهان دیوار گچی اتاقش را جلوی خود دید. چه شد؟ بهت‌زده از جا پرید و به زمین نگاه کرد، سرامیک‌های سفید، تخت و آینه و پنجره‌اش، همه و همه سرجای خودشان هستند. اینجا چه می‌کند؟ دوباره چرا؟ ترسان اطراف را نگریست و خنجر را در دستش فشرد، خنجر واقعی‌ است، اما چرا در آینده حضور یافته بود؟ افکارش به کل مغشوش شدند که ناگهان کسی از پشت سرش، درست از توی کمد اتاق بیرون آمد. یک زن سیاه پوش که چشم‌های تهی و سفید داشت. موجودی به زشتی یک فولاد زره اما خوش برخورد که با صدای خش‌دارش گفت:
- بالاخره آمدی؟
در کسری از ثانیه نیل‌رام آن را نزدیک به خود دید، طوری که گلویش را به چنگ گرفت و در صورت دخترک با دهان بد بوی اهریمنی‌اش زمزمه کرد:
- منتظرت بودم!
چشم‌هایش انگار آتش گرفته بودند. آتشی سفید و بد یوم که شومی را فریاد می‌زد. نگاهش خالی و بدون احساس بود، گویی که او...
خدای من؛ یک ملمداس اینجا در ایران آینده است! اما سوال اصلی این است که چطور آمده؟ چطور... موجود چندش آور همچنان که داشت گلوی نیل¬رام را می¬فشرد و از صورت مچاله¬ شده و ترسان دخترک نهایت لذت را می¬برد، زمزمه¬وار لب¬های بد¬فرم و خونینش را تکان داد.
- انگار ایشان درست حدس زده بودند، تو حقیقی هستی!
منظورش چه بود؟ اهمیتی نداشت، نه الان که نیل¬رام داشت تار می¬دید. چشم¬هایش بخاطر کمبود اکسیژن داشتند سیاهی می¬رفتند و آن¬وقت واقعا باید نگران حرف و منظور این موجود کریه می¬بود؟ نه الان نه! پس وول خورد، دست و پا زد اما زور بازوی این زن اهریمنی واقعا غیر قابل باور است! نتنها ذره¬ای از جایش تکان نخورد، حتی بیشتر به روی نیل¬رام خندید. طوری که انگار یک مورچه سعی داشت از زیر پای یک فیل در حال حرکت فرار کند. ملمداس که اهریمنی حیله¬گر بود، ناخن¬های تیزش را بیشتر بر پوست سفید نیل¬رام فشرد. پوستش را خراشید و بدون هیچ درنگی گوشتش را درید. طوری که دخترک جیغ کشان دست¬هایش را روی پوست لزج آن اهریمن نهاد، با چشم¬های به اشک نشسته و درد شدیدی که به جانش افتاده بود، در نگاه سفید آن موجود نالید:
- چطور... اینجایی...
نمی¬توانست درست حرف بزند، نه وقتی داشت خفه میشد اما ناگهان چیزی توجهش را به خود جلب کرد، درون دستش که روی انگشت¬های ملمداس گذاشته بود، یک شیء براق وجود داشت، چرا زودتر به آن توجه نکرد؟ چرا اصلا یادش رفت؟ دخترک احمق! نیل¬رام بدون هیچ فکری اولین آموزش رزمی سینا را به یاد آورد. فنون جنگی را جلوی چشم¬هایش مرور کرد و بعد، بدون درنگ آن را روی ملمداسی که نیل¬رام را بیش از حد دست کم گرفته بود اجرا نمود. طوری دست راستش را پیچاند و خنجر را با تمام وجود از زیر بازوان دراز شده¬ی ملمداس بر سینه¬ی چسبناکش فرو نمود که آن موحود فرصت واکنش نشان دادن را از دست داد. نیل-رام با شل شدن دست اهریمن بر دور گردنش، نفس عمیقی کشید و با قدرت بیشتری خنجر را بر گوشت و استخوان آن حیوان فرو نمود. خون سیاه از بدن زن خوش¬اندام اما زشت ظاهر بیرون پاشید و در حالی که انگشت¬های نیل¬رام را نیز رنگین کرده بود، ملمداس را مزتزل نمود. آن موجود کریح بلند قد بهت¬زده نیل¬رام را نگریست، باورش نمیشد این دخترک انسان توانسته باشد آن¬قدر سریع یک ملمداس را که زبان زد اهرمینان بود، با خنجرش بزند و خود را آزاد کند، اما نه حماقت از جانب خودش است. به او گفته بودند با که طرف است اما باز هم گول انسان بودنش را خورده بود. ملمداس ناخن های تیزش را از گوشت نیل¬رام بیرون کشید که درد طاقت فرسایی را بر دخترک تحمیل کرد، طوری که از شدت زیاد درد لرزید و خم شد. موجود دستش را سمت سینه¬اش برد و بیخیال گردن نیل¬رام شد. ناخن¬های خونی¬اش را روی سینه¬اش، درست جایی که خنجر نقره¬ای نیل¬رام گوشتش را سوراخ کرده بود، نهاد. دخترک چهار قدم بلافاصله عقب رفت تا نهایت فاصله را با آن اهریمن داشته باشد. سپس با درد بسیار و آن چشم¬های ورقلمبیده که ملمداس را می¬نگریستند، دست چپش را بالا آورد تا مانع خونریزی بیشتر گردنش شود. همینطوری هم لباس های چرمی سیاهش قرمز شده بودند. با قلبی که بی تاب خودش را به سینه¬اش می کوبید، خنجر را با دست آزاد دیگرش محکم گرفت و سمت اهریمن نگه داشت. لرزان پرسید:
- تو چطور اومدی؟ چطوری به آینده اومدی؟
ملمداس که خونش زمین سفید سرامیکی اتاق نیل¬رام را سیاه کرده بود، پوزخند تمسخر آمیزی بر لب نشاند و در حالی که سعی داشت با جادوی وجودش زخم را ترمیم کند، دخترک را از سر تا پا مجدد نگریست. نه واقعا، او هیچ فرقی با یک انسان نداشت! صدای زمختش در اتاق پیچید، در عین حال که شیدایی خاصی در وجودش بود، ترس و وهم را نیز به همراه داشت.
- ارباب مرا آورد، به نظرت جز او چه کسی می¬تواند آن¬پیمایی طولانی، همچون سفر به آینده را انجام بدهد؟
سپس سرش را پایین برد و نگاهش را به زخم داد، لبخندش پهن¬تر شد و سپس دوباره قامتش را صاف نمود. وقتی انگشت¬های سیاه شده¬اش را پایین آورد و با ولع به نیل¬رام نگریست، دخترک اشهد خودش را خواند. چطورش را نمی¬دانست اما در اینجا، در زمانی که جادو دیگر وجود نداشت، باز هم به طرز سحر آمیزی آن زخم عمیق خوب شده بود!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

معرفی و خلاصه رمان جادوی کهن (جلد سوم): باور؛ نبرد نهایی در طاق جادو

جادوی کهن (جلد سوم) | باور، اثری فانتزی و حماسی از فاطمه سادات هاشمی نسب است. این رمان که در ژانر فانتزی با لایه‌های عاشقانه، تاریخی، جادویی و هیجانی روایت می‌شود، مرز میان واقعیت و افسانه را در سرزمین ایران باستان و آینده‌ای مبهم به چالش می‌کشد.

داستان از جایی آغاز می‌شود که «نیل‌رام» پس از بازگشتی سحرآمیز به پارسه، با دنیایی غریبه روبرو می‌گردد. شوش دیگر آن شهر آشنا نیست و دوستان قدیمی حالا در قامت زندان‌بانانی ظاهر شده‌اند که قصد بازگشت او را دارند. فرار نیل‌رام او را به قلب خطر و رویارویی با اهریمنانی می‌کشاند که بوی خون و مرگ می‌دهند. اما بزرگترین چالش او، نه اهریمن‌های جادویی، بلکه اعتماد به «سینا» است؛ کسی که در میان تاریکی بزرگ شده اما پیوندش با نیل‌رام عمیق‌تر از هر جادویی است.

با یک اشتباه در «آن‌پیمایی»، نیل‌رام به اتاقش در آینده بازمی‌گردد، اما حضور یک **ملمداس** تشنه به خون نشان می‌دهد که جادو هنوز نفس می‌کشد. حالا او باید بفهمد چه دروغی پشت حقایق پنهان شده و چگونه می‌تواند از نابودی «طاق جادو» جلوگیری کند، در حالی که عناصر شش‌گانه برای نبردی سرنوشت‌ساز گرد هم آمده‌اند.

رده سنی محتوا: این رمان به دلیل تم‌های هیجانی و ترسناک جادویی برای رده سنی **+۱۸** مناسب است.

مقدمه رمان: هزارتوی جادو و وداع با آرامش

در دنیایی که جادو نفس‌های آخرش را کشیده، چگونه می‌توان با اهریمن‌های وحشی مبارزه کرد؟ آن‌هایی که درد و رنج انسانی را چاشنی غذایشان می‌دانند. آیا «عنصر باور» می‌تواند مانع از نابودی طاق جادو شود؟ محافظان جادو پیروز می‌شوند یا اهریمن باری دیگر این دوئل خونین را می‌برد؟ نبرد حقیقی تازه آغاز شده است.

موضوع و هدف نویسنده: جادوی نهفته در ایران باستان

تمرکز این رمان بر ایران و جادوی باستانی باور است. نویسنده با هدف اثبات واقعی بودن جادو در بستر تاریخ ایران باستان، سعی دارد چنان مرز میان واقعیت و خیال را کمرنگ کند که پس از اتمام داستان، در ماهیت دنیای اطراف خود شک کنید.

وضعیت نگارش: شروع از ۲۴ آذر ۱۴۰۴ (در حال نگارش)

محافظان، جادوگران و اهریمنان: شخصیت‌های محوری

نیل‌رام سبحانی

دختری افسرده از ایران آینده که ناخواسته حامل سرنوشت جادوست.

ریوند بلخی

جادوگر محقق

محقق سرای جادو از سرزمین پارسه؛ وفادار به آرمان‌های باستانی.

سینا افکار

پادشاه اهریمن

بزرگ شده در کنار اهریمنان؛ شخصیتی خاکستری و مرموز.

مهیار خواجه نوری

محافظ عاشق

مردی سرد از نگهبانان محافظ جادو در سرزمین پارسه.

پناه راستی

صبور و همراه

دختری که آرام‌آرام با حقایق وحشتناک جادو کنار می‌آید.

آرزو طاهری

شیفته‌ی جادو که حالا خود بخشی از یک دنیای فانتزی شده است.

و دیگر شخصیت‌ها: شه‌بانو بلخی، مهران هورامین، رامین صفوی، آرتان دالوند، شاهرخ لقمان و اسفندیار خواجه‌نوری.

برشی تکان‌دهنده از متن رمان: ملاقات با ملمداس

«بوی خون همچون یک سیلی به صورتش برخورد کرد... این جنازه‌ی خونی و تکه تکه شده واقعا برای مادرش بود؟ ملمداس صمیمانه کنار نیل‌رام روی تخت نشست و دست دراز و لاغرش را دور شانه‌ی دخترک حلقه کرد. دهانش بوی گوشت مانده می‌داد؛ بوی نفرت‌انگیز مرگ. زبان خیس و درازش را بیرون آورد و با ولع خون خشک شده را لیسید. ملمداس با نشاط گفت: طعم خوبی دارد، اما خیلی پیر است... نیل‌رام با حرص تنها یک کلمه بیان کرد: خفه شو!»

تقابل نیل‌رام و اهریمن در جادوی کهن

پرسش‌های متداول درباره رمان باور (جادوی کهن ۳)

بله، این اثر جلد سوم از مجموعه «جادوی کهن» است و روایت‌گر تکامل شخصیت‌ها و نبرد نهایی جادوست.
باور قدرتمندترین عنصر جادویی در این مجموعه است که می‌تواند حتی قوانین زمان و مکان را برای محافظان تغییر دهد.
این‌ها اهریمنان جادویی هستند که از ترس و گوشت انسان تغذیه می‌کنند و در این جلد به دنیای آینده نفوذ کرده‌اند.
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان جادوی کهن جلد سوم | باور

  • طوفان

    0

    فاطی جونم سلام کجایی دختر بخدا مردم من که چرا ماه سوار نمیاد چرا نمیاد من نمیتونم صبر کنم خداا😭🥀🥀😭

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سلام گل؛ هنوز توی مرحله خط داستانیه. ایشالله تا چند ماه دیگه میاد.

    ۲ هفته پیش
  • طوفان

    1

    دلم برا بیکران و لیان تنگ شده دلم برا اسفندیارم تنگ شده دلم برا بابای ارزو تنگ شده دلم برا مامان نیل تنگ شده دلم براهمه تنگ شده البته به جز بابای نیل فرهاد بود پیمان بود اسمش چه خری بود حالا ولش کن دلم بیشتر از همه برای خالق پارسه بانوکای بزرگ مهربانوی اعظم فاطمه هاشمی نصب هم تنگ شده خدا😭💙💕😭💕💙

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😍 در واقع خالق پارسه خدای یگانه هست. من خالق حومورا بودم😎

    ۳ هفته پیش
  • طوفان

    0

    فاططیطییطیطیطیطییطیطییطیطی کجایی دختر خیلی ناراحتم انگار یه چیزیو از دست دادم اصلا دوس ندارم تموم شه این رمان لطفاً جلد چهارم بنویس جنجالی تر و هیجانی تر ایندفعه ماهان دستیار سینا قیام کنه بچه نیل به دنیا بیاد و نیل جادویی فراتر از باور داشته باشه جنگ بزرگی رخ بده کشته بده ادامای جدید بیان ایدهای

    ۳ هفته پیش
  • طوفان

    0

    خیلی زیادی دارم برا جلد چهارم خیلی ایدهای هیجانی جنجالی و نفس گیری هستن خیلی جاهای خوب و نفس گیر تو ذهنم هست جاهای که باهاش زجه بزنی جاهای که باهاش بخندی نیل رام تبدیل به ملکه جادو و ریوندم پادشاه جادو و فقط یه لول از خدای جادو کمترن فکراتو بکن بیا جلد چهارم هم درست کنیم به طاقت ندارم اخه🥺🖤💙😭

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نوچ

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    متاسفانه نمیشه

    ۳ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 970

    وای خداا اینم تموم شد خیلی ناراحتم که تموم شد و دوست دارم جلد چهارم هم بنویسی اینقدر که مهشر بود دوس دارم نیل دوباره برگرده و جادویی فراتر از باور داشته باشه دو باره برگرده خیلی خوب بود قلمت مانا عشقم و بی صبرانه منتظر ماه سوار شاهکار بعدیت هستم عالی بود 😘❤️😘❤️😘❤️😘❤️😘❤️

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی گل باعث خوشحالیم بود که خوندی و کامنت های فراوون گذاشتی♥️

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 930

    مطمئنم جادو دوباره شکل میگیره چون ما تو قلبمون احساسش میکنیم

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درسته

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 870

    پس شاهرخ نفوذی بود دیدی درست گفتم ایول به حس ششم

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نمیشه گفت نفوذی بود

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 690

    عجب طوفان خونی به پا شده 🩸🌪️🩸 این اهنگ که خیلی خفن بود خیلی دمت گرم من کامنت نتونستم بزارم چون محدود بود 🥺💗🥺💗🥺

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    فدات اشکال نداره

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 490

    حزب باوریا دستا بالا سریع نبینم به ملکه گذارش میدم شامل نوسینده هم میشه

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🤷‍♀️

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 780

    میگم ارتان مشرق نبود باور کن مرده آخه یعنی چی ارزو خواننده های ثابت سلطیه بانو می دونن که مثل اب خوردن ادم میکشه و راضی نیست بکشه ولی باید بکشه بخاطر جذابیت داستان و خودش چون کشته بچه هاشو ناراحته 🤨🤨🥺🥺😶🥺🥺😶🥺😶💕💕😶🥺😶🥺😶🥺😶🔪💔🔪💔🔪💔🔪💔🔪💔

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 770

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • طوفان

    در پارت 770

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • طوفان

    در پارت 750

    شاهرخ بهش اطلاعات رو داده مطمئنم

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 730

    دقیقا مثل نیل ولی با این تفاوت که میرفتم از اخرین درخواستم استفاده میکرم و از طاق جادویی هم سطح یا فراتر از سیاه طلی میکردن

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 690

    خیلی کشته میدیم خیلی در حدی که پارسه نابود میشه و احتمالا از دوست نزدیک بانوکای کشته شن و ممکنه ریوند یا نیل هم کشته شه ودوباره زنده شن اما میگم که همه چیز بهم میریزه و ممکنه جادو از بین بره و ممکنه ط

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 690

    و ممکنه طاق جادو از بین بره و شکی در جاسوس بودن شاهرخ ندارم و می تونه برای مدتی سینا به پارسه مسلط و بعد دوباره جنگ شه همه چیز دست نیل بیفته و تلفات سنگینی بدن اما مطمئنم اخرش پیروزی هست ولی پیروزی که خیلی غمگین هست و با خون عزیز ترین کسانشون بدست میآید 🌪️🥺🩸🌪️🥺🩸😶😶

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 470

    نه ریوندم نمیر 🖤🥺🖤🥺.. ماهان دهنتو گِل بگیر تا برات جرش ندادم 🤬🔪🔪🤬🔪🤬🔪🔪🤬

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 460

    صدر صدر شکی درش نیست

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟