دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی عصیانگر قرن اثر فاطمه سادات هاشمی نسب

رمان عصیانگر قرن

  • زبان فارسی
  • 11.1K 👁
  • 127 ❤️
  • 152 💬

خلاصه رمان :

داستان رمان در جهان امگاورس رخ می‌دهد. جهانی که در آن انواع گونه‌های گرگ و گرگینه، تک‌شاخ و خون‌آشام و اژدهایان زندگی می کنند. نژاد های برتری وجود دارند که شامل روبینه‌ها با قدرت ایجاد توهم و جگوارینه‌ها با نگه داشتن زمان می‌شود. اما در این بین یک نژاد ناپدید شده است. هزاران سال پیش تمام گونه ها دست به دست هم داده و آن نژاد را قتل‌عام کردند. حالا پس از هزار سال، یک بازمانده پیدا شده است. کسی که خود نمی‌داند کیست اما وجودیتش سرآغاز یک نبرد جدید است. نبردی که شاید صلح را از بین ببرد و سالیان سال مرگ و ترس را بر جهان امگاورس حاکم نماید. نامش کارول است، نه گرگ و نه گرگینه، بدون جنسیت و دارای یک نقص فاحش که باعث شده است او از مرکز توجهات کنار زده شود! حالا زمان بازگشت تک شاخ های بالدار است موجوداتی که زمانی هم پیمانان خانواده‌اش بوده‌اند.

قسمتی از متن رمان عصیانگر قرن

۲- کشتن یک آلفای دیگر و دزدیدن قدرت آلفا.
۳- آلفای حقیقی که بالاترین قدرت یک آلفا است و گرگینه ای که درست کار باشد به خودی خود این قدرت را به دست می‌آورد‌.
بِتا: به گرگینه هایی که زیر مجموعه گرگینه آلفا باشند و تحت کنترل او کاری انجام بدهند را بتا می‌گویند. رنگ چشم های بتا ها زرد است اما اگر بی گناهی را بکشند رنگ چشم‌هایشان به آبی سرد تغییر می‌کند‌. بتا ها کمی از آلفا قدرت می‌گیرند و ارتباط قوی‌ای با آلفا دارند. به طوری که اگر اتفاقی برای آلفا بیافتد متوجه می‌شوند و این امر بلعکس هم است.
اُمگا: گرگینه هایی که بخاطر یک کار اشتباه یا دلایل دیگری از گروه ترد می‌شوند را امگا می‌گویند، امگا ها دیگر نمی‌توانند در گله‌ی دیگر‌ای بروند و همیشه تنها می مانند بخاطر حامی و سرپرست نداشتن، قدرتشان کمتر می‌شود و بیشتر از همه در معرض خطر مرگ قرار می‌گیرند. همچنین رنگ چشم هایشان با بتا فرقی ندارد.
***
روز‌ها می‌گذشتند و هر روز بهتر از قبل می‌شدم. اریکا دیروز از تنبیهی که توماس برایش در نظر گرفته بود بازگشت و جالبش این بود که وقتی از کنارم رد شد حتی به من نگاه هم نکرد و این خیلی خوب بود، یعنی دیگر کاری با من نداشت و گویا دیگر از دستش راحت شده بودم.
آرام در حالی که به آسمان آفتابی این روز ها نگاه می‌کردم، به طرف صخره‌ی همیشگی‌ام رفتم. جایی که هنوز برای اریکا و دوست‌هایش کشف نشده ‌باقی‌مانده بود. آرام روی صخره نشستم و به منظره‌ی رو‌به‌رویم نگاه کردم. حقیقتا منظره‌ی زیبایی بود، با وزیدن باد آرامی، چشم‌‌هایم را بستم و سرم را بالا گرفتم. باد به آرامی درون یال‌های بلندم گذشت ‌و حس خوبی بهم ‌داد.
توی این چند روز خوشبختانه اتفاق خاصی نیفتاده بود. منتهی مدام داشتم زمزمه های اعضای گله را می‌شنیدم که در موردم حرف می زدند. به بد و خوب بودن حرف‌هایشان کار نداشتم، اعصاب خورد کنش این بود که شایعه کرده بودند بخاطر رنگ چشمم و حمایت‌های آن شب توماس، احتمالا آلفای بعدی من بودم. یعنی این را به هر کس می‌گفتی خنده اش می‌گرفت، من را چه به آلفا بودند آخر، اما بقیه نمی فهمیدن فقط خودم و توماس می‌دانستیم که من لیاقت آلفا بودند را نداشتم. من حتی از پس اریکا که یک گرگینه ماده بود بر نمی آمدم بعد آلفا شوم؟ هرچند، جدا از این ها واقعا من که بودم؟ گرگینه؟ پس چرا نمی‌توانستم به انسان تبدیل شوم؟ اما اگر نبودم پس این چشم ها این وسط چه می‌گفتند؟ سبز، آبی و قرمز واقعا چه معنایی داشتند؟
کلافه آهی کشیدم و دمم را آرام تکان دادم. نمی‌دانم واقعا فکرم را بدجور درگیرکرده بود. چه حس بدی است وقتی ندانی چه هستی. با شنیدن صدای عصبی و بلندی با همهمه ای از دور، چشم‌‌هایم را سریع باز و گوش‌هایم را تیز کردم. چه خبر بود؟ همهمه از طرف قبیله می‌آمد. نکند اتفاقی افتاده باشد، نکند به ما حمله کردند؟
سریع از جایم بلند شدم و به طرف قبیله دویدم، تنها دویست متر از قبیله دور بودم، بعد از چند ثانیه که با سرعت دویدم به قبیله رسیدم.
- چرا بهش اهمیت میدی؟ مگه اون آلفای آینده‌ست که...
صدای عصبی اریکا بود که کل منطقه را روی سرش گذاشته بود. با کی حرف می‌زد؟ جلو رفتم، توی محوطه صخره ای منطقه‌ی ما که میشد گفت زیرش غار آلفاست همه جمع شده بودند. این‌جا چه خبر بود؟ همه بهم نگاه می‌کردند و درگوش همدیگر چیزهایی می‌گفتند.
بعضی ها با تحقیر و بعضی ها با ترحم، در حالی که جلو می‌رفتم و همه از سر راهم کنار می‌رفتند، بهم نگاه می‌کردند. من اما بی توجه به آن‌ها، نگاهم به توماس افتاده بود که جلوی غارش عصبی ایستاده بود. به آن سمت یعنی جلوی توماس نگاه کردم، یک گرگ سفید که پشتش سمت من بود. اریکا؟ در حالی که به آن‌ها رسیده بودم، متعجب به اریکا نگاه کردم که متوجه سنگینی نگاه توماس شدم، بهش نگاه کردم چشم‌هایش بهم می‌گفت برگرد، جلو نیا اما نه من باید می فهمیدم چه خبر بود. یعنی باز بخاطر من دعوا کرده‌اند؟ اریکا که این مدت با من کاری نداشت.
اریکا که انگار بوی من را حس کرده بود به طرفم بازگشت، تا نگاهش بهم افتاد که پشتش توی فاصله دو متری ایستاده بودم، با جهشی به طرفم پرید و با پنجه‌اش به صورتم چنگ انداخت. آخ چه نفهمی بود، من که با او کاری نداشتم.
زوزه‌ی بلندی از سر درد کشیدم و به عقب پرت شدم. لعنتی چرا باز وحشی شده بود؟ چقدر هم پر قدرت زد. در حالی که روی برف ها پرت شده بودم، سریع و عصبی از جایم بلند شدم و متقابلا با خشم به طرفش هجوم بردم. انتظار داشتی که هیچی بهت نگویم آره؟ با پنجه‌هایم، با تمام قدرتم به گوش‌هایش ضربه زدم که زوزه‌ای از سر درد کشید و چند قدم عقب رفت.
به پنجه‌ام نگاه کردم، تکه گوشت کوچیکی توی ناخنم گیر کرده بود. توی دلم خندیدم، حقت بود. بهش نگاه کردم تکه کوچیکی از گوشش اندازه دو سانت کنده شده بود. نباید بهش فرصت می‌دادم تا باز حمله کند، پس دوباره اول به طرفش هجوم بردم.
خواستم این‌بار با دندان‌هایم گردنش را نشانه بگیرم که با غرش توماس و حمله‌اش به من، به عقب پرت شدم. تهاجمی سریع از روی برف های سرد بلند شدم و با خشم به او نگاه کردم. چرا بهم حمله کرد؟ مگر ندید چطور اریکا پرتم کرد. نگاه عصبیم بین اریکا و توماس در رفت و آمد بود، اریکا انگار تازه به خودش آمد، چون او نیز آماده‌ی حمله شد. خواست به طرفم حمله کند که توماس با غرش بلندی گفت:
- خجالت بکشید. دیگه هردوتون شورش رو در اوردین.
میان حرفش پریدم و عصبی با فریاد گفتم:
- اون اول حمله کرد مگه ندیدی؟ به اون بگو که دم به دقیقه جنگ به پا می‌کنه مگه من حرفی...
اریکا وسط حرفم پرید و در حالی که دندان‌هایش آماده تکه‌تکه کردن من بودند گفت:
- خفه شو احمق، همه‌ی اینا تقصیر توئه. آره من حمله کردم که چی؟ جرات داری بیا جلو و کمتر خودنمایی و مظلوم نمایی کن بدبخت بی‌کس و کار.
با تمام شدن حرفش به طرفم پرید. به من گفت بدبخت؟ به من گفت بی‌کس؟ باشد به درک که ممکن بود بمیرم، همین امروز باید این مسئله تمام میشد، دیگر کوتاه نمی‌آمدم، شورش را در آورده بود.
روی هوا بود که منم به هوا پریدم و به طرفش پنجه انداختم، هر دو در حالی که بهم بند بودیم و داشتیم می‌جنگیدیم، محکم به زمین خوردیم. غرش های بلندی می‌کشیدیم و با نعره بهم حمله می‌کردیم. پنجه‌ای به سینه‌ام زد که محکم به عقب پرت شدم و به یکی از درخت ها خوردم، خواستم از جایم بلند شوم که سوزش زخمم، بیشتر از قبل بهم یادآوری کرد که ما برابر نیستیم. اما به درک، دیگر مهم نبود. سریع بلند شدم و باز بهش حمله کردم. این‌بار به قصد کشت باهم می‌جنگیدیم، امروز یا من می‌مردم یا او.
دیگر حوصله‌اش را نداشتم از دستش خسته شده بودم اشتباه کردم که به توماس گفتم کاری به او نداشته باشد. یک بار برای همیشه باید این دشمنی را به اتمام برسانم.
با دندان‌هایم گردنش را محکم گرفتم و دندان‌هایم را با فشار زیادی توی گردنش فرو کردم، از درد روی زمین افتاده بود و می‌غلتید تا رهایش کنم، دست و پا می‌زد و زوزه می‌کشید، اما عمرا اگر گردنش را رها می‌کردم. خشم تمام وجودم را گرفته بود. حقت بود، اگر میمردی یک عده ای از دستت راحت می‌شدند.
آره الان که توانسته بودم گردنت را بگیرم، محال بود رهایت کنم، محکم فکم را فشار می‌دادم، چون با هر فشار نعره هایش بلند تر میشد و این لذتی که از صدای نعره هایش بهم دست می داد، وصف ناپذیر بود. میان آن لذت و قدرت، فریاد توماس را شنیدم:
- کارول. کارول، ولش کن. کارول با توام داره می‌میره کارو...
تو دلم قهقه زدم، مهم نبود می خواستم بمیرد، حس خوشایندی از کشتنش داشتم و حتی فکر کردن به مردنش هم تمام وجودم را سرشار از لذت می‌کرد. توی حس خوبی غرق بودم که با سوزش وحشتناکی در پهلویم، سریع گردن اریکا را رها کردم و نعره‌ای از درد کشیدم.
کی بود که از پشت بهم حمله کرد؟ خشمگین و عصبی به طرف کسی که زخمیم کرده بود بازگشتم و خواستم بهش حمله کنم که توماس را پشت سرم دیدم. شوکه و عصبی بهش نگاه کردم. کار او بود؟ او از پشت بهم حمله کرد؟ غیر ممکن است. نه عصبی سرش فریاد زدم:
- داری چه غلطی می‌کنی؟ مگه...
توماس میان حرفم نعره کشید:
- خفه شو کارول. اون بچمه. داشتی می‌کشتیش چیه انتظار داشتی بشینم و ببینم داری بچم رو می‌کشی؟
برای لحظه‌ای از حرفش شوکه شدم. بچه‌اش. بچه‌اش... عصبی گفتم:
- اون‌هم داشت من رو می کشت. نمی‌بینی غرق خونم؟ چرا فقط اون برات مهم بود؟ مگه نگفتی...
محکم و عصبی با فریاد گفت:
- چون اون بچمه اما تو نیستی.
با حرفش سکوت کردم و سرم را پایین انداختم، بچش... اون بچشه اما من نه. آره درسته من... من حتی نمی‌دانستم پدر و مادرم که هستند. تنها می‌دانستم خیلی وقت پیش بخاطر بیماری مردند. کارول مگر چه انتظاری داشتی؟ آره انتظار داشتم که بجای بچش از من حمایت کند. نه، نه نگو که محال بود.
با بغض و غم سرم را بالا آوردم و به توماس نگاه کردم، او نیز با خشم بهم نگاه می‌کرد، خواستم حرفی بزنم که نگاهش به چشم‌‌هایم قفل شد و وحشت زده قدمی عقب رفت. با تعجب و حیرت، بهم نگاه کرد که پوزه‌ام را کج کردم و گفتم:
- نکنه الان از من می‌ترسی؟
او اما بی توجه به حرفم، همچنان ناباور بهم نگاه می‌کرد. نگاهش بین هر دو چشمم در حرکت بود. چه مرگش شد یکهو؟ چه... با لحن متعجب و بهت‌زده‌اش، خودم نیز متعجب شدم.
- تو... تو چت شده؟
در حالی که منظورش را نفهمیده بودم عصبی گفتم:
- چیشده؟ ازم ترسیدی؟
بازم بی توجه به حرفم حیران گفت:
- چشم هات... هر دوشون سبز شده.
لحظه‌ای جا خوردم. چی؟ چشم‌هایم هر دو سبز شده‌اند؟ واقعا؟ نه، نه. ممکن نبود تا حالا این اتفاق نیفتاده بود نه. حیران به اطراف نگاهی انداختم، برف های یک منطقه آب شده بودند پس سریع به طرفش رفتم. درست کنار غار یک برکه کوچک تشکیل شده بود، جلو رفتم و به خودم توی آب نگاه کردم. مگر میشد؟ واقعا چشم‌هایم سبز شده بودند. چه اتفاقی برایم افتاده بود؟ تا حالا نشده بود هر دو چشمم سبز شوند. برای اولین بار بود که رنگ چشم‌هایم جفت شده‌اند و چه قدر هم جالب است.
حس عجیبی داشتم. تا حالا خودم را با چشم های جفت یک رنگ ندیده بودم. عجیب و جالب، یک حس خوبی توی وجودم افتاده بود. یک چیزی مثل کشتن و شکستن می‌مانست چیزی که لذت بخش بود. نگاهم را از برکه گرفتم و به طرف توماس بازگشتم. عصبی غرشی به طرفش کردم و با خشونت، به چشم‌هایش خیره شدم؛ پوزخندی زدم و گفتم:
- خب که چی؟ نکنه برای جایگاهت احساس خطر کردی‌؟
به طرفش قدم برداشتم و با پوزخند دورش چرخیدم. کارول، کارول چی داشتم می‌گفتم؟ چرا حرف‌هایم دست خودم نبود؟ من به توماس پوزخند زدم؟ من؟ واقعا امکا... ناخودآگاه به توماس حمله کردم. غرشی کرد و با پنجه‌اش محکم به سینه‌ام ضربه زد که با شدت به عقب پرت شدم. آخ، لعنتی چه قدرتی داشت. آخر چه مرضی بود که حمله کردم؟ به سینه ام نگاه کردم، زخمم خیلی عمیق بود. رد سه ناخن توماس روی سینم مانده بود و از آن خون می چکید. لعنتی، مزه ی خون را توی دهنم حس کردم. عصبی سرم را بالا آوردم و بهش خیره شدم. رفتار و کارهام دست خودم نبود، من چم شده بود؟ چرا می‌خواستم توماس را بکشم؟ چرا... صدای گرگینه های اطراف، بیشتر از قبل عصبیم کرد. از طرفی نمی‌فهمیدم که داشتم چی کار می‌کردم و از طرفی با شنیدن حرف‌هایشان اعصابم بهم ریخته بود. چشم‌هایم بسته شد و نفس های عمیقی کشیدم.
- دیدی واقعا درست بود.
- آره واقعا اون می خواد آلفا بشه.
- نه لیاقت نداره. توماس زیادی بهش بها داده فکر کرده اجازه داره با اون چشم‌های قرمزش همه غلطی بکنه.
- حتی کامل هم نیست.
- ناقص‌الخلقه‌ی بدبخت.
- بیکس بیچاره.
نه. نگید، باهام این‌جوری نکنید. من این نبودم. ناقص نبودم. بی‌کس نبودم، فقط هنوز نمی‌دانستم که و چه هستم. فقط هنوز نمی‌دانستم از کجا آمده‌ام. نامرد ها چرا بهم این‌ها را می‌گویید. من که با همه‌ی شما مهربان بودم. هر چه می‌خواستید سریع برایتان می‌آوردم، این بود جواب خوبی؟
چشم‌‌هایم را باز کردم و با خشم به همه‌ی آن‌ها خیره شدم. به طرفشان غرشی کردم که همه سریع آماده حمله شدند. دست خودم نبود اما بدم هم نمی‌آمد بکشم‌شان و از دستشان راحت شوم. آن‌ها ناحقی کردند پس مرگ حقشان بود. درست است که خودم نمی‌توانستم دخلشان را بیاورم اما این حس عجیب مطمئنا می‌توانست، عجیب حس کشتار قوی‌ای درونم شکل گرفته بود. پس بلند فریاد زدم:
- می‌خواین بهم حمله کنین؟ خب بیاین، بیاین من رو بکشین. بیاین...


بیشتر بخوانید

آخرین اطلاعیه‌ی رمان عصیانگر قرن

فاطمه سادات هاشمی نسب : ۲ ماه پیش

دیگر آثار نویسنده: مجموعه رمان جادوی کهن (سه‌گانه پایان یافته - بخش آنلاین)، مجموعه رمان کابوس افعی (سه‌گانه پایان یافته - بخش آفلاین)، مجموعه رمان ماه سوار(به زودی - بخش آنلاین)، رمان تبهکار هوسباز (در حال تایپ - بخش آنلاین)، رمان به خاطر مادرم (پایان یافته - بخش آنلاین)، مجموعه رمان عصیانگر قرن (دوگانه پایان یافته - بخش آفلاین)**همه موجود در اپلیکیشن و سایت دنیای رمان

نظرات رمان عصیانگر قرن

  • عاشق رمان

    0

    خانم هاشمی قلم عالی دارید من دوست دارم نویسندگی کنم ولی افسوس میخورم ذهن خلاقی دارم اما بازم موضوعات و مطالب جالبی که دیگران رو جذب کنه به ذهنم خطور نمیکنه. شما چه پیشنهادی دارید ؟ راز موفقیت، قلم قوی و ذهن خلاق تون چیه ؟ لطفا کمی راهنماییم کنید که نیاز مندم 💟😇🤕

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود، لطف دارید. تمرین کنید، خودتون رو به نوشتن وادارید و اول یه ایده تکراری که زیاد خوندین رو به روش خودتون بنویسید. مطالعه زیاد داشته باشید. قوانین و اصول نگارش رمان رو بخونید، همه خیلی کمک کننده هستن.

    ۲ ماه پیش
  • عاشق رمان

    1

    ممنونم بهترین

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ☘️

    ۲ ماه پیش
  • ...

    0

    جلد اول ودوم هردوتا فقط قسمت اول دانلود میشه بقیه قسمتا رو نمیاره چند دفعه امتحان کردم نشد چطوری پیداشون کنم

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به پشتیبانی اطلاع بدید.

    ۲ ماه پیش
  • ...

    0

    سلام دانلود نمیشه فقط قسمت اول رو میاره چطوری دانلودش کنم

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود، یه دور اپلیکیشن رو ببندید و دوباره باز کنید

    ۲ ماه پیش
  • فریبا سرآبادانی

    0

    عالی بود . قلمت مانا . واقعاااااا حال کردم . خسته نباشی .

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم🌸

    ۴ ماه پیش
  • Zaza

    1

    ضعیف بود خیلی جاها کاش یکم بهتر نوشته میشد و یکم قاطی پاتی بود موضوعات

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    این اثر زیاد حرفه ای نبود. جزو اولین اثار فانتزی منه.

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    مثل تمام رمانهایی که ازتون خوندم واقعا عالی بود من واقعا دوستش داشتم ممنون فاطمه جان 💜💜💜💜

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم خوشحالم که دوستش داشتی♥️

    ۴ ماه پیش
  • jojo

    0

    رمان واقعا فوق العاده بود

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث شادی بندست.

    ۴ ماه پیش
  • mah

    1

    سلام دوستان ب قسمت چهارم رسیدم قبلش سه جلد کابوس افعی رو خوندم ک محشر بودن ولی این رمان زیاد خوشم نیومده اگه میشه بگین این رمان میتونه ب اندازه کابوس افعی قشنگ باشه که ادامشو بخونم یا نه؟

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز، به عنوان نویسنده باید بگم این رمان در سطح کابوس افعی نیست، اولین رمان فانتزی بندست و ضعیف تره، اما پیشنهادم اینکه سرسری بخونی و برسی به فصل دوم، شخصا فصل دوم رو دوست دارم.

    ۴ ماه پیش
  • کلثوم

    1

    دوستانی که منتظر جلد دوم عصیانگر بودن از تو بخش آفلاین میتونن مطالعش کنن توی اپلیکیشن قرار گرفت

    ۵ ماه پیش
  • آوا..

    0

    به نظرم خیلی رمان قشنگی بود با اینکه عاشقانه ی زیادی نداشت فقط کاش فصل دومش زودتر بیاد ممنون از نویسنده عالی بودی😍💋❤️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم نظر لطفتونه♥️

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    0

    رمان قشنگی بود و دوست داشتم فقط جلد دومش چطوری پیدا کنم

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به زودی همینجا منتشر میشه

    ۵ ماه پیش
  • افرا

    1

    من جلد دوم رو خوندم خیلی جالب بود واقعا فقط کاش آخرش معلوم میشد کارولینا درخواست تاشین رو قبول می کرد یا نه

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اخرش ویرایش شده توی این نسخه انتشاری

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    0

    از کجا خوندید جلد دوم راهنمایی میکنید

    ۵ ماه پیش
  • مهلا

    0

    فقط ای کاش پارسوماش به دست وارنا کشته نمیشد

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باید هایدرا میکشتش نه

    ۵ ماه پیش
  • مهلا

    0

    من جلد اول رو بیشتر دوست داشتم، تو جلد دوم تنها چیزی که خیییلی توجهم رو جلب کرد این بود که هایدرا!

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂😂 دمت گرم

    ۵ ماه پیش
  • مهلا

    0

    من جلد دوم رو گیر آوردم و خوندم، چیزی در موردش نمیگم که اسپویل نشه اما باید بگم تو جلد دوم هایدرا!

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂 افرین نگو اسپویل نشه

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️