پارت هشتاد و سوم :

دست‌هایش را به هم مالید و گفت: همه یه کاغذ و خودکار داشته باشین و هر چی میگم بنویسین.
می‌دانست اگر بیکار باشند، مزه می‌پرانند و او حوصله‌شان را نداشت.
شروع به تدریس کتاب کرد.
تمامش را با دقت و تمام نکته‌ها گفت.
بین تدریس هم فقط با نگاه برای کسانی که سست بودند، خط و نشان کشید.
تایم کلاس که تمام شد، همه مشغول مالیدن مچ دستشان بودند.
اولین جلسه سخت گذشته بود!
وسایلش را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستیا

    1

    چرا بعضی از دخترا آنقدر سبک سرن؟

    ۵ سال پیش
  • Dayana

    5

    آنابت رو ندوست 😢امیدوارم بعدا شخصیتش جالب تر بشه

    ۵ سال پیش
  • S

    13

    این پارت هم قشنگ بود فقط لطفاً ایوان بازهم به کار های هیجانیش ادامه بده و زیاد رمان رو غرق دانشگاه نکنیم

    ۵ سال پیش
  • /♧

    16

    😐نمیشه یه نسخه واقعیش برای ما بپیچید بریم سر زندگیمون با همی اخلاق هم قبولش دارم هااا

    ۵ سال پیش
  • Sa_r_a

    11

    منم دلم یکی مث این ایوان میخواد ولی گشتم نبود نگرد نیست 💔🙂

    ۵ سال پیش
  • ۰۰

    6

    👌👌👌👌😂😂😂😂😂

    ۵ سال پیش
  • سنا

    10

    بنده ی خدا انابت گناه داره

    ۵ سال پیش
  • مهدیه

    10

    عجب تیزه

    ۵ سال پیش
کپی شد!