خلاصه رمان سیاهی لشگر
محمد همیشه تهِ صفِ زندگیه؛ فقط یه سیاهیلشکر که هیچ کاری رو به آخر نمیرسونه و غرقِ خوشگذرونیها و دوستیهای مختلفه و بلند پروازیش، اون رو سمت کارهایِ بیسرانجام میرسونه! اما وقتی با نیهان آشنا میشه، دختری که تا دیروز همهچیزش هدفمند بوده، برای آیندهش برنامه داشته و امروز با یه تهمت زیر و رو شده. یه مسیرِ جدید براشون باز میشه... محمد، نیهانِ صفر کیلومتر رو برای تجربههای جدید و لذت بردن از زندگی با خودش همراه میکنه اما فقط خرابی به بار میاد و یه شب، یه دعوت و یه اتفاق همهچیز رو تغییر میده... دوباره نیهان درگیرِ ماجرایی میشه که به گوشِ خانوادش میرسه و باعثِ تصمیمی میشه که همه رو شوکه میکنه! اون تصمیم باعثِ شروعِ زندگی میشه که دو خانواده رو درگیر میکنه و زوجی که مدام توی دردسر میفتن...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 298
دستی توی هوا تکون داد. _ دیگه تهش همه باید شوهر کنن، تو خودت چند سالته؟ _ بیست سالمه. چشماش رو ریز کرد. _ بچه نداری؟ این سوال برای ما کاملا عجیب بود اما انگار طرف اونا خیلی عادی محسوب میشد. وقتی دختر رو دنیا میاومد نشون میکردن و سیزده سالگی خونه شوهر بود، به سال نکشیده باید بچه میآورد. سری به...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 297
تو زندگی من، یه خریت بود، یه دوران بعد خریت که یه چیزی شبیه همون دوره بارداری و افسردگی بعد زایمان میشد. صهیب مپ زده بود و به محمد مسیر رو نشون میداد و از یه جایی به بعد نیان دستش رو از روی صندلی جلو برداشت و اومد به من تکیه داد. بعد از دقیقا هشت ساعت ما به اون روستا رسیدیم. نقشه زیرکانه محمد و...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 296
از شدت حرص فقط تونستم بگم: گمشو. محمد رفت و من با حرص روی تخت نشسته بودم و دم آخر از گشنگی پاشدم سر وقت کبابا رفتم و تا تونستم خوردم. همون لحظه که من داشتم کباب میخوردم محمد برگشت و یه گونی هم توی دستش. یکم از اینکه توی اون وضعیتم خجالت کشیدم ولی با خودم گفتم نیهان تو در موضع قدرتی محمد نمیتونه...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 295
با سستی روی مبل نشستم و تک تک حرفا و لبخنداش موقع در آوردن النگوها از دستم توی سرم پیچید و کاملا واضح دوتا گوش بلند روی سرم احساس میکردم. _ کثافت. صدای ننه جون رو تو سرم میشنیدم که میگفت نری خر بشی طلاهات رو برای شوهرت بفروشی. پسر پیغمبرم بود طلاهات رو نده بهش... طلا برای زن سرمایه و پشتوانه ا...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان سیاهی لشگر
مرسی عزیزم که با من در طول رمان سیاهی لشکر همراه بودی... **لطفا حتما نظرت رو برام بنویس تا یادگاری اینجا بمونه❤️

آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
مرسی عزیزم، اصرار دوستان باعث شد که رمان دیگهای هم داشته باشیم و به امید خدا به زودی قرار میگیره.
۲ روز پیشمهدیه
در پارت 2980ممنونم بابت قلم قوی و حس خوبی که با خواندن این رمان گرفتم امیدوارم همیشه موفق باشی الهه نازنین❤️❤️❤️
۳ روز پیشباران
در پارت 2980ممنون بابت رمان زیبات الهه، برای لب هات خنده ، چشمات اشک شوق و برای قلبت عشق رو آرزو میکنم .🙂🩷
۳ روز پیشباران
در پارت 2981من هم با پایانش خیلی غمگین شدم . میخواستم بنویسم کاش تکلیف درس نیهانم مشخص میشد و فقط خانم خونه نمیشد ولی به گذشته که نگاه میکنم از اون زمانی که وی آی پی سیاهی لشگر رو خریدم تا همین الان که تموم شد چه اتفاقایی که برام نیوفتادن :) تکلیف خیلی چیزا مشخص شد و قسمت بعضی چیزادست کشیدن بود و این قصه زندگیه
۳ روز پیشمیشا
در پارت 2983ولی ۲۹۸ پارت رو باید رندش میکردی ۳۰۰ بعد تمومش میکردی 😂 ی چیز دیگه کاش نیهان تکلیفش مشخص میشد که درسش رو ادامه میده یا هدفش فقط بزرگ کردن بچه و خانه داری شد 🫠
۴ روز پیشغزل
در پارت 2982این اخرین رمام طنزتون بود؟! دیگه رمان طنز نمینویسین؟!
۴ روز پیشغزل
در پارت 2981خانم آبدار واقها ازتون ممنونم بایت این رمانتون، خیلی قشنگ بودن، هم ویانا و نهیار، هم یزدان و هانا، هم نیهان و محمد، واقعا ناراحتم که باید خدافظی کنم باهاشون
۴ روز پیشغزل
در پارت 2981خداروشکر که بلاخره تونست بره سرکاری علاقه و استعداد داره توش
۴ روز پیشغزل
در پارت 2981تصور پدر شدن محمد خیلی قشنگه🫠
۴ روز پیشغزل
در پارت 2981وای خیلی قشنگ بودد
۴ روز پیشزهرا
در پارت 2981نمیدونم واقعا چی باید بگم اما میشه گفت یکی از قشنگترین رمانایی بود که خوندم و الان باورم نمیشه تموم شد باورم نمیشه دیگه محمدی نیست که با کاراش هم بخندونتمون و هم حرصمون بده. نویسنده جون قلمت مانا خخییلیی قشنگ مینویسی و امیدوارم هر کجا که هستی همیشه سلامت و موفق باشی😭✨💖
۴ روز پیشم
در پارت 2981خیلی غمگین شدم تموم شد،خیلی باهاش شاد می شدم،همین که پارت جدیدو می دیدم لبخند خودش میومد رو لبم،عالی بود 🥺🙏🏻👏👏❤️
۴ روز پیشمیشا
در پارت 2981آخی تموم شد واقعا 🫠 محمد خیلی خوب بود همیشه چک میکردم کی پارت جدید میزاری ولی دیگه نمیشه رمان عالی بود این ننه جون خیلی باحال بود 😂 قلمت خیلی خوبه همینطور ادامه بده فایتینگ 🍀
۴ روز پیشستاره دریا
در پارت 2983نویسنده عزیزم درکنار تو ماهم نوجوونیمون رو با تو گذراندیم هیچ وقت اون ظهری که برای اولین بار رمان عشق امازونی رو خوندم یادم نمیره کلاس هشتم یا نهم بودم و الان سال اول دانشگاه بالاخره قصه قشنگشون تموم شد ممنون که با قلمت حواس مارو از دنیای بی رحم پرت کردی
۴ روز پیشLeila
در پارت 2982دقیقا منم کلاس نهمم تموم شده بود که ویانا نیوز و عشق آمازونی رو خوندم و عاشق ویانا نیوز شده بودم حالا ترم چهار دانشگاهم تموم شده🥲🥲 و من جدای از قلم آمنه عاشق رفتار قشنگ و مهربونیش شدم خیلی صمیمی برخورد میکنه حس خوبی میده
۴ روز پیشLeila
در پارت 2981من شده قلم یه نویسنده ای عاالی بود ولی طرز برخورد و رفتارش با مخاطب از یجایی به بعد کاملا تغییر کرد و خیلی زشت و زننده شد انگار مخاطباش برده و مدیونشن واقعا دیگه دلم نکشید رمان هاشو بخونم ولی آمنه درکنار حس خوب رماناش خودشم اینقد وایب خوبی میده دلم میخواد سفت بغلش کنم🥲😂
۴ روز پیش...
در پارت 2981گریه چیه دارم عر میزنم دلم براشون خیلی تنگ میشه حسش طوریه که انگار از خانوادم جدا شدم😭😭
۴ روز پیش

Hadis
در پارت 2981خیلی عالی بود، دلمون برای همشون مخصوصا محمد و نیهان تنگ میشه. هرچند دلم گرفت ازاینکه سیاهی لشگرآخرین رمان طنزت بود، اما امیدوارم تاهمیشه موفق ترین باشی❤️