دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اربابی فرد با شکوه اثر زهرا رمضانی

رمان فرد باشکوه

  • زبان فارسی
  • 501.5K 👁
  • 991 ❤️
  • 7.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

مهرو ایلخان ظفر از یک قبیله‌ای که در آن به دلیل وجود نقص مادرزادی همیشه مورد شماتت و کم توجهی قرار گرفته چشم به دنیا گشوده! او دختری است که تنهایی خودش را با کشیدن نقاشی و غرق شدن در بوم رنگ‌ها برطرف می‌کند. از آن طرف او درست در دوران نوزادی، نشان کرده‌ی پسری به نام دیار صمصام‌فضلی می‌شود. و همین موضوع به علاوه‌ی نقص مادرزادی‌اش باعث می‌شود تا او هیچ خواستگاری نداشته و حتی اکثرا اون را بدشگون بنامند. از آن طرف دیار صمصام‌فضلی بدون آن که بداند جَدش همچین کاری کرده است تمام عمر خود را در فرنگ سپری کرده و حال به دستور پدرش خسروخان به قبیله برگشته تا علاوه بر به دست گرفتن امور، خودش را برای جانشینی و خان شدن آماده کند. حال یک اتفاق، باعث به جنگل رفتن مهرو برای بازخواست پسری که هیچ از نشان شدنش خبر ندارد می‌شود و همین باعث اتفاقی میانشان می‌شود. اما آیا دیار می‌تواند به دختری که نقص مادرزادی دارد دل ببندد؟ آیا مهرو می‌تواند به پسری دل بسپارد که تمام دوران کودکی، نوجوانی و جوانی‌اش را تحت شعاع خطر قرار داده است؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

سخن نویسنده:
با سلام خدمت شما عزیزان و همراهان همیشگی و جدید!
رمان جدید بنده به اسم فرد باشکوه زین پس تنها در پلتفرم دنیای رمان پارتگذاری میشه، ممنون از کسایی که من رو به فکر انداختن تا رمانی در سبک اربابی تاریخی بنویسیم، این اولین باره که تو همچین ژانری می‌نویسم! پس از همه‌ی عزیزان می‌خوام که با صبر و شکیبایی من رو همراهی و با نظرهای مثبت و پر انگیزه به من انرژی بدن.
ممنون از نگاه گرم شما
فصل اول
سال ۰۱۳۱
مَهرو
درون اتاقی که به لطف و رحمت حاج بابا به من رسیده بود، روزهایم را شب می‌کردم و شب‌هایم را صبح!
دخترِ خان بودم اما با یک رعیت زاده هیچ فرقی نداشتم چرا؟ چرایش به روشنی روز بود و زیبایی ماه!
نمی‌دانستم باید خوشحال باشم که آق نشدم و در کوچه‌ها سرگردان نگشتم یا باید ناراحت باشم که چرا اتاق من نیز مانند نسرین و نادر در طبقات بالا نیست و بلکه نزدیک به مطبخ خانه و اتاق خدمه و کارگزان اتاقی به من داده‌اند. البته این اتاق را نیز به لطف و مرحمت برادرم نادر داشتم.
اما نقره بانو همیشه می‌گفت خداراشکر کن که همسفره هستیم و همه کنار هم صرف طعام می‌کنیم.
آن هم چه غذایی که هیچ فرقی با زهر برایم نداشت، چرا که من بعد از همسر نادر و فرزندش شیرزاد می‌نشستم دور از آنان اما همراهشان.
و تمامی این اتفاقات، تمامی این زخم زبان‌ها تمامی این بی‌توجهی‌ها بخاطر دیار صمصام‌فضلی بود و بس!
مگر نه این که با نشان کردن من در بچگی برای این مردک تمام خواستگاران را از من ربودند و آرزوی هر دختری را از من گرفتند.
پوزخندی بر روی لبان نسبتا نازکم پدیدار شد، خنجری تیز و برّان بر کاغذ ذهنم خراشیده شد و من را به خود آورد.
من مهرو ایلخان‌ظفر فرزند دوم این خاندان نقصی داشتم که حال با نشان شدنم برای دیار همه را از من راند.
می‌دانستم که اگر نشان کرده هم نبودم، هیچکس دختری که لنگ می‌زد را برای همسری قبول نمی‌کرد و همین نشان شدنم بهانه‌ای شد برای جلو نیامدن باقی خاندان‌ها! در این روستایی که زیبایی را در صورت تپل و گرد می‌یافتند و کدبانویی را در پخت و پز و بشور و بساب من بی‌هنرترین آدم دوران بودم. البته هنر داشتم، اما نه از آن جنسی که این خانه می‌خواست؛ کلفتی برای من هنر نبود.
بی‌حوصله از روی تختم بلند شدم، دستی بر روی لباس بلند و فاخرم کشیدم که آن هم به لطف مادرم بود و بس! سپس بعد از درست کردن چارقد روی سرم؛ همان‌طور لنگان خارج شدم. لعنت به پای چپم که تنها یک وجب کوتاه‌تر از پای راستم بود.
به محض خروج، زری، دختری که هم از نظر سنی به من نزدیک بود هم افکار همان‌طور که نفس‌نفس می‌زد خودش را به من رساند و گفت:
- خانم کوچیکه... خانم جان...
به سرعت دستم را بر روی لبانم گذاشتم و همان‌طور که از او می‌خواستم آرام باشد سخن گفتم:
- آروم زری! اگه خان خونه باش...
زری به من رسید و با گذاشتن دستانش بر روی شانه‌هایم خم شد و نفس عمیق کشید و همین باعث شد که از نطفه خفه شوم.
- اون مرد دوره گرد...
تا اسم دوره گرد آورد با ذوق شروع به دویدن کردم، از عمارت خارج شدم بدون آنکه بخواهم از مادرم نقره یا پدرم اشرف خان اجازه بگیرم. آن هم چه دویدنی! تمامی اهالی دِه مرا می‌شناختند و می‌دانستند تنها آدم لنگان، دختر خان است. می‌شنیدم که برایم لقب مهروی لنگ گذاشته بودند برگرفته از تیمور لنگی که اندکی از داستان‌هایش را شنیده بودم.
اوایل ناراحت می‌شدم اما حال انگار که کبریت به اقیانوس می‌زدند همان‌قدر بی‌اثر!
با دیدن گاری چوبی و پوسیده خودم را به دوره گرد رساندم، زری در حالی که خودش را به من می‌رساند گفت:
- خانم کوچیکه! آروم... نفسم بالا...
میان کلامش پریدم و گفتم:
- به جای حرف... نفس بگیر.
سپس رو به پیرمردی که محاسن بلند اما مرتبی داشته و موهای کم پشت و بلندش را نیز آزاد به دورش ریخته بود کردم و گفتم:
- عمو دوره گرد! برام آوردی؟
لبخند خسته‌ای که تلاش داشت در آن شادی دیده شود بر روی لبانش نقش بست و گفت:
- آره تو آخرین سفرم به شهر لوازمی که می‌خواستی رو گرفتم؛ ولی دخترجون برام گرون تموم شد.
به سرعت گوشواره‌های طلایی که از کودکی بر گوش‌هایم بود را در آوردم و بر روی وسایل بیرون آورده گذاشتم و با ذوقی وصف ناشدنی پرسیدم:
- همینقدر کفایته؟
چشمان چروک پیرمرد دو گوشواره را کاوید و گفت:
- زیادم هست. باقیش رو چطور بدم؟
با لبخند وسایل را با کمک زری برداشتیم و همان‌طور گفتم:
- دفعه‌ی بعد برام قلم‌موی خوب بیار.
پیرمرد لبخندی زد و سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد.
چرخیدم و همان‌طور که وسایل نقاشی را میان خودم و زری به مساوات تقسیم می‌کردم تهدیدوار سخن گفتم:
- زری حواست باشه که زبونت جلو نقره بانو دراز نشه.
زری که تهدیدم را گرفت و فهمید راجع به کدام خرابکاری‌اش سخن می‌گویم گفت:
- نه خانم کوچیکه، حواسم هست.
خوبه‌ای زمزمه کردم و تا رسیدن به عمارت نگاه پر ترحم مردم دِه یا سخنان بدشگونشان را شنیدم و هیچ نگفتم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان فرد باشکوه

زهرا رمضانی (هور) : ۳ هفته پیش

با سلام خدمت همراهان همیشگی و دوستان علاقمند به رمان فرد باشکوه ****با خبر خوش خدمت شما هستم و اون هم اینه که جلد دوم رمان فرد باشکوه با نام «شِکوه‌ی شُکوه» در حال نوشتن و به محض انجام کارهای مربوطه توسط پشتبانی پلتفرم خوب و محبوب دنیای رمان انتشار خواهد یافت.****منتظر حضور گرم و نگاه مهربان شما هستم ❤️🙏

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 992 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان فرد باشکوه

  • تمنا

    1

    چ عالی.امیدوارم رایگان باشه مث قبلی لطفاا

    ۳ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    رایگانه ☺️

    ۳ هفته پیش
  • کلثوم

    1

    مرسی گلم خبرخوبی بودبیصبرانه منتظر جلددومش هستم

    ۳ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ❤️😍

    ۳ هفته پیش
  • Maryam

    در پارت 81

    واقعا چه پدریه 😭🥺واقعا پدری به خوبیه اون ندیدم 🤥 اگه نادر نبود شاید اشرف خانی که خان براش زیاده اصلا موهاشو میبست به اسب و اسب رو دور عمارت میتازوندش😭

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    هییی😢

    ۲ ماه پیش
  • ....

    در پارت 71

    میگم *** این خان بابا رو ندارین؟

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نه 😂

    ۲ ماه پیش
  • وکیل مدافع مهرو

    در پارت 76

    حاج باباشو بکشم یا زوده؟🧐🫤

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    عاشق اسم انتخابیت شدم....

    ۸ ماه پیش
  • Maryam

    در پارت 71

    بکش خیال من و راحت کن و این مهرو رو نجات بده . من دارم از حرص این پشت جون میدم .

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲ ماه پیش
  • Maryam

    در پارت 61

    از یه طرف دلم میخواد این بابای مهرو رو تیکه تیکه کنم از یه طرفم دارم حرص میخورم که چرا این دیار این بدبخت مهرو رو نرساند. آخه پسر زدی بدبخت و ناکار کردی حالا بدبخت رو نمیرسونی خونه .

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    واقعا موندم

    ۲ ماه پیش
  • Maryam

    1

    واقعا رمان عالیه ولی من اگه جای مهرو بدوم جواب باباها رو خیلی قشنگ و واضح میدادم ولی خدایی خیلی دلم میخواد بگیرم این حاج بابا رو بزنم

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    اون زمان متاسفانه دخترا اینقدر زبون نداشتن

    ۲ ماه پیش
  • آنههه

    در پارت 76

    تا اینجا که خوب بود...این اولین کاریه که ازتون می خونم، امیدوارم که در ادامه هم جذبم کنه...موفق باشین✨️💕

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم امیدوارم تا آخرش همراهم باشی

    ۸ ماه پیش
  • رستا

    در پارت 73

    پیشنهاد میکنم کارهای دیگه زهرا بانو رو حتما بخونید،که اگر نخونید ،پشیمون میشید،چند تا رمان عالی ازدست دادید

    ۸ ماه پیش
  • آنههه

    در پارت 73

    مرسی از پیشنهادت ناز من...حتما سر فرصت که کارام کمتر شد، میرم دنبالش...فعلا درگیر جغد انبار و رفاقت ممنوع و گیان یعنی جان و فرد با شکوهم😂😂

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    سرت شلوغه واقعا 😂

    ۸ ماه پیش
  • آنههه

    در پارت 71

    واقعا شلوغه ولی حتما رمان های دیگه ت رو میخونم زهرا جان...یه دوست هم دارم که اسم و فامیلیش مثل شما زهرا رمضانیه😂😂😂خیلی بور و چشم عسلی(عسلی خیلی روشن)هم هست😂😂حالا از لحاظ شباهت نمیدونم چطوری هستین!

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    خوشحال میشم عزیزم... نه من من کاملا برعکسم 🙂

    ۸ ماه پیش
  • Maryam

    در پارت 71

    منم که کلی رمان نشون کردم و هیچ کدوم رو تاحالا نخوندم ولی این رو بخونم میرم بعدی .. به نظرمن طلوع دوباره هم بخون خیلی قشنگه .

    ۲ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۸ ماه پیش
  • Maryam

    در پارت 800

    فوق العاده بود عاشق شخصیت دیار شدم♡♡

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    عزیزی شکررر که لذت بردی

    ۳ ماه پیش
  • ❤️دویار

    در پارت 800

    واقعا قلمت مانا زهرا جان از خوندنش لذت بردم 💋

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که لذت بردی ممنون بابت نظرت❤️

    ۳ ماه پیش
  • Aila

    0

    انقدرر رمانتت ناز قشنگ گوگولی تودل برو بودد برای بار دوم خواستم بخونمش که.. تو بستی

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ای جانم عزیزم... دیگه قرار از اول همین بود زیبا رو ☺️

    ۴ ماه پیش
  • اشرف

    در پارت 801

    خدا قوت عزیزم زیبا بودلذت بردم ممنونم از نویسنده عزیزقلمت مانا

    ۴ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات عزیزم خداروشکر

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 800

    موضوع رمان خوب بود، اوایل رمان قشنگتر بود، با کمال احترام به نویسنده محترم علی رغم خوبی هایی که داشت ولی بیش از حد ادبی بود، شاید به جای رمان بهتره بهش بگی یه متن ادبی طولانی، به نظرم استعداد خیلی خوبی تو تشبیه و استعاره دارین امااااا رمان باید ساده و سلیس باشه.هیچ دو خطی نبود که ساده تعریف شده باشه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنون که خوندی... سبک نوشتاری بنده به صورت ادبی هستش، حالا بستگی به نوع ژانر مقدارش فرق می کنه یه جا آرایه ها کمتره یا به جا بیشتر که البته باعث زدگی متن نمیشه بلکه باعث درک بیشتر متن میشه

    ۵ ماه پیش
  • اشرف

    0

    سلام عزیزم لطف کنید این رمان فرد باشکوه رو تخفیف بزارید ممنون

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    سلام انشالله هفته آینده 😊

    ۵ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 800

    عالی و زیبابود🍀🍀⚘

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نوش چشمات عزیزم ❤️

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️