پارت هشتاد و یک :

رنگ از رخ پسر پرید اما دخترها، همه در سکوت و با تحسین نگاهش می‌کردند.
فهمیده بودند جذبه دارد...
می‌ترسیدند و اما جذابیت خاصی هم برایشان داشت.
با نگاه دیگری به صندلی‌های خالی پوزخندی زد.
سارا، یکی از دختر‌ها، از گوشه کلاس پرسید: خودتون و معرفی نمی‌کنید؟
بدون آن که‌ نگاهش کند، جواب داد: نمی‌شناسید.
سارا تره‌ای از موهایش را پشت گوشش داد و آرام خندید.
نگاه پر از حرص

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فریبا

    9

    جوووونم جذبه😍

    ۵ سال پیش
  • Negari

    9

    عالی

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️