دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان طنز سیاهی لشکر اثر آمنه آبدار

رمان سیاهی لشگر

  • زبان فارسی
  • 445.1K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 1.2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان طنز سیاهی لشگر

محمد همیشه تهِ صفِ زندگیه؛ فقط یه سیاهی‌لشکر که هیچ کاری رو به آخر نمی‌رسونه و غرقِ خوشگذرونی‌ها و دوستی‌های مختلفه و بلند پروازیش، اون رو سمت کارهایِ بی‌سرانجام می‌رسونه! اما وقتی با نیهان آشنا میشه، دختری که تا دیروز همه‌چیزش هدفمند بوده، برای آینده‌ش برنامه داشته و امروز با یه تهمت زیر و رو شده. یه مسیرِ جدید براشون باز میشه... محمد، نیهانِ صفر کیلومتر رو برای تجربه‌های جدید و لذت بردن از زندگی با خودش همراه می‌کنه اما فقط خرابی به بار میاد و یه شب، یه دعوت و یه اتفاق همه‌چیز رو تغییر میده... دوباره نیهان درگیرِ ماجرایی می‌شه که به گوشِ خانوادش می‌رسه و باعثِ تصمیمی میشه که همه رو شوکه می‌کنه! اون تصمیم باعثِ شروعِ زندگی میشه که دو خانواده‌ رو درگیر می‌کنه و زوجی که مدام توی دردسر میفتن...

پارت اول

- یعنی چی این کارا؟ خجالت نمی‌کشی؟
چشمام رو با گیجی باز کردم که نور مستقیم توی چشمام زد و مجبورم کرد دوباره چشمام رو ببندم.
با سردرد عجیبی که داشتم، نگاهی به محیطِ ناآشنای اطرافم انداختم و تا بخوام بفهمم کجام، با صدای دادِ آشنایی از جا پریدم: دختر آوردی خونه محمد؟ اونم خونه ای که پدر مادرت هستن؟
چشمام گرد شد و پتو رو از روی خودم کنار زدم و با دیدنِ خودم و لباسام، همه چیز توی ذهنم یادآوری شد و هینی کشیدم.
همون لحظه درِ اتاق به ضرب باز شد و هم من و هم زنی که مقابلم بود، با دیدنِ همدیگه، با تمومِ توانمون جیغ کشیدیم که صدای مرد با عصبانیت توی گوشم پیچید: بچه‌م افتاد محمد!
***
- بابا به خدا من اونجا آرامش نداشتم، آسایش نداشتم، شبم کابوس، صبحم سگ دو، هنوز هوا روشن نشده، یه بار کلاغ بودیم یه بار الاغ بودیم پر پر می‌زدیم...
بابا اخمی کرد.
- این سوسول بازیا برای یکیه که همون هجده سالگیش پاشده رفته سربازیشو کرده، نه تویی که بیست و پنج سالته!
با بیچارگی گفتم: چه ربطی به سوسول بازی داره؟ اونجا به شلنگ دستشوییم رحم نمی‌کردن، به من رحم کنن؟
بابا لبخند ملیحی زد.
- نه خوشم اومد.
با تعجب نگاش کردم.
- از چی؟
- از اینکه می‌دونی قدر شلنگ نیم متری دستشوییم خاصیت نداری!
مامان با نگرانی سرش رو جلو آورد‌.
- محمد پسرم، من پشت توام، بهم بگو، باهات کاری داشتن؟
با آب و تاب تعریف کردم.
- اره به خدا، ببین یه کاری باهام کردن با همون شلنگ.
چشمای مامان تا آخرین حدش گرد شد.
- یعنی چی؟ تو اینو بهم نگفتی؟ من بهت نگفتم به پشت بخواب؟ نگفتم سرتو تو هر سوراخی نکن؟ نگفتم با همه حرف نزن و آشنا نشو؟ نگفتم جلب توجه نکن؟ پاشدی قبل سربازی رفتی بدنسازی همین میشه دیگه.
با تعجب اخمی کردم.
- چه ربطی داره؟
بی‌توجه از جاش بلند شد.
- رفتی دکتر؟
- مامان چی داری میگی؟ دکتر چی؟ میگم با شلنگه زدنم، دیگه دکتر می‌خواد‌ چیکار؟
چشم‌هاش گرد شد.
- زدنت؟
- پس چیکارم کنن؟
با حرص دمپاییش رو در آورد و محکم یکی به پشتم زد.
- مثل بچه آدم تعریف کن یه چیزیو تعریف می‌کنی، دستشون دردنکنه زدن، منم فکر کردم چیکارت کردن.
صورتم پوکر شد.
- یعنی فکرت فقط همین بخشش گیر کرده.
مشغول بحث با مامان بودیم که صدای زنگ توی خونه پیچید. بابا رسما پرید و به سقف چسبید.
- یا خدا اومدن!
مامان نگاه چپکی حواله‌ش کرد و به سمت در رفت.
از جا پرید و محکم دست مامان رو کشید.
- کجا میری زن؟ می‌خوای همه‌مون رو بگیرن؟
مامان با حرص گفت: نمی‌گیرن، بگیرنم کاری با تو ندارن، همین پسرتو می‌گیرن که اونم همون بگیرن ببرن، تورم بهشون میدم جونم راحت شه.
محبت تو خونه ما موج مکزیکی می‌رفت. سلامت روانمون از یک کیلومتری معلوم بود. مامان عاشق بابا بود، بهش احترام می‌ذاشت، دعوایی نبود، بین بچه‌ها فرق نمی‌ذاشتن...
همه چی عالی!
بابا محکم روی سرش کوبید.
- فرهادم پسر مردم بود کوه می‌کند، پسر من یه دونه سربازی رو نمی‌تونه بره.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان سیاهی لشگر
  • Heyzein

    6

    چرا پارت جدید نداریم چند روزه

    ۲ روز پیش
  • باران

    در پارت 2845

    منتظر چی هستی ممدی؟ برو خودت یه لباس زیپ دار براش بخر اینکه آخر حسرت میزاره رو دلت

    ۵ روز پیش
  • Leila

    در پارت 2841

    واای آخرشم آرزوی باز کردن یه زیپ به دل این ممد بدبخت موند🤣🤣

    ۵ روز پیش
  • نیا

    6

    الا جون نمیشه پارتا یکم طولانی تر بشه؟؟لطفاا

    ۵ روز پیش
  • نیا

    3

    وای خداا.اینا چقد خرن.چقدر دوستشون دارم.یعنی در طول پارت یجوری نیشم بازه چنان از خوشی غلت میزنم که اگر کسی منو ببینه جدا به روانشناس معرفیم میکنه.انگار من شخصیت داستانم.خودتو کنترل کن دختر.

    ۵ روز پیش
  • گندم

    در پارت 2845

    بابا بزارید این بچه شکوفا بشه دیگه عه 🤨😂

    ۵ روز پیش
  • م

    در پارت 2842

    وای،خیلی شاهکار کرده می خواد فیلمشم داشته باشه،حالا تکرارشم می خواد بکنه کجای دلم بذارم 🤣

    ۵ روز پیش
  • ...

    در پارت 2842

    وایی خدا🤣دلم برا محمد بیچاره سوخت چقدر شانس نداره بچم😂

    ۵ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 2842

    عالی بود عزیزم تو رو خدا خواهشا پارت هدیه بزاارر لطفاا

    ۵ روز پیش
  • Mobina

    در پارت 2843

    محمد حالا خوبه هنوز جنبه رمانتیکت رو نشون ندادی نشون بدی دیگه قلب ما قبل قلب نیهان می ایسته😁🥹❤️

    ۵ روز پیش
  • میشا

    در پارت 2842

    آخی گوگولی ها چقدر نازن آخه ، فقط محمد آرزو به دل میمونه ی بار لباس نیهان زیپ داشته باشه 😂 ولی جای حساس همیشه پارت تموم میشه 🤭🦭

    ۶ روز پیش
  • نیا

    1

    الاجون پارت نمیدی؟!!

    ۶ روز پیش
  • نیا

    3

    الاجون امشب پارت داریم؟

    ۷ روز پیش
  • ...

    در پارت 2834

    کِی دوباره پارت داریم الهه جون ؟؟🥲🥲

    ۷ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 2831

    اصلا حال روحیم خوب شد با این پارت😍😍 الهه جان نازنین ممنونم بابت پارت قشنگت🥰🥰

    ۱ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟