دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه اربابی فرد با شکوه اثر زهرا رمضانی

رمان فرد باشکوه

  • زبان فارسی
  • 491K 👁
  • 975 ❤️
  • 7.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه فرد باشکوه

مهرو ایلخان ظفر از یک قبیله‌ای که در آن به دلیل وجود نقص مادرزادی همیشه مورد شماتت و کم توجهی قرار گرفته چشم به دنیا گشوده! او دختری است که تنهایی خودش را با کشیدن نقاشی و غرق شدن در بوم رنگ‌ها برطرف می‌کند. از آن طرف او درست در دوران نوزادی، نشان کرده‌ی پسری به نام دیار صمصام‌فضلی می‌شود. و همین موضوع به علاوه‌ی نقص مادرزادی‌اش باعث می‌شود تا او هیچ خواستگاری نداشته و حتی اکثرا اون را بدشگون بنامند. از آن طرف دیار صمصام‌فضلی بدون آن که بداند جَدش همچین کاری کرده است تمام عمر خود را در فرنگ سپری کرده و حال به دستور پدرش خسروخان به قبیله برگشته تا علاوه بر به دست گرفتن امور، خودش را برای جانشینی و خان شدن آماده کند. حال یک اتفاق، باعث به جنگل رفتن مهرو برای بازخواست پسری که هیچ از نشان شدنش خبر ندارد می‌شود و همین باعث اتفاقی میانشان می‌شود. اما آیا دیار می‌تواند به دختری که نقص مادرزادی دارد دل ببندد؟ آیا مهرو می‌تواند به پسری دل بسپارد که تمام دوران کودکی، نوجوانی و جوانی‌اش را تحت شعاع خطر قرار داده است؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

سخن نویسنده:
با سلام خدمت شما عزیزان و همراهان همیشگی و جدید!
رمان جدید بنده به اسم فرد باشکوه زین پس تنها در پلتفرم دنیای رمان پارتگذاری میشه، ممنون از کسایی که من رو به فکر انداختن تا رمانی در سبک اربابی تاریخی بنویسیم، این اولین باره که تو همچین ژانری می‌نویسم! پس از همه‌ی عزیزان می‌خوام که با صبر و شکیبایی من رو همراهی و با نظرهای مثبت و پر انگیزه به من انرژی بدن.
ممنون از نگاه گرم شما
فصل اول
سال ۰۱۳۱
مَهرو
درون اتاقی که به لطف و رحمت حاج بابا به من رسیده بود، روزهایم را شب می‌کردم و شب‌هایم را صبح!
دخترِ خان بودم اما با یک رعیت زاده هیچ فرقی نداشتم چرا؟ چرایش به روشنی روز بود و زیبایی ماه!
نمی‌دانستم باید خوشحال باشم که آق نشدم و در کوچه‌ها سرگردان نگشتم یا باید ناراحت باشم که چرا اتاق من نیز مانند نسرین و نادر در طبقات بالا نیست و بلکه نزدیک به مطبخ خانه و اتاق خدمه و کارگزان اتاقی به من داده‌اند. البته این اتاق را نیز به لطف و مرحمت برادرم نادر داشتم.
اما نقره بانو همیشه می‌گفت خداراشکر کن که همسفره هستیم و همه کنار هم صرف طعام می‌کنیم.
آن هم چه غذایی که هیچ فرقی با زهر برایم نداشت، چرا که من بعد از همسر نادر و فرزندش شیرزاد می‌نشستم دور از آنان اما همراهشان.
و تمامی این اتفاقات، تمامی این زخم زبان‌ها تمامی این بی‌توجهی‌ها بخاطر دیار صمصام‌فضلی بود و بس!
مگر نه این که با نشان کردن من در بچگی برای این مردک تمام خواستگاران را از من ربودند و آرزوی هر دختری را از من گرفتند.
پوزخندی بر روی لبان نسبتا نازکم پدیدار شد، خنجری تیز و برّان بر کاغذ ذهنم خراشیده شد و من را به خود آورد.
من مهرو ایلخان‌ظفر فرزند دوم این خاندان نقصی داشتم که حال با نشان شدنم برای دیار همه را از من راند.
می‌دانستم که اگر نشان کرده هم نبودم، هیچکس دختری که لنگ می‌زد را برای همسری قبول نمی‌کرد و همین نشان شدنم بهانه‌ای شد برای جلو نیامدن باقی خاندان‌ها! در این روستایی که زیبایی را در صورت تپل و گرد می‌یافتند و کدبانویی را در پخت و پز و بشور و بساب من بی‌هنرترین آدم دوران بودم. البته هنر داشتم، اما نه از آن جنسی که این خانه می‌خواست؛ کلفتی برای من هنر نبود.
بی‌حوصله از روی تختم بلند شدم، دستی بر روی لباس بلند و فاخرم کشیدم که آن هم به لطف مادرم بود و بس! سپس بعد از درست کردن چارقد روی سرم؛ همان‌طور لنگان خارج شدم. لعنت به پای چپم که تنها یک وجب کوتاه‌تر از پای راستم بود.
به محض خروج، زری، دختری که هم از نظر سنی به من نزدیک بود هم افکار همان‌طور که نفس‌نفس می‌زد خودش را به من رساند و گفت:
- خانم کوچیکه... خانم جان...
به سرعت دستم را بر روی لبانم گذاشتم و همان‌طور که از او می‌خواستم آرام باشد سخن گفتم:
- آروم زری! اگه خان خونه باش...
زری به من رسید و با گذاشتن دستانش بر روی شانه‌هایم خم شد و نفس عمیق کشید و همین باعث شد که از نطفه خفه شوم.
- اون مرد دوره گرد...
تا اسم دوره گرد آورد با ذوق شروع به دویدن کردم، از عمارت خارج شدم بدون آنکه بخواهم از مادرم نقره یا پدرم اشرف خان اجازه بگیرم. آن هم چه دویدنی! تمامی اهالی دِه مرا می‌شناختند و می‌دانستند تنها آدم لنگان، دختر خان است. می‌شنیدم که برایم لقب مهروی لنگ گذاشته بودند برگرفته از تیمور لنگی که اندکی از داستان‌هایش را شنیده بودم.
اوایل ناراحت می‌شدم اما حال انگار که کبریت به اقیانوس می‌زدند همان‌قدر بی‌اثر!
با دیدن گاری چوبی و پوسیده خودم را به دوره گرد رساندم، زری در حالی که خودش را به من می‌رساند گفت:
- خانم کوچیکه! آروم... نفسم بالا...
میان کلامش پریدم و گفتم:
- به جای حرف... نفس بگیر.
سپس رو به پیرمردی که محاسن بلند اما مرتبی داشته و موهای کم پشت و بلندش را نیز آزاد به دورش ریخته بود کردم و گفتم:
- عمو دوره گرد! برام آوردی؟
لبخند خسته‌ای که تلاش داشت در آن شادی دیده شود بر روی لبانش نقش بست و گفت:
- آره تو آخرین سفرم به شهر لوازمی که می‌خواستی رو گرفتم؛ ولی دخترجون برام گرون تموم شد.
به سرعت گوشواره‌های طلایی که از کودکی بر گوش‌هایم بود را در آوردم و بر روی وسایل بیرون آورده گذاشتم و با ذوقی وصف ناشدنی پرسیدم:
- همینقدر کفایته؟
چشمان چروک پیرمرد دو گوشواره را کاوید و گفت:
- زیادم هست. باقیش رو چطور بدم؟
با لبخند وسایل را با کمک زری برداشتیم و همان‌طور گفتم:
- دفعه‌ی بعد برام قلم‌موی خوب بیار.
پیرمرد لبخندی زد و سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد.
چرخیدم و همان‌طور که وسایل نقاشی را میان خودم و زری به مساوات تقسیم می‌کردم تهدیدوار سخن گفتم:
- زری حواست باشه که زبونت جلو نقره بانو دراز نشه.
زری که تهدیدم را گرفت و فهمید راجع به کدام خرابکاری‌اش سخن می‌گویم گفت:
- نه خانم کوچیکه، حواسم هست.
خوبه‌ای زمزمه کردم و تا رسیدن به عمارت نگاه پر ترحم مردم دِه یا سخنان بدشگونشان را شنیدم و هیچ نگفتم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 50 درصد تخفیف

فقط تا 1 روز دیگر ( تا پایان روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان فرد باشکوه

زهرا رمضانی (هور) : ۵ روز پیش

رمان جدید بنده به اسم در ترجمه گم شدیم منتشر شد...
منتظر نگاه گرم شما هستم

نظرات رمان فرد باشکوه
  • زهرا

    در پارت 800

    موضوع رمان خوب بود، اوایل رمان قشنگتر بود، با کمال احترام به نویسنده محترم علی رغم خوبی هایی که داشت ولی بیش از حد ادبی بود، شاید به جای رمان بهتره بهش بگی یه متن ادبی طولانی، به نظرم استعداد خیلی خوبی تو تشبیه و استعاره دارین امااااا رمان باید ساده و سلیس باشه.هیچ دو خطی نبود که ساده تعریف شده باشه

    ۱ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنون که خوندی... سبک نوشتاری بنده به صورت ادبی هستش، حالا بستگی به نوع ژانر مقدارش فرق می کنه یه جا آرایه ها کمتره یا به جا بیشتر که البته باعث زدگی متن نمیشه بلکه باعث درک بیشتر متن میشه

    ۱ هفته پیش
  • اشرف

    0

    سلام عزیزم لطف کنید این رمان فرد باشکوه رو تخفیف بزارید ممنون

    ۲ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    سلام انشالله هفته آینده 😊

    ۲ هفته پیش
  • سحر

    در پارت 800

    عالی و زیبابود🍀🍀⚘

    ۳ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نوش چشمات عزیزم ❤️

    ۳ هفته پیش
  • نازنین

    در پارت 800

    عزیزم خسته نباشی عالی بود واقعا یه داستان عمیق و پر از چالش نمیدونی موقع خوندن چه حس خوبی بهم دادی امیدوارم سلامت باشی و هرجا که هستی همیشه با دلی خوش قلمت پایدار باشه عزیزم ❤️

    ۴ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خداروشکر که لذت بردی

    ۴ هفته پیش
  • Mimfa

    در پارت 10

    اولین پارت و معرفی شخصیت که جذاب بود، بریم برای شروع

    ۴ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    مطمینم لذت می‌بری

    ۴ هفته پیش
  • سحر

    در پارت 800

    خیلی قشنگ بود ، من دوست داشتم ، قلمتون مانا

    ۴ هفته پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نوش چشمات عزیزم خوشحالم که لذت بردی

    ۴ هفته پیش
  • آهو

    0

    رمان بسیار زیبا عالی و خوش قلمی بوده از هر متن رمان هزاران ملیون ارزش داره ممنون بابت رمان زیبا تون

    ۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات بشم عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • سپی

    0

    الان ما خوندیمش وی ای پی شد تغییری که نکرد؟

    ۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    از نظر متن منظورتونه؟ خیر

    ۱ ماه پیش
  • نازی

    4

    سلام خیلی رمان قشنگی بود ولی حیف که بدون اطلاع رسانی قفل کردین ،کاش یکم به خواننده ها هم احترام میزاشتین،من اگر امکان خوندن رمان پولی رو داشتم که دنبال رمان رایگان نمیگشتم ،کاش از اول مشخص میکردین و ما رو سرکار نمیزاشتین

    ۱ ماه پیش
  • کلثوم

    0

    گلم رمان که درحال نگارش بود وچندوقت بعدازتموم شدنش کاملا رایگان بودخودنویسنده هم ازاول اطلاع رسانی کرده بودپس حالا ب هردلیلی نرسیدیدبخونیداینجور کامنت حق نویسنده نیست باتشکر🌷

    ۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نمی‌دونم احترام رو تو چی میبینین! اما همون‌طور که کلثوم عزیزمم گفتن، رمان به محض شروع و طی چندین پیام گفته شد که بعد از اتمام وی آی پی میشه... و هنوز به احترام یکسری از عزیزان من چهارده روز صبر کردم. این ندیدن و نخوندن تقصیر من نیست تقصیر خودتونه

    ۱ ماه پیش
  • شادی

    در پارت 800

    از قدرت قلم شما میشه متوجه شخصیت ارزشمند شما شد خوشبحال کسانی که کنار شما زندگی میکنن و با انسانی مثل شما هم نشین هستند واقعا لذت بردم خوشحالم وقتم رو برای این قلم قوی گذاشتم خداقوت واقعا👌🏻❤️ 🔥

    ۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم لطف داری به من

    ۱ ماه پیش
  • Zeyn

    1

    پارت ۶۰ بودم یهو قفل شد😐چرا آخه،حداقل قبلش میگفتین

    ۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    عزیز جان رمان چهارده روزه رایگان بوده! از لحظه شروع هم گفته بودم که بعد از اتمام وی آی پی میشه

    ۱ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 800

    زیباتر از زیبا میتوان وصف قلمِ باشکوهت کرد .. ممنونم بخاطر وقتی که صرف نوشتن همچین اثار زیبایی کردی🔥🎀

    ۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم ❤️ نظر لطفته

    ۱ ماه پیش
  • زی زی

    در پارت 800

    عالی بود واقعا لذت بردم انگار همراه مهرو بودم کل داستان قلم عالی داستان عالی همه چی عالی خسته نباشی نویسنده خداقوت من هر رمانی نظر نمیدم ۲۰ساله رمان میخونم اینو دوست داشتم واقعا

    ۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نوش چشمات خداروشکر لذت بردی

    ۱ ماه پیش
  • پریسا

    در پارت 800

    فرد باشکوه فردیس که باوجود روزای دشوار بازم سعی در سرگرم شدن بقیه یا شادشدنشون داره ممنونم از شما که با رمان های زیباتون باعث میشین کمی مشغله فکریمو کم بشه ♥️😘

    ۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات عزیزم خداروشکر که لذت بردی

    ۱ ماه پیش
  • رویا

    در پارت 800

    فرد باشکوه کسی ست که همیشه می ماند با وجود دلخوری ها با وجود سختی ها با وجود آن روز هایی که همه چیز خاکستری میشود. توصیف زیبایی بود دوست نداشتم هیچ وقت تموم بشه این رمان ولی هر آغازی پایانی داره خسته نباشید نویسنده عزیز قلم تون مانا.

    ۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ❤️

    ۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 50 %
هنوز عضو رمان نشدی؟