بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت پانزده :
صدای دیگری اضافه کرد:
— آبروی روستا رو برده...
دیگر نمیتوانستم راه بروم. با آخرین توانی که در بدنم مانده بود، به سمت خانه پدریام دویدم.
درِ بزرگ حیاط باز بود. تمام امیدم این بود که خودم را به داخل بیندازم و از این جهنم فرار کنم.
با نفسنفس وارد حیاط شدم و همانجا، دنیا پیش چشمانم ایستاد.
عمو طاهر، با پاهایی برهنه، در وسط حیاط ایستاده بود و با صورتی ت
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
2چقدر زیبا مینویسی ساناز عزیزم😍👏. دلم سوخت برای رخساره ولی خوبه که عموش هواشو داره
۱ سال پیشمینو
4چه مردمی . چقدر زود قضاوت میکنند و با قضاوت هاشون قلب می شکنند🥲
۱ سال پیشمینو
1چقدر خوبه که عموش حمایتش می کنه 😃 ولی به نظرم مشکوکه😂
۱ سال پیشتارا
2چه اهالی احمقی. طفلی رخساره🥲
۱ سال پیشتارا
2چقد خوبه طاهر . از غیرتش درست استفاده می کنه✨
۱ سال پیشنمیدونم
4واقعا به یه عمو مثل طاهر احتیاج دارم🫠 مرسی خانوم لرکی🫠
۱ سال پیشاسرا
0یه سوال مگه طاهرخان نیست چرا نمی تونه روی مردم بایست ازش حمایت کنه🙏🤔
۱ سال پیشآمنه
1ممنون بانو عالی بود ولی خواستم بگم الان تنها کسی که بانو دخت باید بهش جواب بده فقط وفقط طاهر هست هومان چکاره مملکت هست از کجا معلوم که از طرف نباشه و دستش با مادربزرگ بانو دخت یکی نباشه البته گرچه از ذهنیت من دور میکنم که شاید هم کار طاهر باشه
۱ سال پیشپرنیا
3هومان 🫤🫤رنگ عوض نکن دیگه شاید بقول خودت دلیل داره
۱ سال پیشپرنیا
1مرسی طاهر حتی اگه ته دلت اعتماد نداری بازم داری اعتماد رخساره رو جلب میکنی که بتونه حرف بزنه
۱ سال پیشپرنیا
2چقد ما آدما بیخودی از چیزی که خبر نداریم داستان میسازیم و قضاوت بد میکنیم😔
۱ سال پیشاکرم بانو
0اخه چرا تو این موقعیت باید به فکر این بیفته که با یه پسر چند روز بره بگرده🤔🤔چقدطاهردوست داشتنیه
۱ سال پیشHelia
0بابا درکش کنید حالش بد امون بدید
۱ سال پیشفاطمه زهرا
3استرس و ناراحتی که رخساره و طاهر دارن قشنگ به ما منتقل میشه با قلم قشنگی که داری🥺
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

راز
1عالی بود بانو خسته نباشید