دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان طنز سیاهی لشکر اثر آمنه آبدار

رمان سیاهی لشگر

  • زبان فارسی
  • 453.8K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 1.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان طنز سیاهی لشگر

محمد همیشه تهِ صفِ زندگیه؛ فقط یه سیاهی‌لشکر که هیچ کاری رو به آخر نمی‌رسونه و غرقِ خوشگذرونی‌ها و دوستی‌های مختلفه و بلند پروازیش، اون رو سمت کارهایِ بی‌سرانجام می‌رسونه! اما وقتی با نیهان آشنا میشه، دختری که تا دیروز همه‌چیزش هدفمند بوده، برای آینده‌ش برنامه داشته و امروز با یه تهمت زیر و رو شده. یه مسیرِ جدید براشون باز میشه... محمد، نیهانِ صفر کیلومتر رو برای تجربه‌های جدید و لذت بردن از زندگی با خودش همراه می‌کنه اما فقط خرابی به بار میاد و یه شب، یه دعوت و یه اتفاق همه‌چیز رو تغییر میده... دوباره نیهان درگیرِ ماجرایی می‌شه که به گوشِ خانوادش می‌رسه و باعثِ تصمیمی میشه که همه رو شوکه می‌کنه! اون تصمیم باعثِ شروعِ زندگی میشه که دو خانواده‌ رو درگیر می‌کنه و زوجی که مدام توی دردسر میفتن...

پارت اول

- یعنی چی این کارا؟ خجالت نمی‌کشی؟
چشمام رو با گیجی باز کردم که نور مستقیم توی چشمام زد و مجبورم کرد دوباره چشمام رو ببندم.
با سردرد عجیبی که داشتم، نگاهی به محیطِ ناآشنای اطرافم انداختم و تا بخوام بفهمم کجام، با صدای دادِ آشنایی از جا پریدم: دختر آوردی خونه محمد؟ اونم خونه ای که پدر مادرت هستن؟
چشمام گرد شد و پتو رو از روی خودم کنار زدم و با دیدنِ خودم و لباسام، همه چیز توی ذهنم یادآوری شد و هینی کشیدم.
همون لحظه درِ اتاق به ضرب باز شد و هم من و هم زنی که مقابلم بود، با دیدنِ همدیگه، با تمومِ توانمون جیغ کشیدیم که صدای مرد با عصبانیت توی گوشم پیچید: بچه‌م افتاد محمد!
***
- بابا به خدا من اونجا آرامش نداشتم، آسایش نداشتم، شبم کابوس، صبحم سگ دو، هنوز هوا روشن نشده، یه بار کلاغ بودیم یه بار الاغ بودیم پر پر می‌زدیم...
بابا اخمی کرد.
- این سوسول بازیا برای یکیه که همون هجده سالگیش پاشده رفته سربازیشو کرده، نه تویی که بیست و پنج سالته!
با بیچارگی گفتم: چه ربطی به سوسول بازی داره؟ اونجا به شلنگ دستشوییم رحم نمی‌کردن، به من رحم کنن؟
بابا لبخند ملیحی زد.
- نه خوشم اومد.
با تعجب نگاش کردم.
- از چی؟
- از اینکه می‌دونی قدر شلنگ نیم متری دستشوییم خاصیت نداری!
مامان با نگرانی سرش رو جلو آورد‌.
- محمد پسرم، من پشت توام، بهم بگو، باهات کاری داشتن؟
با آب و تاب تعریف کردم.
- اره به خدا، ببین یه کاری باهام کردن با همون شلنگ.
چشمای مامان تا آخرین حدش گرد شد.
- یعنی چی؟ تو اینو بهم نگفتی؟ من بهت نگفتم به پشت بخواب؟ نگفتم سرتو تو هر سوراخی نکن؟ نگفتم با همه حرف نزن و آشنا نشو؟ نگفتم جلب توجه نکن؟ پاشدی قبل سربازی رفتی بدنسازی همین میشه دیگه.
با تعجب اخمی کردم.
- چه ربطی داره؟
بی‌توجه از جاش بلند شد.
- رفتی دکتر؟
- مامان چی داری میگی؟ دکتر چی؟ میگم با شلنگه زدنم، دیگه دکتر می‌خواد‌ چیکار؟
چشم‌هاش گرد شد.
- زدنت؟
- پس چیکارم کنن؟
با حرص دمپاییش رو در آورد و محکم یکی به پشتم زد.
- مثل بچه آدم تعریف کن یه چیزیو تعریف می‌کنی، دستشون دردنکنه زدن، منم فکر کردم چیکارت کردن.
صورتم پوکر شد.
- یعنی فکرت فقط همین بخشش گیر کرده.
مشغول بحث با مامان بودیم که صدای زنگ توی خونه پیچید. بابا رسما پرید و به سقف چسبید.
- یا خدا اومدن!
مامان نگاه چپکی حواله‌ش کرد و به سمت در رفت.
از جا پرید و محکم دست مامان رو کشید.
- کجا میری زن؟ می‌خوای همه‌مون رو بگیرن؟
مامان با حرص گفت: نمی‌گیرن، بگیرنم کاری با تو ندارن، همین پسرتو می‌گیرن که اونم همون بگیرن ببرن، تورم بهشون میدم جونم راحت شه.
محبت تو خونه ما موج مکزیکی می‌رفت. سلامت روانمون از یک کیلومتری معلوم بود. مامان عاشق بابا بود، بهش احترام می‌ذاشت، دعوایی نبود، بین بچه‌ها فرق نمی‌ذاشتن...
همه چی عالی!
بابا محکم روی سرش کوبید.
- فرهادم پسر مردم بود کوه می‌کند، پسر من یه دونه سربازی رو نمی‌تونه بره.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان سیاهی لشگر
  • Fatemeh

    در پارت 2883

    میشه پارت های دیگه روهم سریع بزارید

    ۲ ساعت پیش
  • ...

    در پارت 2871

    جدی چرا نیهان بلد نیست زندگی کنه؟ چرا دنبال چیزایی که دوس داره نمیره؟

    ۸ ساعت پیش
  • باران

    در پارت 2881

    من همچنان معقتدم ممکنه اون عکسا و ازدواج اجباریشون نقشه محمد بوده باشه 🙂

    ۲۱ ساعت پیش
  • Mobina

    در پارت 2883

    ممنونم بابت پارت جدید❤️امیدوارم رابطشون درست بشه و نیهان ترسش از بین بره و محمد دلش دیگه نشکنه 🥲خیلی کاپل نازی هستن🥹

    دیروز
  • ....

    در پارت 2882

    اَگودوو گیلی گیلیاا🥺 نیهان جان جدت الان بگو دوسش داری آخه این ممدو رو نگاه کن چقدر هواتو داشته..🥲

    دیروز
  • ....

    در پارت 2872

    ای بابا، خب بچه ازت می ترسه؛ بیا یبار عین دوتا انسان عاقل و بالغ بشینین سنگاتونو وا بکنین..ما که می دونیم ممدو ترسناک نیست ولی حالا بچه ترسیده دیگه..

    دیروز
  • فاطمه

    در پارت 2883

    واای عزیزم توروخدا زود زود پارت بزار🥺🥺

    دیروز
  • م

    در پارت 2881

    امیدوارم اینبارو حرف بزنه،باز محمد فکر نکنه یه حرکت از سر دلسوزی بوده 🥺🙏🏻

    دیروز
  • زهرا

    در پارت 2883

    اوایل پارت خیلیی حرفای محمد غمگین بود برام و قشنگ منم حالم بد شد اما خب امیدوارم نیهان همینجور ادامه بده و تهش هم ترسش را کنار بگذاره و بالاخره بگه دوسش داره و تلاشای محمد خیلیی براش ارزش داشته و خوشحالش میکرده و ضد حال نزنه بهمون

    دیروز
  • Nik

    در پارت 2886

    خدا یه محمد هم نصیب ما بکنه ❤️عالی بود

    دیروز
  • FTM

    در پارت 2873

    میشه لطفا پارت هدیه بزارینن

    دیروز
  • زهرا

    در پارت 2871

    آخیی😭😭دوتاشون واقعا گناه دارن و امیدوارم تو پارت بعد نیهان ترسشو کنار بزاره و بهش بگه، با این رفتاراش محمد بیچاره حق داره بد برداشت کنه و تا خود نیهان نگه و درست نکنه خودشو که محمد نمیفهمه دوسش داره و این باعث میشه بینشون فاصله بیوفته

    دیروز
  • م

    در پارت 2873

    آخی،چی اینقدر غمگینش کرد یدفعه،نیهان که همه رفتاراش مشکل داره، همیشه عادت کردیم به شاد و شنگول بودنش،غمش بدجور غمگینمون می کنه 🥺🙏🏻

    دیروز
  • فاطمه

    در پارت 2873

    عزیزمم میشه لطفاا پارت هدیه داشته باشیم لطفاا

    دیروز
  • میشا

    در پارت 2873

    ای خداا ، از دست نیهان محمد چه گناهیه آخه 🫠 قشنگ حرف بزنید باهم سنگاتونو وا بکنین از حستون بگین ی شام رمانتیک ی شب رمانتیک تمام 😂🫠

    ۲ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟