رمان عشق آمازونی (جلد دوم) - آفلاین
- به قلم آمنه آبدار (الهه)
- ⏱️۶ ساعت و ۲۱ دقیقه
- 80.6K 👁
- 380 ❤️
- 241 💬
جلد دوم رمان عشق آمازونی، در ادامه ماجراهای طنز یزدان و هانا است و اما با حضور شخصیت های جدید که هر کدوم یه طنزی رو رقم می زنن. دلارام عشق یزدان و هانا که عجیب با یزدان سر لج افتاده... دریا دختری دیوونه تر از هانا، که دوست داره زود شوهر کنه و نیمه گمشده اش رو پیدا کنه، ولی از بخت بد روزگار، هر بار یه ضد حال می خوره!
- ببخشید، من افتخار دیدن سایه چه اخوی خوش قد و قامتی رو دارم؟
صدایی نیومد، جواب سوالم رو نگرفتم که دوباره به حرف اومدم.
- اخوی چرا حرف نمی زنی؟
دوباره جواب نداد که چهره و لحنم رنگ غم به خودش گرفت.
- اخوی بیچاره، لالی شما؟ ببخشید...
احساس کردم سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم نگه داشت. شال سرم بود، ولی از تلقین این که داره کنار گوشم نفس می کشه، سطح درونی گردنم می خارید.
آب دهنم رو با ترس قورت دادم که دستش بالا اومد روی چشمام نشست و بعد سرم رو به طرف چپ کج کرد. از اون ورم احساس می کردم که سر خودش رو داره جلو میاره...
با یه دستش دوتا دستام رو گرفته بود... مغزم از کار افتاد، قدرت تصمیم گیری نداشتم! وقتی نفساش رو که داشت نزدیک تر می شد حس کردم، خود به خود عقلم به کار افتاد و بهم نهیب زد که الان با یه دست دو تا دستت رو گرفته و می تونی خودت رو آزاد کنی.
دستی که روی صورتم بود، اون قدر بزرگ بود که یه قسمتش نزدیک دهنم باشه. دهنم رو باز کردم و بدون وقفه محکم دستش رو گاز گرفتم که دستش رو کنار برد و داد زد. چشمام رو بستم تا قد و قامتش رو نبینم و نترسم و بتونم دستام رو آزاد کنم.
بدون اتلاف وقت پام رو بالا آورد و یکی به ساق پاش زدم که دستام رو ول کرد و آخی گفت. اهل فرار نبودم، باید بهش می فهموندم با یه دختر ساده رو به رو نیست. بدون اینکه جیغ بزنم، چشمام رو باز کردم و کیفی که توی دستام بود و خودش به تنهایی چند کیلو وزن داشت و پر وسایل سنگین بود، بالا آوردم و تا تونستم تو سر و صورتش زدم.
مرد محکم داد می زد و می گفت بس کن، ولی من گوشام کر بود و قدرت تجزیه و تحلیل هیچی رو نداشتم. اون قدر عصبانی بودم که مغزم فقط فرمان می داد طرف رو بزنم. می زدم و می گفتم:
- اومدی ت*ج*ا*و*ز کنی؟ ها؟ اومدی ت*ج*ا*و*ز کنی؟ جوابت بله است دیگه!
یکی دیگه محکم زدم.
- به جز اینکه ت*ج*ا*و*ز کنی، اومدی چی کار؟ ها؟
یهو مرده داد زد:
- بس کن آمازونی! منم یزدان...
کیفی که می اومد تو صورتش بخوره، تو هوا موند. هنوز حرفش رو هضم نکرده بودم... یزدان؟ با نور ماشینی که توی چشمام خورد، محکم چشمام رو بستم که صدای دریا رو شنیدم:
- هانا؟ چیزی شده؟
یه ربع چه زود گذشته بود... پرواز کردن؟
- عوضی یه ساعته داری طرف رو می زنی، بعد میگی چطور یه ساعت گذشت؟
با حرف وجی قانع شدم و تازه یادم اومد چی شنیدم و این کیه! رو به دریا داد زدم:
- این نور بالاهای ماشین رو خاموش کن.
کاری که گفتم رو کردن و من تازه یزدان رو دیدم؛ چند جای دست و گوشه پیشونی اش زخمی شده بود... هنوز ساکت نگاهش می کردم که دریا همزمان با اینکه جلو می اومد تا ببینه کیه که دارم می زنمش، گفت:
- چی شده هانا؟ مزاحمت ش...
به یزدان رسید و با دیدنش حرفش ناتمام موند...
نفس عمیقی کشیدم؛ کار خیلی بدی کرده بود، حتی اگر یه دست کتک هم ازش می خوردم، بازم تا این حد ناراحت نمی شدم.
کیفی که تو هوا مونده بود رو محکم تو سرش کوبیدم و داد زدم:
- عوضی آشغال این چه کاریه؟ خجالت نمی کشی؟ سر چی این کارو کردی؟
- می خواستم بترسونمت و بهت یه هشدار بدم!
کیفم از دستم افتاد؛ شنیدم که روشنک به هستیار زنگ زد، ولی هیچی حالیم نبود... این بار خودم بهش حمله بردم.
- این جوری می خوای بترسونی و هشدار بدی؟
به خودش جنبید و مچ دو تا دستم رو گرفت و تو صورتم غرید:
- تا چند دقیقه پیش که اخوی خوشتیپ و خوش قد و قامت می کردی و خوشت اومده بود، چی شد؟
چشمام رو ریز کردم و یهو با پام محکم به زیر شکمش کوبیدم و داد زدم:
- آخه از چیه تو اختاپوس خوشم بیاد، میمون؟
عربده ای کشید، دستام رو ول کرد و محکم اونجاش رو چسبید. خواستم بهش حمله کنم که هستیار سر رسید و زود گرفتم. رو هوا پاهام رو تکون می دادم و بهش فحش می دادم.
- پسره عوضی، اوسگول!
هستیار نمی دونست من رو بگیره به یزدان حمله نکنم، یا حال یزدانی که از درد کبود شده بود رو بپرسه. دریا و روشنک مدام می خواستن آرومم کنن.
- آروم باش هانا این پسره که ارزشش رو نداره.
یهو یزدان داد زد:
- هستیار این دختره رو از جلو چشمم ببر، رفیقاشم آدم نیستن، نمیان این وحشی رو بگیرن، وایسادن بر و بر نگاه می کنن، سه تایی از آمازون فرار کردن ادب ندارن که!
تا این رو گفت، دریا که سعی داشت آرومم کنه، دستاش از حرکت ایستاد... چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید. همه جا سکوت شد، دریا رو همه می شناختیم. هستیار با ترس و بهت گفت:
- یا خدا! داداش گورت رو کندی...
دریا با آرامش جلو رفت، می دونستیم این آرامش قبل طوفانه! یزدان که نمی دونست حرف هستیار رو جدی بگیره یا چهره آروم دریا رو، فقط وایساده بود و بی حرکت و صامت نگاهش می کرد. آروم گفتم:
- دریا، بیا عشقم، بیا من بی خیال شدم، بیا ولش کن...
ولی دریا کر شده بود، کیفش رو وسط راه انداخت زمین و به دو قدمی اش که رسید اول آروم نگاهش کرد و بعد خیلی یه دفعه ای بالا پرید، گارد گرفت و جیغ زد:
- قودااااا!
یزدان با این حرکت از جا پرید و بالاتنه اش رو عقب برد و با چشمای گرد نگاهش کرد. دریا دوباره بالا پرید و اومد پایین و چشماش رو بست و کشیده داد زد:
- قودااااا!
یزدان هنوز تو بهت بود و می دیدم که کم مونده بخنده، بدبخت نمی دونست قراره چی بشه! قبل اینکه قودای دریا تموم بشه، به سمتش حمله بردیم که به یزدان حمله کرد و یه لگد به ساقه پای یزدان زد. هستیار زودتر خودش رو رسوند و کمر دریا رو گرفت. دریا تو هوا با چشمای بسته حرکت اجرا می کرد. هستیار بدبخت نمی دونست بخنده یا دریا رو محکم بچسبه تا نره یزدان رو بزنه.
بین جیغای بلند دریا، رو به یزدان با داد گفت:
- پاشو برو یزدان، پاشو!
یزدان فرار رو بر قرار ترجیح داد و لنگ لنگون رفت. هستیار که دریا رو روی زمین گذاشت، دریا از بس جفتک انداخته بود، خسته رو زمین نشست و رو به هستیار در حالی که نفس نفس می زد گفت:
- چرا نذاشتی آدمش کنم؟
هستیار دستی به صورتش کشید و خم شد و نفسی چاق کرد.
- کشتینش بدبخت رو!
بعدم برگشت سمت من و پرسید:
- چی کارت کرده بود؟
مینا
0عالی، عاااااااااالی، عالی قلمت پایدار😍👌🏻👌🏻
۱ ماه پیشAsra
0میخواستم بدونم قصد ادامه دادن به ارن رمان عالیتون داربن؟
۱ ماه پیشآیلین
1بابا دستت طلا 😁 برگام ریخت بهترین رمان طنزی بود که خوندم من عاشق رمان ویانا نیوز و عشق آمازونی که نویسندش شمایی هستم الان هم فکر کنم سیاهی لشکر در مورد ادامه دو تا رمان باشه 😊
۲ ماه پیشKiana
1من قبلا به صورت پی دی اف خونده بودمش و الان اینا پیداش کردم. من زیاد رمان میخونم و این جز بهتریناش بودددددد. عالییییییییییییییییییی . حتما بخونیدش
۲ ماه پیشHORA
1من که میگم رمان خوبی بود بی نظیر بود از نویسنده ی این رمان خیلی راضی هستم و امید دارم همین جوری بماند
۳ ماه پیشAna
1رمان فوق العاده ای بود منکه خیلی دوسش داشتم
۳ ماه پیشمالیانا
1واقعا رمان بی نظیرییی بودد، با تجربه چندیدن ساله ام میتونم بگم جزو بهترین رمان هایی بود که خوندم و خلاقیت زیاد و بجایی به کار برده شدهه بود و همه چیزو درجای خود و به نحوه زیبایی جلوه داده بودین در ی کلمه میتونم بگم حرف نداشت، با تشکر از نونیسنده، با آرزوی کسب موفقیت های بیشتر برای شما نویسنده عزیز🌹
۴ ماه پیشدنیا
0اولین رمانی بود ک خوندم ولی خیلی خیلی خوب بود
۴ ماه پیشمریم
2جلد اول این رمان اسمش چیه
۶ ماه پیشAtosa
1عشق آمازونی.
۴ ماه پیشیاناز
2جلد اول و نخونی از دومی سر درمیاری من جلد اول و نخوندم ؟
۶ ماه پیشAtosa
1جلد اولش با پایان باز تموم شد و وصل شد به فصل دوم. اگر میخوای فصل دوم رو بخونی چیزی نمی فهمی. پس اول فصل اول رو بخون عزیزم ✨
۴ ماه پیشAtosa
2خیلی از این رمان لذت بردم همه چیش خیلی قشنگ بود رابطه بین شخصیت ها حسادت ها ناراحتی ها خنده ها عاشق شدنا همشون باعث می شد که من هم با شخصیت ها این حس ها رو تجربه کنم!✨ خیلی دلم میخواست عکس شخصیت های رمان رو ببینم دلم نمی خواست این رمان خیلی قشنگ تموم بشه💚 حتما بخونیدپشیمون نمی شیدممنون از نویسنده❤️
۴ ماه پیشیه بنده خدا
4فقط میتونم بگم حرف نداشتتتتت🙂🤌
۵ ماه پیشhoda
2آمنه خیلی نویسنده باحالی هستی دمت گرم
۵ ماه پیشhoda
2واقعا رمان فوق العاده ای بود،هم جلد اولش که اسمش همین "عشق آمازونی"هست و هم جلد دوم.طنز عالی داشت و مسخره و بی نمک نبود.به قول دریا و هانا خوشمان آمد.واقعا پیشنهاد میکنم اگه عاشق طنز هستید حتما بخونید.اینکه داستان از زبون چندشخصیت بازگو میشد هم خیلی خوب بود و باحال ترش میکرد.در کل
۵ ماه پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده @elahe.novelist -
آیدی تلگرامی نویسنده @ameneh_novel -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
-
نفس های تابوت ژانر : #عاشقانه #تخیلی #هیجانی #معمایی
-
شروانو (شَروانو) ژانر : #عاشقانه #درام
-
سیاهی لشگر ژانر : #عاشقانه #طنز #اجتماعی
-
عشق آمازونی (جلد دوم) - آفلاین ژانر : #عاشقانه #طنز
-
عشق آمازونی (جلد دوم) ژانر : #عاشقانه #طنز
-
رکوئیم زندگی ژانر : #عاشقانه #معمایی
-
ویانا نیوز ژانر : #طنز #اجتماعی
-
زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) ژانر : #پلیسی #عاشقانه #معمایی #جنایی #روانشناختی
-
جلد دوم عشق آمازونی ژانر : #عاشقانه #طنز
-
سنسار (سَنسار) ژانر : #عاشقانه #تخیلی #معمایی
-
ویانا نیوز ژانر : #طنز #اجتماعی
-
عشق آمازونی ژانر : #طنز
-
نیاز عاشقی ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #درام #انجمن
-
دختر نقاب دار ژانر : #پلیسی #عاشقانه #هیجانی #جنایی #انجمن
-
مجرم عاشق ژانر : #پلیسی #عاشقانه #هیجانی #انجمن
پریسا
0بهترین و طنز ترین رمانی که بود خوندم ممنونم از نویسنده