خلاصه رمان :
پریزاد، دانشجویِ هنر، بعد از بیست سال متوجه میشود زندگی که دارد، متعلق به خودش نیست. بعد از یک سفرِ خانوادگی و کابوسهایِ آزاردهنده و اتفاقات وحشتناکی که از سر میگذراند و درکشان برایش سخت است، تنها راهِ چاره، روانشناسِ مرموز، پیر و بازنشستهایست که با روشهای درمانیِ عجیبش او را به پاسخِ رازهایی میرساند که زندگیش را برای همیشه تغییر میدهد. در یک لحظه پریزاد با همهچیز غریبه میشود و حقیقتهایِ ترسناکی از زندگیش فاش میشود.. او بعد از بیست سال، خودش را معشوقه مردی میبیند که تمامِ آن سالها از وجودش خبر نداشته... مردی مرموز و خطرناک که شکل دیگری از تاریکی و خطر است... و پیدا شدنِ پریزاد، باعث میشود بهخاطر گذشتهای که او هیچ چیزی از آن به یاد نمیآورد، بیش از پیش کنترلش کند و تحت سلطه خودش بگیرد...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان نفس های تابوت - پارت 34
آرام سرش را تکان داد. دیگر به معنای واقعی کلمه داشت دیوانه میشد... به آن پسر که میرسید ذهنش خالی میشد. _ یادم نمیاد جانان چیکار کنم من؟ او هم نمی دانست، بیشتر از پریزاد خودش توی فکر بود. _ شاید یکم زمان نیاز داری. تو چند روز این همه چیز یادت اومده... دیگه ذهنت مگه چقد کشش داره؟ راست هم میگفت....
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان نفس های تابوت - پارت 33
جانان تمامِ طولِ راهِ بینِ دریا تا ویلا را با استرس طی کرد. مدام پشت سرشان را نگاه می کرد تا نکند ایوبی دنبالشان افتاده باشد. این مرد ترسناکتر از همیشه بود. مطمئن بود که اصلا به پریزاد به شکل یک بیمار نگاه نمیکرد و این ترسناکتر از هر چیزی بود. ایوبی دقیقا پنج دقیقه بعد از اینکه آن دو سوار ماشی...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان نفس های تابوت - پارت 32
خانواده پریزاد اگر خبر داشتند بهترین روانشناس را پیدا میکردند. - نمیخوام جوابشو بدم. - چرا؟ - میترسم بهت آسیبی بزنه. امروز ازش بدم اومد. خودش هم حس جانان را داشت. فکرش هم به جایی قد نمیداد چطور از دستش راحت شوند. دیگر چه کاری از دستش برمیآمد؟ هرچه بود و نبود را خودش یادش آمد. ایوبی تنها حر...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان نفس های تابوت - پارت 31
ایوبی از پشت سر صدایش زد اما اعتنایی نکرد. حالش از آن ذوقِ مسخره به هم میخورد. سرش داشت از حجمِ افکارِ بیانتها منفجر میشد. - کجا میری پریزاد؟ - نمیدونم، فقط بریم. نمیتونم فضای اینجا رو تحمل کنم. جانان از نگرانی داشت پس میافتاد؛ همه چیز عجیب بود و پریزاد... نامش را که توی ذهنش تکرار کرد، ان...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
Ftm
1سلام برای رمان نویسی از صفر چجوری شروع کنیم دوره ای هست براش؟کسی می دونه بگه ممنون
۶ ماه پیشFudushin
در پارت 280این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
Fudushin
در پارت 290خیلی رمان جذابیه پر از هیجان و کلی راز نگفته شده و ادم نمیتونه ماجرای بعدشو حدس بزنه که چه اتفاقی میفته لطفا زود به زود پارت بزار بیصبرانه منتظر ادامه پارت هستم 😍
۶ ماه پیشAsra
در پارت 291پارت جدید پلیزز
۶ ماه پیشAsra
در پارت 280چرا پارت جدید نمیزارین؟
۶ ماه پیشسارا
0درود بر نویسنده عزیز و توانا لطفاً پارت بزارید مردیم از خماریییییی
۷ ماه پیشاسرا
در پارت 210همین جاقراربفهمه کی به چی البته من همش دارم میگم اون رمان فراموش کنم به این بیندیشم ولی بازهم بعضی جاهاشبیه دیگه 😁🙏
۸ ماه پیش
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
صد در صد اصل داستان همونه اما خب فرقهای زیادی هم با اون نسخه داره و بهتر و جمع و جورترشده
۷ ماه پیشاسرا
در پارت 230ایوبی پشمات جمع کن 🤣🙏
۸ ماه پیشاسرا
در پارت 230ایوبی هم سوپرایزشد😁🙏
۸ ماه پیشاسرا
در پارت 220اوه چقدرترسناک توصیف شده 🙏
۸ ماه پیشاسرا
در پارت 180مگه پدرتوبیمارستان توتلفن نگفت کجامی آی شاهرخ اینجاست چطورمادرتوماشین نشسته بود🙏🤔
۸ ماه پیش
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
نه عزیزم مادرش بود که با فریبا حرف میزد و میگفت شاهرخ اونجاست یعنی همسر فریبا، بعدشم که پدرش و شاهرخ توی ماشین منتظرشون بودن🤍
۸ ماه پیشاسرا
در پارت 190سالهاگذشته ممکن۱۹یا۲۰سال گذشته باشه ولی دخترتابوت دخترخونه بودکه امیرکیست🙏
۸ ماه پیشاسرا
در پارت 170مگه اون اول پارتباخانواده اش زندگی نمی کردممکن پسربرادرش بوده نه عشقش🙏
۸ ماه پیشاسرا
در پارت 160این ویلاتازه خریدن ممکن به خوابش ربط داره🤔🙏
۸ ماه پیش

Asra
در پارت 290پارت جدید ؟.؟