دوست داشتی؟
رمان عاشقانه,معمایی,هیجانی,تخیلی, رمان نفس های تابوت, آمنه آبدار (الهه)

رمان نفس های تابوت

  • زبان فارسی
  • 18.8K 👁
  • 90 ❤️
  • 61 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه نفس های تابوت

نفس‌های تابوت قصه زندگی‌هایی‌ست که بی‌ربط به هم گره می‌خورند؛ قصه یک تصویر، یک صدا، یک بوی آشنا که در ذهن پریزاد جرقه می‌زند و او را به سفری در دل خاطراتی می‌برد که شاید هیچ‌گاه از آنِ خودش نبوده‌اند. غریبه‌ای آشنا در مرز میان وهم و واقعیت پیدا می‌شود؛ مردی با نگاهی آشنا و رازی پیچیده. برای رسیدن به حقیقت، پریزاد مجبور می‌شود به روان‌شناس مرموزی پناه ببرد که او را با خودش، گذشته‌اش و پازلی از هویت‌های پنهان روبه‌رو می‌کند. پریزاد باید خودش را دوباره کشف کند… اما آیا حقیقت همیشه آن‌چیزی‌ست که آرامش می‌آورد؟

پارت اول

مقدمه:
تولد، آغاز نیست…
مرگ، پایان نیست…
ما وجود داریم؛
بی‌مرز و بی‌زمان.
چه کسی می‌داند در پس این جسم‌های تازه،
چه روحی نشسته؟
شاید روحی که در تنت نفس می‌کشد، از آنِ تو نباشد و بازمانده‌ایست از هزاران زندگیِ فراموش‌ شده.
ما بهای این تناسخ را می‌پردازیم؛
با تکرار احساس‌هایی که گمان می‌کردیم برای همیشه مرده‌اند.
با زیستن دوباره‌ی
رنج‌ها، عشق‌ها، ترس‌ها…
ما در چرخه‌ی زندگی گیر افتاده‌ایم
و این زندگی را
صدباره زندگی می‌کنیم.
من هزارساله‌ام…
میلیون‌ساله‌ام…
سن من، سن جسمم است؛
روحم کهن‌سال است…
«این رمان نسخه بازنویسی شده رمان سنسار است که کاملا با نسخه قبل متفاوت است.»
-------
«فصل اول»
"تکه‌های ذهنم را گم کرده بودم و انگار هر قدم و ثانیه‌ای که زندگی جلو می‌رفت، تیزی به جان روحم می‌انداخت..."
هر چه بیشتر به سمت جنگل می‌رفت، دلهره و ترسم بیشتر می‌شد. هیچ ایده‌ای نداشتم که چه اتفاقی در انتظارم بود، تمام سوال‌هایم بی‌جواب مانده بود و او داشت خونسرد به راهش ادامه می‌داد.
با ترس فریاد دیگری کشیدم و مشت‌هایم را محکم تر روی پشتش کوبیدم اما انگار اصلا احساسشان نمی‌کرد. فقط هر از گاهی تکانی به من می‌داد و محکم‌تر پاهایم را می‌گرفت.
خسته از آن همه تقلا، نفس نفس زنان بین گریه نالیدم: ولم کن عوضی چرا نمی‌گی داری کجا می‌بری منو؟
بی‌توجه تک خنده‌ای کرد و دوباره کمی جابه‌جایم کرد و محکم‌تر پاهایم را چسبید.
- خودت خوب می‌دونی سرت و توی چه سوراخی کردی که داری گزیده می‌شی خانم کوچولو!
با دوستش قهقهه بلندی کشیدند که لرز به تنم انداخت. انگار لذت‌بخش ترین صحنه زندگیشان را می‌دیدند و قرار بود لذت‌بخش ترین کار عمرشان را انجام دهند‌.
این ترسم را بیشتر می‌کرد...
نمی‌شناختمشان، کاری هم نکرده بودم و هرچقدر که فکر می‌کردم عقلم به جایی قد نمی‌داد.
کاش در را هیچ‌وقت باز نمی‌کردم!...
تاریکی جنگل خوفناک بود و هر صدایی توی صدای باد و برگ و جغدها گم می‌شد. واقعا بی‌دفاع بودم و حتی صدایم هم به جایی نمی‌رسید.
همه حواسم از کار افتاده بود و حس ششمی به نام ترس به تمام جانم لرزه می‌انداخت. قلبم انگار با شدیدترین حالتش می‌کوبید و می‌خواست سینه‌ام را بشکافد.
فقط خدا را صدا می‌زدم و به سختی داشتم امید را توی دلم زنده نگه می‌داشتم‌.
از بیچارگی از تقلا افتادم و فقط گریه کردم؛ حاضر بودم یکی از آن شوخی‌های مضحک مهتاب باشد ولی فقط نجات پیدا کنم و امشبی که داشت کش می‌آمد تمام شود.
حرص و بغض و عصبانیتم را مشت کردم و محکم تر روی شانه‌اش کوبیدم و این بار انگار دردش آمد. آخی گفت و هنوز خوشحالی نکرده، مستقیم و از همان بالا، محکم روی جای سفتی کوبیدم.
درد تا استخوانم دوید و تمام بدنم تیر کشید، چشم‌هایم از شدت برخورد سرم به جایی تیر کشید و خیسی را احساس کردم.
انگار یک لحظه همه جا را سکوت گرفت و توی خلاء رفتم. نه صدایی می‌شنیدم و نه جایی می‌دیدم، نفسم رفته بود و همه جای بدنم از درد تیر می‌کشید.
کمی بعد به خودم آمدم، شاید خوش شانس بودم که بیهوش نشدم، موقعیتم را که درک کردم، متوجه شدم باید فرار کنم و خودم را نجات دهم.
دستم را خواستم تکیه گاهم کنم و بلند شوم اما با برخورد دستم به لبه جسمی، با تعجب چشم گرداندم تا ببینم چرا روی زمین نیستم که قلبم فرو ریخت.
جا خورده نگاهی به اطرافم انداختم؛ تابوت؟ واقعا تابوت بود و من توی آن خوابیده بودم.
تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد و‌ از ترس انگار فلج شدم. چند ثانیه گذشت تا ذهنم به کار افتاد که باید فرار کنم. با بیچارگی بلند شدم تا از آن خارج شوم؛ هنوز یه قدم برنداشته بودم که حواسشان به من جمع شد.
- می‌خوای فرار کنی دختره آشغال؟
آشغال؟ همه چیز شبیه یه علامت سوال بزرگ‌ و ترسناک بود؛ لال شدم و حتی صدایم هم در نمی‌آمد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان نفس های تابوت
  • Asra

    در پارت 290

    پارت جدید ؟.؟

    ۲ ماه پیش
  • Ftm

    1

    سلام برای رمان نویسی از صفر چجوری شروع کنیم دوره ای هست براش؟کسی می دونه بگه ممنون

    ۲ ماه پیش
  • Fudushin

    در پارت 280

    وااای اونجا که گفت امیر داداشمه 😢 شوکه شدم!

    ۲ ماه پیش
  • Fudushin

    در پارت 290

    خیلی رمان جذابیه پر از هیجان و کلی راز نگفته شده و ادم نمیتونه ماجرای بعدشو حدس بزنه که چه اتفاقی میفته لطفا زود به زود پارت بزار بیصبرانه منتظر ادامه پارت هستم 😍

    ۲ ماه پیش
  • Asra

    در پارت 291

    پارت جدید پلیزز

    ۲ ماه پیش
  • Asra

    در پارت 280

    چرا پارت جدید نمیزارین؟

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    0

    درود بر نویسنده عزیز و توانا لطفاً پارت بزارید مردیم از خماریییییی

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 210

    همین جاقراربفهمه کی به چی البته من همش دارم میگم اون رمان فراموش کنم به این بیندیشم ولی بازهم بعضی جاهاشبیه دیگه 😁🙏

    ۴ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    صد در صد اصل داستان همونه اما خب فرق‌های زیادی هم با اون نسخه داره و بهتر و جمع و جورترشده

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 230

    ایوبی پشمات جمع کن 🤣🙏

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 230

    ایوبی هم سوپرایزشد😁🙏

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 220

    اوه چقدرترسناک توصیف شده 🙏

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 180

    مگه پدرتوبیمارستان توتلفن نگفت کجامی آی شاهرخ اینجاست چطورمادرتوماشین نشسته بود🙏🤔

    ۴ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    نه عزیزم مادرش بود که با فریبا حرف می‌زد و می‌گفت شاهرخ اونجاست یعنی همسر فریبا، بعدشم که پدرش و شاهرخ توی ماشین منتظرشون بودن🤍

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 190

    سالهاگذشته ممکن۱۹یا۲۰سال گذشته باشه ولی دخترتابوت دخترخونه بودکه امیرکیست🙏

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 170

    مگه اون اول پارتباخانواده اش زندگی نمی کردممکن پسربرادرش بوده نه عشقش🙏

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 160

    این ویلاتازه خریدن ممکن به خوابش ربط داره🤔🙏

    ۴ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟