پارت نود و ششم :
با حرص و عصبانیت دوباره در وان دراز کشیدم و فریاد بلندی برا خالی کردن حرصم زدم.
***
از پشت پنجره دیدمش...
عطرش را از کیفش بیرون آورد و به مچ دستها و گردنش زد.
موهایش را دورش پخش کرد و با قدمهایی آرام به سمت در آمد.
یک دقیقه بعد، صدای زنگ در خانه پیچید...
بلند و کوتاه!
پوزخندی زدم و نگاهی به ساعت انداختم؛ آن تایم بود و یا شاید هم میدانست که از تاخیر خوشم
لطفا صبر کنید...

Dayana
5خب یه خسته نباشید برای آنابت جان که وقتی داشت میومد یه نگاه به سوالش نکرد که ایگونه ضایع نشود 😐😂