خلاصه رمان عاشقانه نفس های تابوت
نفسهای تابوت قصه زندگیهاییست که بیربط به هم گره میخورند؛ قصه یک تصویر، یک صدا، یک بوی آشنا که در ذهن پریزاد جرقه میزند و او را به سفری در دل خاطراتی میبرد که شاید هیچگاه از آنِ خودش نبودهاند. غریبهای آشنا در مرز میان وهم و واقعیت پیدا میشود؛ مردی با نگاهی آشنا و رازی پیچیده. برای رسیدن به حقیقت، پریزاد مجبور میشود به روانشناس مرموزی پناه ببرد که او را با خودش، گذشتهاش و پازلی از هویتهای پنهان روبهرو میکند. پریزاد باید خودش را دوباره کشف کند… اما آیا حقیقت همیشه آنچیزیست که آرامش میآورد؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان نفس های تابوت - پارت 30
احساسات بد به قلبش چنگ زدند و او با چشمهایی گرد داشت ایوبی را مینگریست. او که با هیجان داشت از فاجعه به بار آمده میگفت و هیچ از احوالِ آشوبِ پریزاد خبر نداشت. حق با او بود، اَنوشا به یک باره درونش داشت طغیان میکرد و او توانایی سرکوبِ خاطرهها را نداشت. مات خیره به میز جلوییش بود. ایوبی با آب ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان نفس های تابوت - پارت 29
جانان با صدای بلندی فریاد کشید: چی؟ چی داری میگی پریزاد؟ اینایی که گفتی واقعین؟ تمام بدنم از بهت و شوک میلرزید. خودم هم هنوز باورم نشده بود، اینکه کس دیگری باشم و با چهرهای دیگر... و ترسناکتر از همه، منی که مرده بودم! کابوسهایم همه واقعیت داشتند و من هر شب داشتم خوابِ زنده به گور شدنِ خودم را...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان نفس های تابوت - پارت 28
*** نفس نفس زنان از خواب پریدم؛ معدهام میسوخت و سنگینی از سینه تا سرم را گرفته بود و توی سرم به سردرد بدل میشد. حالت تهوع داشتم و همه چیز داشت دوباره توی ذهنم مرور میشد! دستهایم میلرزید و مقابل چشمهایم، تصویرِ دختری بود با صورتِ خاکی و موهای بلند و آشفته... مغزم از یادآوری چیزهایی که دیده...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان نفس های تابوت - پارت 27
چشمهایم را باز کردم؛ دیگر صدای پسر را نمیشنیدم. صدای همان گروه بود که حالا به سکوتِ آهنگ و صدای خندههایشان بدل شده بود. قلبم به شدیدترین حالتِ ممکن داشت میکوبید و صدای تپشهایش را توی سرم میشنیدم. انگار کسی محکم داشت قلبم را توی مشتش میفشرد و دلتنگی داشت تکه پارهاش میکرد. صورتم و تمام بد...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
Ftm
1سلام برای رمان نویسی از صفر چجوری شروع کنیم دوره ای هست براش؟کسی می دونه بگه ممنون
۲ ماه پیشFudushin
در پارت 280وااای اونجا که گفت امیر داداشمه 😢 شوکه شدم!
۲ ماه پیشFudushin
در پارت 290خیلی رمان جذابیه پر از هیجان و کلی راز نگفته شده و ادم نمیتونه ماجرای بعدشو حدس بزنه که چه اتفاقی میفته لطفا زود به زود پارت بزار بیصبرانه منتظر ادامه پارت هستم 😍
۲ ماه پیشAsra
در پارت 291پارت جدید پلیزز
۲ ماه پیشAsra
در پارت 280چرا پارت جدید نمیزارین؟
۳ ماه پیشسارا
0درود بر نویسنده عزیز و توانا لطفاً پارت بزارید مردیم از خماریییییی
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 210همین جاقراربفهمه کی به چی البته من همش دارم میگم اون رمان فراموش کنم به این بیندیشم ولی بازهم بعضی جاهاشبیه دیگه 😁🙏
۴ ماه پیش
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
صد در صد اصل داستان همونه اما خب فرقهای زیادی هم با اون نسخه داره و بهتر و جمع و جورترشده
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 230ایوبی پشمات جمع کن 🤣🙏
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 230ایوبی هم سوپرایزشد😁🙏
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 220اوه چقدرترسناک توصیف شده 🙏
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 180مگه پدرتوبیمارستان توتلفن نگفت کجامی آی شاهرخ اینجاست چطورمادرتوماشین نشسته بود🙏🤔
۴ ماه پیش
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
نه عزیزم مادرش بود که با فریبا حرف میزد و میگفت شاهرخ اونجاست یعنی همسر فریبا، بعدشم که پدرش و شاهرخ توی ماشین منتظرشون بودن🤍
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 190سالهاگذشته ممکن۱۹یا۲۰سال گذشته باشه ولی دخترتابوت دخترخونه بودکه امیرکیست🙏
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 170مگه اون اول پارتباخانواده اش زندگی نمی کردممکن پسربرادرش بوده نه عشقش🙏
۴ ماه پیشاسرا
در پارت 160این ویلاتازه خریدن ممکن به خوابش ربط داره🤔🙏
۴ ماه پیش
Asra
در پارت 290پارت جدید ؟.؟