بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت سوم :
کلمات آخرم مانند سنگی در آب راکد، سکوت سنگین میان ما را شکست.
فرداد که روی زمین کنار برادرش زانو زده بود، به آرامی سرش را بلند کرد.
نفرتی سرد و خالص در چشمانش جایگزین وحشت شده بود.
او به من نگاه نمیکرد؛ نگاهش را به عمویم دوخته بود که با رنگی پریده، میان من و آنها ایستاده بود و نمیدانست چه کند.
فرداد با صدایی که از فرط خشم، آرام و کشنده بود، گفت:
ـ طاهر، اینجا شلاق ندارین؟ یا غیرت و مردونگی، که جلوی دختراتون رو بگیرین اینجور سرکش نباشن؟
سپس با حرکتی انفجاری از جا بلند شد.
دیگر آن جوان دستپاچه نبود؛ یک شکارچی خشمگین بود که به سمت طعمهاش هجوم میآورد.
خوشقد و بالا بود، کتوشلوارش هم خاکی شده بود.
عمویم با عجله خودش را سپر کرد و بازوان فرداد را گرفت.
ـ فرداد جان، آروم باش... سوءتفاهمه...
فرداد تقلا میکرد و با صدای خفهای غرید:
ـ ولم کن طاهر، ولم کن خودم ادب کنم این دخترهی عاصی رو!
درست در همان لحظه که کشمکش به اوج رسیده بود، صدای دردآلود اما محکم هومان، هر دویشان را سر جایشان میخکوب کرد:
ـ بس کنین!
همه به سمت او برگشتند.
هومان با صورتی رنگپریده از درد، به سختی به ماشین تکیه داده بود، اما نگاهش پر از قدرتی غیرمنتظره بود.
به من نگاهی گذرا و غیرقابل تفسیر انداخت و سپس رو به برادرش گفت:
ـ این قضیه بین خودمون میمونه. تیر یه شکارچی ناشی خورد به دستم. تموم شد رفت.
سپس مستقیم به فرداد خیره شد و با لحنی که جای هیچ بحثی باقی نمیگذاشت، ادامه داد:
ـ حالا هم جای این بازیها، بیا ببینم این دست رو چیکار میکنی. خونریزیش زیاده.
در آن لحظه احساس کردم شاید بهتر بود فرداد را میزدم.
حس بهتری داشت.
شب، انبار را در سکوت و سرمای خود فرو برده بود.
عمویم، طاهر، که همیشه ملایمت را سپر بلای خود میکرد، این بار هم از همین روش استفاده کرده بود.
نه سیلی، نه فریاد؛ تنها درِ سنگین انبار را به رویم قفل کرده بود تا من و «عصیانم» را از چشم مهمانان تهرانیاش دور نگه دارد.
با حرص، روی زمین خاکی و سرد قدم میزدم و زیر لب به همه چیز لعنت میفرستادم.
به عمویم، به هومان با آن نجابت ساختگیاش و بیشتر از همه به خودم که چرا آن لحظه، ماشه را برای هدف مهمتری نچکانده بودم.
ناگهان، صدای خشخش خفیفی از سمت پنجره کوچک و تاریک انبار آمد.
ایستادم و به آن سمت خیره شدم.
سایهای قاب پنجره را پر کرد و نوری ضعیف از ماه، خطوط چهرهای را که حالا خوب میشناختم، روشن کرد.
فرداد بود.
با همان پوزخند کجی که کنار جاده بر لب داشت، به میلههای پنجره تکیه داده بود.
با صدایی که از تمسخر میلرزید، گفت:
ـ عموت خوب ماله کشید رو قضیه. انداختت اینتو و قال قضیه رو کند. به همین راحتی.
به سمتش چرخیدم.
دیگر از او متنفر نبودم؛ حسی شبیه به یک رقابت تلخ در وجودم میجوشید.
نزدیک پنجره رفتم و در چشمانش که در تاریکی برق میزد، زل زدم.
با آرامترین و سردترین لحنی که در توانم بود، گفتم:
ـ کاش تو رو زده بودم.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
موفرفری
2کاش تو رو زده بودم نمیدونم چرا نیشم باز شد وایییی خیلی خوبه این دختر 😁😂
۸ ماه پیش...آ...
0عالیییییییی
۸ ماه پیشباران
0عالی مثل همیشه آفرین👌👌👌👌👌
۱۲ ماه پیشهلیا
1کاش تورو زده بودم😁😂
۱ سال پیشSety
1عاشق شخصیت بانو دخت شدمممممم
۱ سال پیشزینب
1جوری که با حرص میگه کاش تو رو زده بودم عاشقتم دختر😂
۱ سال پیشیاس
2از هومان خوشم میادد
۱ سال پیشیاس
0فرداد عجیب منو یاد کاوه میندازه : )
۱ سال پیشطاهره
1خیلی خوب بود
۱ سال پیشایران
3خوب پیش میره
۱ سال پیشمهی
8کاش تورو زده بودم😂🙊
۱ سال پیشزهرا
3از دخترای قوی خوشم میاد خدا کنه تا اخر همینجوری پیش بره
۱ سال پیش.....
2خیلی هیجان رمان زیاده و اینو دوست دارم
۱ سال پیش.....
1رخساره خیلی خوبه🌟
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نرگس
0یه پوزخند ته کار کم داشت 😂