بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت شانزده :
نگاه سرد و قاطع هومان روی صورتم سنگینی میکرد. عمو طاهر هنوز به زمین چشم دوخته بود و در دنیای شکستخوردهی خودش غرق بود. هومان، با دیدن تردید من، با سر اشارهای کوتاه و امری به من کرد؛ یک حرکت کوچک که معنایش واضح بود: "حرف بزن"
نفس لرزانی کشیدم. کلمات، بریدهبریده و با طعم تلخ اشک، از میان لبهایم بیرون ریختند.
— نازگل... نازگل شاهده. خودش اومد گفت شماها تو شهر مشکلی براتون پیش ا
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
م..
0آره حتما 🥲
۵ ماه پیشباران
0نازگل نامرد😡😡
۱۲ ماه پیشپرنیا
2چرا رفیقای دخترات انقد بد نارو میزنه بهشون 😔
۱۲ ماه پیشهلیا
1نازگل هم مثل سها رفیق خوبی نشد 🥲
۱۲ ماه پیشهلیا
0همیشه ادم از کسی که فکرشو نمی کنه ضربه میخوره🥲
۱۲ ماه پیشهلیا
0نکنه غار پیدا نشه
۱۲ ماه پیشهلیا
0وای تو چرا نازگل😥
۱۲ ماه پیشزهرا z
1خسته نباشی نویسنده توانا این سر اغاز دختر قصه ماست احساس میکنم دخترمون خیلی در بکشه تا به ارامش برسه البته اگر ارامشی داشته باشه
۱ سال پیشاسرا
1بخاطرمقام املاک آبروی یه دختربه حراج گذاشتن ارزش داره🙏😡
۱ سال پیشآوا
1احساس میکنم برن داخل غار هیچی نباشه💔
۱ سال پیشهدی
1چه دروغ بزرگی😳
۱ سال پیشZahra
1چرا نازگل این کار رو کرد . یعنی از کی دستور می گیره؟🧐
۱ سال پیشZahra
1طفلی رخساره. نکنه غار رو پیدا نکنن😥
۱ سال پیشدریا
1حس میکنم هومان مشکوکه
۱ سال پیشدریا
1چه راحت رفیق ها به هم خیانت میکنن🥲
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

...آ...
0احتمالا قفسم نیست تو غار !؟