دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه نفس های تابوت اثر آمنه آبدار

رمان نفس های تابوت

  • زبان فارسی
  • 20.1K 👁
  • 94 ❤️
  • 61 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

پریزاد، دانشجویِ هنر، بعد از بیست سال متوجه می‌شود زندگی که دارد، متعلق به خودش نیست. بعد از یک سفرِ خانوادگی و کابوس‌هایِ آزاردهنده و اتفاقات وحشتناکی که از سر می‌گذراند و درکشان برایش سخت است، تنها راهِ چاره، روانشناسِ مرموز، پیر و بازنشسته‌ایست که با روش‌های درمانیِ عجیبش او را به پاسخِ رازهایی می‌رساند که زندگیش را برای همیشه تغییر می‌دهد. در یک لحظه پریزاد با همه‌چیز غریبه می‌شود و حقیقت‌هایِ ترسناکی از زندگیش فاش می‌شود.. او بعد از بیست سال، خودش را معشوقه مردی می‌بیند که تمامِ آن سال‌ها از وجودش خبر نداشته... مردی مرموز و خطرناک که شکل دیگری از تاریکی و خطر است... و پیدا شدنِ پریزاد، باعث می‌شود به‌خاطر گذشته‌ای که او هیچ چیزی از آن به یاد نمی‌آورد، بیش از پیش کنترلش کند و تحت سلطه خودش بگیرد...

پارت اول

گفت: در جهانی دیگر...
جایی دورتر از این دنیای سیاه و سراسر غم،
یا در زندگی بعدیمان...
در کالبدی دیگر به تو برمی‌گردم؛
شاید آن زمان، عشق، برای ما زیباتر رقم خورد...
الهه آبدار
***
با تعجب کنارش ایستاده بود و داشت به روبه رویش و ماشین های گران قیمت و مدل بالایی که به صف جلویشان ایستاده بودند نگاه می کرد.
از ماشینی که چند قدم جلوترشان ایستاده بود، مردی کت و شلواری در حالی که جلوی کتش را با دو دست گرفته بود، با عجله ماشین را دور زد و در عقب ماشین را باز کرد.
_ بفرمایید آقا!
مردهای هیکلی که داخل ماشین‌های دیگر بودند، پیاده شدند و اطرافشان را چک کردند. دست همه‌شان پشت کمرشان و به احتمال زیاد روی اسلحه‌شان بود.
مردمک لرزانش را از آنها گرفت و به او که کنارش ایستاده بود، داد.
متوجه نمی‌شد... دیگر نگاهش را نمی شناخت، انگار غریبه بود.
با قدم های محکم سمتِ ماشین رفت و قبل از سوار شدن متوجه اینکه او همان جا ایستاده شد و برگشت.
_ نمیای؟
چشم هایش را بار دیگر دقیق نگاه کرد. نگاهش را دیگر نمی شناخت... خبری از آن آدم آشنا نبود.
حداقل او را این طور به یاد نمی‌آورد، او در ذهنش همان دانشجوی ساده هنر بود.
دم عمیقی گرفت تا نفس های حبس شده اش را جبران کند.
از فشار ناخن هایش کف دستش می سوخت.
قدمی به عقب برداشت و همزمان سرش را به طرفین تکان داد.
پاهایش سست بودند و صدای تپش های محکم قلبش از ترس را می شنید.
تنها راهش فرار بود...
برگشت و با تمام توانی که از خودش سراغ داشت، در جهت مخالفش دوید.
دستش را روی بدنه ماشین فشرد و با نگاهی که حالا از خشم سیاه شده بود اما صدایی خونسرد گفت: خانم رو بیارید.
و بی آن که منتظر باشد سوار ماشینش شد.
***
فضای تاریک اتاق، تم یک دست مشکی و مجسمه‌های نصفه و نیمه روی میز که به ترتیب کامل می‌شدند، هیچ‌کدامشان به اتاق یک روانشناس نمی‌خورد. بیشتر از آن که شبیه به اتاق تراپی باشد، شبیه به قتلگاه بود.
وسط اتاق بی‌هدف ایستاده بودند؛ خدمتکار تنها به این اتاق هدایتشان کرده و خودش هم رفته بود.
خبری از ایوبی نبود... جانان قدمی نزدیک پریزاد شد، عذاب وجدان گرفته بود و داشت فکر می‌کرد فامیل یک چیزی می‌دانستند که می‌گفتند این مرد ترسناک است.
_ نمی‌خواید بشینید؟
با شنیدن همان صدای سرد و مرموز، در فاصله‌ای نزدیک، مو به تنشان سیخ شد و هینی کشیدند که همان لحظه پرده‌های مخمل کنار رفتند و نور با دست و دلبازی به داخل تابید و بالاخره توانستند او را کنار پنجره‌های بلند انتهای اتاق ببینند.
صدای قلب‌هایشان را می‌شنیدند و پریزادی که اصرار به آمدن به آن‌جا را داشت حالا پشیمان شده بود و دلش نمی‌خواست یک لحظه هم توی آن اتاقی که نفسش را بند می‌آورد بماند.
با قدم‌هایی سست و لرزان سمت مبل‌های جلوی میز کار ایوبی رفتند.
مبل‌ها چرم مشکی بودند و میز کارش قهوه‌ای سوخته...
کف دست‌هایش از استرس عرق کرده بود و با خودش فکر می‌کرد برای رهایی از ترس و کابوس‌هایش اینجا بود و حالا با ترسی که این مرد به او می‌داد باید چه می‌کرد؟
با نگاه نافذش که انگار تا عمق جانشان نفوذ می‌کرد، هر دویشان را از نظر گذراند.
_ خب، می‌شنوم...
جانان اشاره‌ای به او کرد.
_ به‌خاطر دوستم اینجاییم...
میان حرفش آمد و در حالی که دست‌هایش را توی هم قفل کرده بود، نگاهش را به پریزاد دوخت.
_ می‌دونم. چه مشکلی داره؟
صدای جانان می‌لرزید و فقط خودش می‌دانست که چه‌قدر از این مرد می‌ترسید.
_ یه چند وقتیه...
یک لحظه فقط نگاهش روی جانان کشیده شد.
_ خودش می‌تونه مشکلش رو بگه.
چیزی در قلب هر دویشان فرو ریخت. نگاه خیره‌ و سردش کم بود و حالا داشت مخاطب قرارش می‌داد.
بزاقش را به سختی قورت داد اما دهانش تلخ وم خشک شده بود.
نگاهش را به هرجایی غیر از چشم‌های ترسناک او دوخت و با صدای آرامی گفت: یه مدته هر شب دارم کابوس می‌بینم. کابوس یه جنگل که اونجا دارن منو خاک می‌کنن... هر حرف، صدا و تصویری انگار منو به یه جای دور می‌کشه. به یه خاطره‌ای که خیلی زنده حسش می‌کنم.
_ چند وقته؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 29 درصد تخفیف

به مناسبت شروع دوباره پارت‌گذاری «نفس‌های تابوت»، یه تخفیف ویژه براتون در نظر گرفتم. ? اگر قصد خوندن رمان رو دارید، می‌تونید با این تخفیف شروعش کنید. تخفیف برای مدت محدودی فعاله. ✨

فقط تا فردا ( تا پایان روز پنجشنبه ۰۹ مهر ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان نفس های تابوت

آمنه آبدار (الهه) : ۲ روز پیش

سلام دوستان 🤍****بالاخره بازنویسی «نفس‌های تابوت» تموم شد. 🖤****لطفاً از پارت‌های ابتدایی رمان شروع به خوندن کنید و به چند نکته توجه داشته باشید.****این رمان قرار بود چاپ بشه، اما به‌خاطر موضوعش مجوز نگرفت.****ژانر «تخیلی» هم به این معنی نیست که قراره با موضوعات و موجودات تخیلی روبه‌رو بشید؛ فضای رمان کاملاً متفاوت از این تصورات هست.****به‌خاطر شروع دوباره پارت‌گذاری، یک تخفیف ویژه هم روی رمان می‌ذارم.****از ماه آینده هم هر هفته یک پارت به‌صورت رایگان در اختیارتون قرار می‌گیره.****امیدوارم از خوندن این رمان متفاوت لذت ببرید. 🖤

4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 94 رای
5 ★
41%
4 ★
53%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان نفس های تابوت

  • Asra

    در پارت 290

    پارت جدید ؟.؟

    ۵ ماه پیش
  • Ftm

    1

    سلام برای رمان نویسی از صفر چجوری شروع کنیم دوره ای هست براش؟کسی می دونه بگه ممنون

    ۵ ماه پیش
  • Fudushin

    در پارت 280

    وااای اونجا که گفت امیر داداشمه 😢 شوکه شدم!

    ۵ ماه پیش
  • Fudushin

    در پارت 290

    خیلی رمان جذابیه پر از هیجان و کلی راز نگفته شده و ادم نمیتونه ماجرای بعدشو حدس بزنه که چه اتفاقی میفته لطفا زود به زود پارت بزار بیصبرانه منتظر ادامه پارت هستم 😍

    ۵ ماه پیش
  • Asra

    در پارت 291

    پارت جدید پلیزز

    ۵ ماه پیش
  • Asra

    در پارت 280

    چرا پارت جدید نمیزارین؟

    ۵ ماه پیش
  • سارا

    0

    درود بر نویسنده عزیز و توانا لطفاً پارت بزارید مردیم از خماریییییی

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 210

    همین جاقراربفهمه کی به چی البته من همش دارم میگم اون رمان فراموش کنم به این بیندیشم ولی بازهم بعضی جاهاشبیه دیگه 😁🙏

    ۷ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    صد در صد اصل داستان همونه اما خب فرق‌های زیادی هم با اون نسخه داره و بهتر و جمع و جورترشده

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 230

    ایوبی پشمات جمع کن 🤣🙏

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 230

    ایوبی هم سوپرایزشد😁🙏

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 220

    اوه چقدرترسناک توصیف شده 🙏

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 180

    مگه پدرتوبیمارستان توتلفن نگفت کجامی آی شاهرخ اینجاست چطورمادرتوماشین نشسته بود🙏🤔

    ۷ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    نه عزیزم مادرش بود که با فریبا حرف می‌زد و می‌گفت شاهرخ اونجاست یعنی همسر فریبا، بعدشم که پدرش و شاهرخ توی ماشین منتظرشون بودن🤍

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 190

    سالهاگذشته ممکن۱۹یا۲۰سال گذشته باشه ولی دخترتابوت دخترخونه بودکه امیرکیست🙏

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 170

    مگه اون اول پارتباخانواده اش زندگی نمی کردممکن پسربرادرش بوده نه عشقش🙏

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 160

    این ویلاتازه خریدن ممکن به خوابش ربط داره🤔🙏

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 29 %
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️