پارت دویست و چهل و چهارم :

***
«پنجشنبه، پنج روز تا فرار»

توی حیاط نشسته بود و داشت تمام نقشه را برای بار هزارم مرور می‌کرد. دست کم به یک سلاح سرد نیاز داشت؛ تیغ یا چاقو فرقی نمی‌کرد و همین را نمی‌دانست از کجا گیر بیاورد.
نادیا را در حیاط ندید و یا دست کم سراغ او نیامده بود و کس دیگری را برای تعریف داستان‌های چرت و پرتش پیدا کرده بود.
توی حیاط حوصله‌اش سر می‌رفت و اعصابش خرد می‌شد. سر و صدا بیشتØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نانا

    0

    آنابت داره میشه یکی مثل ایوان... کاش سرو تهش و بکب نکنی اگه میخوای به انابت برسه یکم آنابت قوی و جسور جلوه بده که ایوان خوشش بیاد🤣🤣

    ۳ سال پیش
  • ریما

    1

    من واقعا دلم برای انابت میسوزه🥺🥺🥺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️