پارت هشتاد و پنجم :

استفان با قدم‌های بلند داخل اتاق شد...

با شنیدن صدای در برگشتم و نگاهش کردم.

از همان فاصله پرسید: چیزی پیدا کردین؟ از سابقه اون زنه؟

سری تکان دادم و ورقه‌ای که از فرانسیس بود را آخر از همه گذاشتم.

در حالی که خط به خط را سریع می‌خواندم، دستی به پشت گردنم کشیدم.

- قاچاق و دزدیدن دختر!

- خب...

عقب عقب رفتم و به میزی تکیه دادم.

- تو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ---

    3

    زن و شوهر نباید یه جا کار کنن، خوب نی

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️