پارت دوم :

ماشین نزدیک‌تر شد. تصویر در لنز دوربین واضح شد. چهره‌هاشان را از روی عکسی که در اتاق پدربزرگم بود، شناختم.
پسرهای قوام‌السلطنه بودند. هومان و فرداد.
خشم در رگ‌هایم جوشید. تفاوتی نمی‌کرد.
آن‌ها خون آن مرد را در رگ داشتند.
تفنگ را بالا آوردم، روی دست پسری که کنار پنجره نشسته بود و با لبخندی به بیرون نگاه می‌کرد، نشانه گرفتم.
هومان.
نجوای دکتر دوباره در سرم پیچید:
ـ توی تنش جای تیر بود...
خشم، مثل موجی داغ، دوباره در تنم دوید و قدرتی تازه به بازوانم داد. نه. پوچ نبود.
شاید این تقدیر بود. شاید این شروعی بهتر بود.
کشتن قوام، پایان ماجرا بود. اما زخمی کردن پسرش... زخمی کردن پسرش یک پیغام بود.
پیغامی خونین به پایتخت، که به آن‌ها بگوید کابوسشان تازه شروع شده.
تفنگ را دوباره بالا آوردم. این بار دستانم نمی‌لرزید.سرد و ثابت بود.
دنیا در دایره کوچک دوربین خلاصه شد.
نفس حبس شده‌ام... ضربان قلبم در گوش‌هایم...
و آن لبخند روی صورت هومان که هنوز محو نشده بود. دیگر به سرش یا سینه‌اش فکر نمی‌کردم.
نگاهم روی بازویش قفل شد. روی دستی که شاید روزی قرار بود تفنگ به دست بگیرد و راه پدرش را ادامه دهد.
انگشتم روی ماشه نشست. سردی فلز، آخرین حسی بود که قبل از غرش آتش به یاد آوردم.
با لگد تفنگ، شانه‌ام به عقب پرت شد.
پایین جاده، ماشین مشکی با جیغی دلخراش از مسیر منحرف شد و میان گرد و خاک ایستاد.
هنوز طنین شلیک در گوشم بود که صدای تاخت اسبی را از پایین کنار ماشین شنیدم.
صدای فریاد بهت‌زده‌ی عمویم در کوه پیچید:
ـ وای!؟
نازگل کار خودش را کرده بود.
عمویم، با صورتی که از وحشت سرخ شده بود، از اسب پایین پرید و به سمت ماشین قوام‌السلطنه دوید.
نگاهم به آشوبی بود که خودم به پا کرده بودم؛
به فرداد که برادر زخمی‌اش را از ماشین بیرون می‌کشید و با دستپاچگی سعی داشت جلوی خونریزی را بگیرد.
تفنگ را روی دوشم انداختم و با قدم‌هایی استوار، از سراشیبی تپه به سمت جاده راه افتادم.
هر قدمی که برمی‌داشتم، قدرتم را بیشتر حس می‌کردم.
این من بودم که اکنون صحنه را در دست داشتم.
وقتی به چند قدمی ماشین رسیدم، فرداد که با پارچه‌ای سعی در بستن بازوی هومان داشت، سرش را بلند کرد.
با چشمانی که مخلوطی از ناباوری، ترس و نفرت در آن موج می‌زد، به من خیره شد.
بی‌اعتنا به عمویم که می‌خواست سروته قضیه را هم بیاورد، گفتم:
ـ این پیغام منه برای قوام‌السلطنه.
سپس به هومان که از درد به خود می‌پیچید، اشاره کردم و ادامه دادم:
ـ کاری نزدم. پسر قوام‌السلطنه! یه خراش برداشته.
مکثی کردم و در چشمان وحشت‌زده‌ی فرداد زل زدم و جمله‌ی آخرم را شلیک کردم:
ـ تیر من خطا نمی‌ره. می‌خواستم بکشم، تا حالا مرده بودین.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریماه

    0

    خوشم اومد شیرههه دختر افرین

    ۲ ماه پیش
  • مهدیس

    0

    خوشم اومد از کارش

    ۵ ماه پیش
  • موفرفری

    3

    جاااان صفا باشه شیرزن باشه عشق باشه

    ۶ ماه پیش
  • Anita

    0

    جوووون خوشمان آمد

    ۱۰ ماه پیش
  • هلیا

    3

    تیر من خطا نمی ره😎🤙

    ۱۱ ماه پیش
  • زینب

    1

    شیر زن چه تهدیدی کرد🦁🤍

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطی

    1

    اولین رمانی هست که مستش میشم وقتی میخونم

    ۱۱ ماه پیش
  • sky

    2

    از جسارت و شجاعت دخترمون سر کیف اومدم💪

    ۱۲ ماه پیش
  • یاس

    1

    قلم حرف ندارههه💖

    ۱۲ ماه پیش
  • یاس

    1

    جوری که هردوتاشون از این دختر جسور ترسیدن😂

    ۱۲ ماه پیش
  • یاس

    1

    « تیر من خطا نمیره » چه دیالوگ خفنی

    ۱۲ ماه پیش
  • نیاز

    5

    شجاعت این دختر معرکه ست💪🧡

    ۱۲ ماه پیش
  • نیاز

    5

    فضاسازی عاالیهه... مثل همیشه بی نظیر هست رمان های ساناز🌝💗👌

    ۱۲ ماه پیش
  • آمنه

    2

    واقعا دختر کوه وکمر رمان عالی عشق کردم با شجاعت اون دختر البته همیشه اینطور بمونه ممنونم معرفیش کردید واقعا بابت میلم هست این ۲مارت شروع

    ۱۲ ماه پیش
  • باران

    2

    ایول👏👏ازاین شخصیتهای زن خوشم میاد،،، چیه همش تورمانهانشون میدن زن ضعیفه

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!