دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان طنز سیاهی لشکر اثر آمنه آبدار

رمان سیاهی لشگر

  • زبان فارسی
  • 461.7K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 1.4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان سیاهی لشگر

محمد همیشه تهِ صفِ زندگیه؛ فقط یه سیاهی‌لشکر که هیچ کاری رو به آخر نمی‌رسونه و غرقِ خوشگذرونی‌ها و دوستی‌های مختلفه و بلند پروازیش، اون رو سمت کارهایِ بی‌سرانجام می‌رسونه! اما وقتی با نیهان آشنا میشه، دختری که تا دیروز همه‌چیزش هدفمند بوده، برای آینده‌ش برنامه داشته و امروز با یه تهمت زیر و رو شده. یه مسیرِ جدید براشون باز میشه... محمد، نیهانِ صفر کیلومتر رو برای تجربه‌های جدید و لذت بردن از زندگی با خودش همراه می‌کنه اما فقط خرابی به بار میاد و یه شب، یه دعوت و یه اتفاق همه‌چیز رو تغییر میده... دوباره نیهان درگیرِ ماجرایی می‌شه که به گوشِ خانوادش می‌رسه و باعثِ تصمیمی میشه که همه رو شوکه می‌کنه! اون تصمیم باعثِ شروعِ زندگی میشه که دو خانواده‌ رو درگیر می‌کنه و زوجی که مدام توی دردسر میفتن...

پارت اول

- یعنی چی این کارا؟ خجالت نمی‌کشی؟
چشمام رو با گیجی باز کردم که نور مستقیم توی چشمام زد و مجبورم کرد دوباره چشمام رو ببندم.
با سردرد عجیبی که داشتم، نگاهی به محیطِ ناآشنای اطرافم انداختم و تا بخوام بفهمم کجام، با صدای دادِ آشنایی از جا پریدم: دختر آوردی خونه محمد؟ اونم خونه ای که پدر مادرت هستن؟
چشمام گرد شد و پتو رو از روی خودم کنار زدم و با دیدنِ خودم و لباسام، همه چیز توی ذهنم یادآوری شد و هینی کشیدم.
همون لحظه درِ اتاق به ضرب باز شد و هم من و هم زنی که مقابلم بود، با دیدنِ همدیگه، با تمومِ توانمون جیغ کشیدیم که صدای مرد با عصبانیت توی گوشم پیچید: بچه‌م افتاد محمد!
***
- بابا به خدا من اونجا آرامش نداشتم، آسایش نداشتم، شبم کابوس، صبحم سگ دو، هنوز هوا روشن نشده، یه بار کلاغ بودیم یه بار الاغ بودیم پر پر می‌زدیم...
بابا اخمی کرد.
- این سوسول بازیا برای یکیه که همون هجده سالگیش پاشده رفته سربازیشو کرده، نه تویی که بیست و پنج سالته!
با بیچارگی گفتم: چه ربطی به سوسول بازی داره؟ اونجا به شلنگ دستشوییم رحم نمی‌کردن، به من رحم کنن؟
بابا لبخند ملیحی زد.
- نه خوشم اومد.
با تعجب نگاش کردم.
- از چی؟
- از اینکه می‌دونی قدر شلنگ نیم متری دستشوییم خاصیت نداری!
مامان با نگرانی سرش رو جلو آورد‌.
- محمد پسرم، من پشت توام، بهم بگو، باهات کاری داشتن؟
با آب و تاب تعریف کردم.
- اره به خدا، ببین یه کاری باهام کردن با همون شلنگ.
چشمای مامان تا آخرین حدش گرد شد.
- یعنی چی؟ تو اینو بهم نگفتی؟ من بهت نگفتم به پشت بخواب؟ نگفتم سرتو تو هر سوراخی نکن؟ نگفتم با همه حرف نزن و آشنا نشو؟ نگفتم جلب توجه نکن؟ پاشدی قبل سربازی رفتی بدنسازی همین میشه دیگه.
با تعجب اخمی کردم.
- چه ربطی داره؟
بی‌توجه از جاش بلند شد.
- رفتی دکتر؟
- مامان چی داری میگی؟ دکتر چی؟ میگم با شلنگه زدنم، دیگه دکتر می‌خواد‌ چیکار؟
چشم‌هاش گرد شد.
- زدنت؟
- پس چیکارم کنن؟
با حرص دمپاییش رو در آورد و محکم یکی به پشتم زد.
- مثل بچه آدم تعریف کن یه چیزیو تعریف می‌کنی، دستشون دردنکنه زدن، منم فکر کردم چیکارت کردن.
صورتم پوکر شد.
- یعنی فکرت فقط همین بخشش گیر کرده.
مشغول بحث با مامان بودیم که صدای زنگ توی خونه پیچید. بابا رسما پرید و به سقف چسبید.
- یا خدا اومدن!
مامان نگاه چپکی حواله‌ش کرد و به سمت در رفت.
از جا پرید و محکم دست مامان رو کشید.
- کجا میری زن؟ می‌خوای همه‌مون رو بگیرن؟
مامان با حرص گفت: نمی‌گیرن، بگیرنم کاری با تو ندارن، همین پسرتو می‌گیرن که اونم همون بگیرن ببرن، تورم بهشون میدم جونم راحت شه.
محبت تو خونه ما موج مکزیکی می‌رفت. سلامت روانمون از یک کیلومتری معلوم بود. مامان عاشق بابا بود، بهش احترام می‌ذاشت، دعوایی نبود، بین بچه‌ها فرق نمی‌ذاشتن...
همه چی عالی!
بابا محکم روی سرش کوبید.
- فرهادم پسر مردم بود کوه می‌کند، پسر من یه دونه سربازی رو نمی‌تونه بره.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان سیاهی لشگر

آمنه آبدار (الهه) : ۳ روز پیش

مرسی عزیزم که با من در طول رمان سیاهی لشکر همراه بودی... **لطفا حتما نظرت رو برام بنویس تا یادگاری اینجا بمونه❤️

نظرات رمان سیاهی لشگر

  • Hadis

    در پارت 2981

    خیلی عالی بود، دلمون برای همشون مخصوصا محمد و نیهان تنگ میشه. هرچند دلم گرفت ازاینکه سیاهی لشگرآخرین رمان طنزت بود، اما امیدوارم تاهمیشه موفق ترین باشی❤️

    ۲ روز پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم، اصرار دوستان باعث شد که رمان دیگه‌ای هم داشته باشیم و به امید خدا به زودی قرار می‌گیره.

    ۲ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 2980

    ممنونم بابت قلم قوی و حس خوبی که با خواندن این رمان گرفتم امیدوارم همیشه موفق باشی الهه نازنین❤️❤️❤️

    ۳ روز پیش
  • باران

    در پارت 2980

    ممنون بابت رمان زیبات الهه، برای لب هات خنده ، چشمات اشک شوق و برای قلبت عشق رو آرزو میکنم .🙂🩷

    ۳ روز پیش
  • باران

    در پارت 2981

    من هم با پایانش خیلی غمگین شدم . میخواستم بنویسم کاش تکلیف درس نیهانم مشخص میشد و فقط خانم خونه نمیشد ولی به گذشته که نگاه میکنم از اون زمانی که وی آی پی سیاهی لشگر رو خریدم تا همین الان که تموم شد چه اتفاقایی که برام نیوفتادن :) تکلیف خیلی چیزا مشخص شد و قسمت بعضی چیزادست کشیدن بود و این قصه زندگیه

    ۳ روز پیش
  • میشا

    در پارت 2983

    ولی ۲۹۸ پارت رو باید رندش میکردی ۳۰۰ بعد تمومش میکردی 😂 ی چیز دیگه کاش نیهان تکلیفش مشخص میشد که درسش رو ادامه میده یا هدفش فقط بزرگ کردن بچه و خانه داری شد 🫠

    ۴ روز پیش
  • غزل

    در پارت 2982

    این اخرین رمام طنزتون بود؟! دیگه رمان طنز نمینویسین؟!

    ۴ روز پیش
  • غزل

    در پارت 2981

    خانم آبدار واقها ازتون ممنونم بایت این رمانتون، خیلی قشنگ بودن، هم ویانا و نهیار، هم یزدان و هانا، هم نیهان و محمد، واقعا ناراحتم که باید خدافظی کنم باهاشون

    ۴ روز پیش
  • غزل

    در پارت 2981

    خداروشکر که بلاخره تونست بره سرکاری علاقه و استعداد داره توش

    ۴ روز پیش
  • غزل

    در پارت 2981

    تصور پدر شدن محمد خیلی قشنگه🫠

    ۴ روز پیش
  • غزل

    در پارت 2981

    وای خیلی قشنگ بودد

    ۴ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 2981

    نمیدونم واقعا چی باید بگم اما میشه گفت یکی از قشنگترین رمانایی بود که خوندم و الان باورم نمیشه تموم شد باورم نمیشه دیگه محمدی نیست که با کاراش هم بخندونتمون و هم حرصمون بده. نویسنده جون قلمت مانا خخییلیی قشنگ مینویسی و امیدوارم هر کجا که هستی همیشه سلامت و موفق باشی😭✨💖

    ۴ روز پیش
  • م

    در پارت 2981

    خیلی غمگین شدم تموم شد،خیلی باهاش شاد می شدم،همین که پارت جدیدو می دیدم لبخند خودش میومد رو لبم،عالی بود 🥺🙏🏻👏👏❤️

    ۴ روز پیش
  • میشا

    در پارت 2981

    آخی تموم شد واقعا 🫠 محمد خیلی خوب بود همیشه چک میکردم کی پارت جدید میزاری ولی دیگه نمیشه رمان عالی بود این ننه جون خیلی باحال بود 😂 قلمت خیلی خوبه همینطور ادامه بده فایتینگ 🍀

    ۴ روز پیش
  • ستاره دریا

    در پارت 2983

    نویسنده عزیزم درکنار تو ماهم نوجوونیمون رو با تو گذراندیم هیچ وقت اون ظهری که برای اولین بار رمان عشق امازونی رو خوندم یادم نمیره کلاس هشتم یا نهم بودم و الان سال اول دانشگاه بالاخره قصه قشنگشون تموم شد ممنون که با قلمت حواس مارو از دنیای بی رحم پرت کردی

    ۴ روز پیش
  • Leila

    در پارت 2982

    دقیقا منم کلاس نهمم تموم شده بود که ویانا نیوز و عشق آمازونی رو خوندم و عاشق ویانا نیوز شده بودم حالا ترم چهار دانشگاهم تموم شده🥲🥲 و من جدای از قلم آمنه عاشق رفتار قشنگ و مهربونیش شدم خیلی صمیمی برخورد میکنه حس خوبی میده

    ۴ روز پیش
  • Leila

    در پارت 2981

    من شده قلم یه نویسنده ای عاالی بود ولی طرز برخورد و رفتارش با مخاطب از یجایی به بعد کاملا تغییر کرد و خیلی زشت و زننده شد انگار مخاطباش برده و مدیونشن واقعا دیگه دلم نکشید رمان هاشو بخونم ولی آمنه درکنار حس خوب رماناش خودشم اینقد وایب خوبی میده دلم میخواد سفت بغلش کنم🥲😂

    ۴ روز پیش
  • ...

    در پارت 2981

    گریه چیه دارم عر میزنم دلم براشون خیلی تنگ میشه حسش طوریه که انگار از خانوادم جدا شدم😭😭

    ۴ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟