دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه نفس های تابوت اثر آمنه آبدار

رمان نفس های تابوت

  • زبان فارسی
  • 19.5K 👁
  • 93 ❤️
  • 61 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان نفس های تابوت

پریزاد، دانشجویِ هنر، بعد از بیست سال متوجه می‌شود زندگی که دارد، متعلق به خودش نیست. بعد از یک سفرِ خانوادگی و کابوس‌هایِ آزاردهنده و اتفاقات وحشتناکی که از سر می‌گذراند و درکشان برایش سخت است، تنها راهِ چاره، روانشناسِ مرموز، پیر و بازنشسته‌ایست که با روش‌های درمانیِ عجیبش او را به پاسخِ رازهایی می‌رساند که زندگیش را برای همیشه تغییر می‌دهد. در یک لحظه پریزاد با همه‌چیز غریبه می‌شود و حقیقت‌هایِ ترسناکی از زندگیش فاش می‌شود.. او بعد از بیست سال، خودش را معشوقه مردی می‌بیند که تمامِ آن سال‌ها از وجودش خبر نداشته... مردی مرموز و خطرناک که شکل دیگری از تاریکی و خطر است... و پیدا شدنِ پریزاد، باعث می‌شود به‌خاطر گذشته‌ای که او هیچ چیزی از آن به یاد نمی‌آورد، بیش از پیش کنترلش کند و تحت سلطه خودش بگیرد...

پارت اول

نفس‌های تابوت
اینجا همه‌چیز اشتباه است.
زندگی، عشق، خاطره و مرگ
نفسِ آخرینِ تابوت را باید گرفت...
***
نگاه‌هایشان در هم گره خورد.
بینشان سال‌ها فاصله بود، دنیاها فاصله...
شاید هم به اندازه یک خیانت در نفس!
گرمایِ آن چشم‌ها کجا و این سردی که توی بُهت می‌غلتید کجا.
بی‌تابِ آغوشش بود، صدایش را بعد از آن همه بی‌خبری و سردرگمی و مرگی که از سرگذرانده بودند می‌خواست و او چیزی نداشت برای هدیه دادن به آن همه بی‌تابی!
حالا بزرگترین گناهش روبه‌رویش ایستاده بود و او...
دیگر آن آدم خوبی که می‌شناخت نبود.
***
فضای تاریک اتاق، تم یک دست مشکی و مجسمه‌های نصفه و نیمه روی میز که به ترتیب کامل می‌شدند، هیچ‌کدامشان به اتاق یک روانشناس نمی‌خورد. بیشتر از آن که شبیه به اتاق تراپی باشد، شبیه به قتلگاه بود.
وسط اتاق بی‌هدف ایستاده بودند؛ خدمتکار تنها به این اتاق هدایتشان کرده و خودش هم رفته بود.
خبری از ایوبی نبود... جانان قدمی نزدیک پریزاد شد، عذاب وجدان گرفته بود و داشت فکر می‌کرد فامیل یک چیزی می‌دانستند که می‌گفتند این مرد ترسناک است.
_ نمی‌خواید بشینید؟
با شنیدن همان صدای سرد و مرموز، در فاصله‌ای نزدیک، مو به تنشان سیخ شد و هینی کشیدند که همان لحظه پرده‌های مخمل کنار رفتند و نور با دست و دلبازی به داخل تابید و بالاخره توانستند او را کنار پنجره‌های بلند انتهای اتاق ببینند.
صدای قلب‌هایشان را می‌شنیدند و پریزادی که اصرار به آمدن به آن‌جا را داشت حالا پشیمان شده بود و دلش نمی‌خواست یک لحظه هم توی آن اتاقی که نفسش را بند می‌آورد بماند.
با قدم‌هایی سست و لرزان سمت مبل‌های جلوی میز کار ایوبی رفتند.
مبل‌ها چرم مشکی بودند و میز کارش قهوه‌ای سوخته...
کف دست‌هایش از استرس عرق کرده بود و با خودش فکر می‌کرد برای رهایی از ترس و کابوس‌هایش اینجا بود و حالا با ترسی که این مرد به او می‌داد باید چه می‌کرد؟
با نگاه نافذش که انگار تا عمق جانشان نفوذ می‌کرد، هر دویشان را از نظر گذراند.
_ خب، می‌شنوم...
جانان اشاره‌ای به او کرد.
_ به‌خاطر دوستم اینجاییم...
میان حرفش آمد و در حالی که دست‌هایش را توی هم قفل کرده بود، نگاهش را به پریزاد دوخت.
_ می‌دونم. چه مشکلی داره؟
صدای جانان می‌لرزید و فقط خودش می‌دانست که چه‌قدر از این مرد می‌ترسید.
_ یه چند وقتیه...
یک لحظه فقط نگاهش روی جانان کشیده شد.
_ خودش می‌تونه مشکلش رو بگه.
چیزی در قلب هر دویشان فرو ریخت. نگاه خیره‌ و سردش کم بود و حالا داشت مخاطب قرارش می‌داد.
بزاقش را به سختی قورت داد اما دهانش تلخ وم خشک شده بود.
نگاهش را به هرجایی غیر از چشم‌های ترسناک او دوخت و با صدای آرامی گفت: یه مدته هر شب دارم کابوس می‌بینم. کابوس یه جنگل که اونجا دارن منو خاک می‌کنن... هر حرف، صدا و تصویری انگار منو به یه جای دور می‌کشه. به یه خاطره‌ای که خیلی زنده حسش می‌کنم.
_ چند وقته؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان نفس های تابوت

  • Asra

    در پارت 290

    پارت جدید ؟.؟

    ۳ ماه پیش
  • Ftm

    1

    سلام برای رمان نویسی از صفر چجوری شروع کنیم دوره ای هست براش؟کسی می دونه بگه ممنون

    ۴ ماه پیش
  • Fudushin

    در پارت 280

    وااای اونجا که گفت امیر داداشمه 😢 شوکه شدم!

    ۴ ماه پیش
  • Fudushin

    در پارت 290

    خیلی رمان جذابیه پر از هیجان و کلی راز نگفته شده و ادم نمیتونه ماجرای بعدشو حدس بزنه که چه اتفاقی میفته لطفا زود به زود پارت بزار بیصبرانه منتظر ادامه پارت هستم 😍

    ۴ ماه پیش
  • Asra

    در پارت 291

    پارت جدید پلیزز

    ۴ ماه پیش
  • Asra

    در پارت 280

    چرا پارت جدید نمیزارین؟

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    0

    درود بر نویسنده عزیز و توانا لطفاً پارت بزارید مردیم از خماریییییی

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 210

    همین جاقراربفهمه کی به چی البته من همش دارم میگم اون رمان فراموش کنم به این بیندیشم ولی بازهم بعضی جاهاشبیه دیگه 😁🙏

    ۵ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    صد در صد اصل داستان همونه اما خب فرق‌های زیادی هم با اون نسخه داره و بهتر و جمع و جورترشده

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 230

    ایوبی پشمات جمع کن 🤣🙏

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 230

    ایوبی هم سوپرایزشد😁🙏

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 220

    اوه چقدرترسناک توصیف شده 🙏

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 180

    مگه پدرتوبیمارستان توتلفن نگفت کجامی آی شاهرخ اینجاست چطورمادرتوماشین نشسته بود🙏🤔

    ۵ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    نه عزیزم مادرش بود که با فریبا حرف می‌زد و می‌گفت شاهرخ اونجاست یعنی همسر فریبا، بعدشم که پدرش و شاهرخ توی ماشین منتظرشون بودن🤍

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 190

    سالهاگذشته ممکن۱۹یا۲۰سال گذشته باشه ولی دخترتابوت دخترخونه بودکه امیرکیست🙏

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 170

    مگه اون اول پارتباخانواده اش زندگی نمی کردممکن پسربرادرش بوده نه عشقش🙏

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 160

    این ویلاتازه خریدن ممکن به خوابش ربط داره🤔🙏

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟