خلاصه رمان عاشقانه نفس های تابوت
نفسهای تابوت قصه زندگیهاییست که بیربط به هم گره میخورند؛ قصه یک تصویر، یک صدا، یک بوی آشنا که در ذهن پریزاد جرقه میزند و او را به سفری در دل خاطراتی میبرد که شاید هیچگاه از آنِ خودش نبودهاند. غریبهای آشنا در مرز میان وهم و واقعیت پیدا میشود؛ مردی با نگاهی آشنا و رازی پیچیده. برای رسیدن به حقیقت، پریزاد مجبور میشود به روانشناس مرموزی پناه ببرد که او را با خودش، گذشتهاش و پازلی از هویتهای پنهان روبهرو میکند. پریزاد باید خودش را دوباره کشف کند… اما آیا حقیقت همیشه آنچیزیست که آرامش میآورد؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان نفس های تابوت - پارت 31
مطمئن بود که همینطور میشد اما جواب سوالهایش را باید از یک جا میگرفت. سرش داشت از حجم افکار بیانتهایش منفجر میشد و آن همه سواله بیجواب را تاب نمیآورد. آن پسر، حالا بزرگترین معمای ذهنش بود. به هرچه فکر میکرد خاطرهای داشت اما به او که میرسید انگار ذهنش توی یک سیاه چاله فرود میآمد. پر از...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان نفس های تابوت - پارت 30
احساسات بد به قلبش چنگ زدند و او با چشمهایی گرد داشت ایوبی را مینگریست. او که با هیجان داشت از فاجعه به بار آمده میگفت و هیچ از احوالِ آشوبِ پریزاد خبر نداشت. حق با او بود، اَنوشا به یک باره درونش داشت طغیان میکرد و او توانایی سرکوبِ خاطرهها را نداشت. مات خیره به میز جلوییش بود. ایوبی با آب ...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان نفس های تابوت - پارت 29
جانان با صدای بلندی فریاد کشید: چی؟ چی داری میگی پریزاد؟ اینایی که گفتی واقعین؟ تمام بدنم از بهت و شوک میلرزید. خودم هم هنوز باورم نشده بود، اینکه کس دیگری باشم و با چهرهای دیگر... و ترسناکتر از همه، منی که مرده بودم! کابوسهایم همه واقعیت داشتند و من هر شب داشتم خوابِ زنده به گور شدنِ خودم را...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان نفس های تابوت - پارت 28
*** نفس نفس زنان از خواب پریدم؛ معدهام میسوخت و سنگینی از سینه تا سرم را گرفته بود و توی سرم به سردرد بدل میشد. حالت تهوع داشتم و همه چیز داشت دوباره توی ذهنم مرور میشد! دستهایم میلرزید و مقابل چشمهایم، تصویرِ دختری بود با صورتِ خاکی و موهای بلند و آشفته... مغزم از یادآوری چیزهایی که دیده...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
Ftm
1سلام برای رمان نویسی از صفر چجوری شروع کنیم دوره ای هست براش؟کسی می دونه بگه ممنون
۳ ماه پیشFudushin
در پارت 280وااای اونجا که گفت امیر داداشمه 😢 شوکه شدم!
۳ ماه پیشFudushin
در پارت 290خیلی رمان جذابیه پر از هیجان و کلی راز نگفته شده و ادم نمیتونه ماجرای بعدشو حدس بزنه که چه اتفاقی میفته لطفا زود به زود پارت بزار بیصبرانه منتظر ادامه پارت هستم 😍
۳ ماه پیشAsra
در پارت 291پارت جدید پلیزز
۳ ماه پیشAsra
در پارت 280چرا پارت جدید نمیزارین؟
۳ ماه پیشسارا
0درود بر نویسنده عزیز و توانا لطفاً پارت بزارید مردیم از خماریییییی
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 210همین جاقراربفهمه کی به چی البته من همش دارم میگم اون رمان فراموش کنم به این بیندیشم ولی بازهم بعضی جاهاشبیه دیگه 😁🙏
۴ ماه پیش
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
صد در صد اصل داستان همونه اما خب فرقهای زیادی هم با اون نسخه داره و بهتر و جمع و جورترشده
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 230ایوبی پشمات جمع کن 🤣🙏
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 230ایوبی هم سوپرایزشد😁🙏
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 220اوه چقدرترسناک توصیف شده 🙏
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 180مگه پدرتوبیمارستان توتلفن نگفت کجامی آی شاهرخ اینجاست چطورمادرتوماشین نشسته بود🙏🤔
۴ ماه پیش
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
نه عزیزم مادرش بود که با فریبا حرف میزد و میگفت شاهرخ اونجاست یعنی همسر فریبا، بعدشم که پدرش و شاهرخ توی ماشین منتظرشون بودن🤍
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 190سالهاگذشته ممکن۱۹یا۲۰سال گذشته باشه ولی دخترتابوت دخترخونه بودکه امیرکیست🙏
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 170مگه اون اول پارتباخانواده اش زندگی نمی کردممکن پسربرادرش بوده نه عشقش🙏
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 160این ویلاتازه خریدن ممکن به خوابش ربط داره🤔🙏
۴ ماه پیش

Asra
در پارت 290پارت جدید ؟.؟