پارت نود و سوم :
سوار ماشینی که دنبالمان آمد شدم و همراه باقی افراد از آنجا رفتیم.
***
«ایوان»
با صدای زنگ گوشی، دست دراز کردم و آن را از روی میز برداشتم.
آدم وقت نشناسی بود.
نگاهی به صفحه انداختم...
شمارهاش ناشناس بود اما نامش را برایم نمایش میداد.
آنابت!
پوزخندی زدم و کمی منتظرش گذاشتم.
خیره به دیوار رو به رو گوشی را بین دو انگشتم گرفتم و چرخاندم.
صد
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترکان
9گل گلیه من یکم باید قدردان باشیم تا، همین که میتونیم قبل از انتشار(که معلوم نیست پولی بشه یا نه؟) بخونیم اونم قلم امنه جون رو! و اینکه هر ورز پارت میزارن باید خدارو شکر کنیم
۵ سال پیشTaniya
3عجیب الان ک فکر میکنم میبینم حق باتوعه😂✌🏼❤
۵ سال پیشسونیا
13امیدوارم دخترمو اذیت نکنه ایوان:( ستاد حمایت از دخترم:)😂
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Taniya
11الان این پارت بود💔اصلا این پارت حساب نمیشد😐من عاشق این رمانوشخصیت ایوانم و مطمئنا بقیه هم این رمان براشون جذابیت زیادی داره پس خدایی حق نیس ۱ روز کاملو تو خماری بمونیم ک بعدش چنتا خط نصیبمون بشع😐💔