پارت دوم :
در آنی چشمهای بستهاش باز شد و خیره به کمدی که روبه رویش است، ماند. هلن همچنان در حال تعریف کردن صحبتهایشان بود که ایوان تکیه سرش را از او گرفت و با چشمهایی عصبانی به چشمهایش زل زد.
- چرا پیش اون رفتی؟
هلن یکه خورده سکوت کرد و با کمی مکث اخم ظریفی میان دو ابرویش نشاند.
- لازم بود، تو که کم میری.
ایوان دستش را از دور گردنش باز کرد، او را پس زد و با عصبانیت از روی مبل بلند شد.
- بهت گفته بودم تو اون مورد دخالت نکن.
- ایوان! من رفتم چون میخوام زود خوب شی، میخوام باهات در آرامش باشم.
انگار خون به مغزش نمیرسید و تمام وجودش نبض میزد. عصبانی نزدیکش شد و سرش را در فاصله کمی از صورتش نگهداشت. فکر این که او و هلن با هم در اتاقی تنها بودهاند مانند خوره مخش را میخورد. به هلن گوشزد کرده بود که نباید بدون او به مطبش برود اما انگار گوشش بدهکار نبود و باز هم با هم تنها بودند.
نزدیکش که شد، هلن خودش را روی دسته صندلی عقب کشید. آن قدری که پشتش به کنار پشتی مبل چسبید. یک دستش را روی پشتی مبل و دست دیگرش را کنارش روی دسته مبل گذاشت، باز هم سرش را نزدیکتر برد و با چشمهایی که میسوخت و میدانست به خون نشسته است، به چشمهای ترسان سبز خوشرنگ هلن چشم دوخت.
چهرهاش عجیب معصومانه بود و در شرایط عادی همیشه آرامش میکرد اما خیلی وقتها، مانند حالا، تیغ میکشید روی اعصاب نداشتهای که به سختی میخواست کنترلش کند.
اینکه نمیخواست به او صدمهای بزند اما نمیتوانست خودش را کنترل کند، بیشتر از هلن باعث ناراحتی خودش میشد.
سر کج کرد و شمرده شمرده گفت: بهت گفتم تو اون یه مورد دخالت نکن...
باز هم با فکر آن که تنها بودهاند خونش به جوش آمد و دندانهایش را چفت هم کرد.
- خدا میدونه تو اون اتاق چیکار کردین و چقدر اون نگاه هرزش روت بوده.
مردمک چشمهای هلن لرزید و دست روی سینهاش گذاشت.
- چیکار کردیم؟ چرا انقد با این مشکوک بودنات داری هر دومون رو عذاب میدی؟
ایوان زیر لب غرید: هر کاری! گفتم نمیری یعنی نمیری!
سرش را کنار گوشش برد و برای بار هزارم تاکید کرد.
- یه بار دیگه اسمش رو بیاری، خودت میدونی که چیکار میکنم.
هلن سرجایش مات میماند. با دستهایش فشاری به سینهاش وارد کرد که اولش هیچ تکانی نخورد اما بعد با همان نگاه خیرهای که هلن مدام از آن نگاه میدزدید، کم کم عقب رفت.
دست لای موهای مشکیاش کشید و با غضب نگاه گرفت. صدای چرم مبل و تکانهایش نشان میداد که هلن داشت آرام آرام از روی مبل بلند میشد.
تمام تنش میلرزید و با این ترس بیگانه نبود؛ ایوان همیشه یک گرگ وحشی آماده دریدن بود و کافی بود که چیزی خلاف میلش باشد تا همه چیز را به هم بریزد.
عشق ایوان به او بیاندازه بود؛ هر چند که هیچوقت آن را ابراز نمیکرد اما تمام توجهش را به او میداد و فکر میکرد که هلن هم از اندازه این عشق با خبر باشد.
صدای قدمهایش برای بار هزارم مرور آن اتفاقات در اتاق طنین انداخت و لحظه به لحظه دورتر شد.
دستی به صورت خیس از عرقش که از شدت عصبانیت به آن حال افتاده بود کشید؛ نفس نفس زنان سرش را به پشتی مبل چسباند و دستهایش را روی دسته آن مشت کرد.
صدای جیر جیر باز شدن در توی اتاق پیچید و مجبورش کرد که برگردد.
بِتی توی چهارچوب در ایستاده بود، اخمهایش را در هم کشیده بود و سرزنشگر او را نگاه میکرد. حوصله شنیدن حرفهایش را نداشت، حداقل اکنون و در این حال! دوباره میخواست همان حرفهای تکراری را بزند...
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
دختر بابامم
2واقعا عالیه عزیزم! امیدوارم موفق باشی و رمان های بیشتری برامون بنویسی❤️❤️
۴ سال پیشZohal
0کاش عاشقانه نبود
۵ سال پیشماندانا
1رمان خوبیه بنظر میاد ولی الاریسا اسم دختره?
۵ سال پیشHesel
2عکس شخصیت هارو میذاری آمنه؟ اگه اشتباه نکنم شخصیت استفان سرهات هستش و شخصیت لاریسا جیدا😍🤩
۵ سال پیشیکی هستم دیگه
14وای رو ایوان کراش زدم خیلی خفه کلا من تو رمانای پلیسی و یا مثلا مثل این رمانا ، عاشق آدم بدای داستانم 😂😉 رمانت عالیییی دستت مرسی 😍😉
۵ سال پیش*♡~دلوان~♡*
13آیا فقط من احساس میکنم خیلییییی این رمان زیباست؟ ولی الان یچیزی رو نمیفهمم واسه چی توی ژانر نوشته روانشناسی؟😮😕
۵ سال پیشFatemeh
19واقعا رمان خفنیه:) این یارو زرنیخ مشکل روانی دارع مگ ندیدی پارت قبلی چقدر شکاک بود و با خودشم حرف میزد بعدشم از وجود سایه هایی میگف ک موقع این قتلا ب سراغش میان!:/
۵ سال پیشnazanin
25دستت مرسی امنه جون ، قطعا یکی از رمان های خوبت میشه مثل همیشه ! فقط میشه چند تا عکس از شخصیت ها بزارین که ما بتونیم تصورشون کنیم ؟! 🙏🙂
۵ سال پیشNegari
14خوبع .دوس دارم
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آندیا
0زرنیخ باحاله