پارت نود و نهم :
نگاهم را با لذت به چشمهایش دوختم.
خودش باید قدمهای آخر را بر میداشت...
حتی اینکه برایش قهوه هم درسته کرده بودم مسخره به نظر میرسید چه برسد به آن که بخواهم خودم حتی شده دروغین ابراز علاقه کنم.
انگار از بازیام خوشش نیامده بود.
قهوه را خورد و سریع بلند شد.
- ممنون بابت همه چیز، من باید برم.
اخمهایم نامحسوس در هم رفت.
انتظار داشتم تا خودم نگویم نرود... هیچ از غØ
لطفا صبر کنید...

A
14من نفهمیدم قهوه چه مشکلیداشت!