پارت دویست و چهل و پنجم :
آدم شدن ایوان، مساوی میشد با خوب شدن حال آنابت و نمیدانست که هر دو دارند نقشه فرار ایوان را میکشند.
آنابت سوار ماشین مادرش که دنبالش تا مطب آمده بود شد.
این روزها ارتباطشان بیشتر شده بود اما هیچوقت نمیتوانستند صمیمی شوند. بین آنها به اندازه تمام سالهایی که آنابت او را نداشت فاصله بود.
- امروز تونستی باهاش حرف بزنی.
آنابت سری تکان داد؛ از اینکه این روزها آنقدر Ø
لطفا صبر کنید...
