دوست داشتی؟
رمان عاشقانه عشق آمازونی (جلد دوم) از آمنه آبدار دنیای رمان

رمان عشق آمازونی (جلد دوم)

  • زبان فارسی
  • 503K 👁
  • 1K ❤️
  • 1.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان طنز عشق آمازونی (جلد دوم)

جلد دوم رمان عشق آمازونی، در ادامه ماجراهای طنز یزدان و هانا است و اما با حضور شخصیت های جدید که هر کدوم یه طنزی رو رقم می زنن. دلارام عشق یزدان و هانا که عجیب با یزدان سر لج افتاده... دریا دختری دیوونه تر از هانا، که دوست داره زود شوهر کنه و نیمه گمشده اش رو پیدا کنه، ولی از بخت بد روزگار، هر بار یه ضد حال می خوره! توجه: رمان فروشی‌ست اما تا انتها به صورت رایگان پارت‌گذاری می‌شود.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

- یعنی الان واقعا قراره هانا تو فیلم بازی کنه؟
روشنک یه لحظه نگاهش رو از گوشی برداشت و یه چیپس انداخت تو دهنش و گفت:
- آره نقش اول رو بهش دادن.
- احتمالا نقش اوله فیلمم یه خره!
با حرص بسته دستمال کاغذی رو تو صورت دریا پرت کردم.
- حرف نزن بیشعور... دوستت داره معروف میشه!
- خیلی خب بابا، تو فیلمو بازی کن، از کجا معلوم باز این فیلمه شکست نخوره؟
راستم می گفت! احتمالش زیاد بود... ولی ما به چیزای منفی فکر نمی کنیم.
- کم انرژی منفی بده، به این فکر کن که فردا پس فردا کنار یه آدم معروف راه میری و اعتماد به نفست اعتماد به سقف میشه.
دهن کجی کرد که پرسیدم:
- چخبر از فریاد؟
- کات کردیم! اون لیاقت منو نداشت.
- باز چرا؟
- بهش گفتم بیا ازدواج کنیم، گفت قصد من ازدواج نیست. تو چی؟ هنوز سینگلی؟
نفس عمیقی کشیدم و چیپس تو دهنم رو قورت دادم که چشمام گرد شد و تا پایین رفتنش همون جور گرد موند... خیلی بد بریده بود. لیوان آب رو برداشتم و لاجرعه سر کشیدم که یکم بهتر شدم.
- آره هنوز سینگلم، هر کیو می بینم، اونی نیست که می خوام!
پوزخندی زد.
- ولی من هر کیو می بینم، همونه که می خوام!
خنده بلندی سر دادم و گفتم:
- تو رو این اصلی که فقط مذکر باشه! ماشاء الله دلتم مثل ژله است، واسه همه می لرزه.
با این حرفم روشنک که سرش توی گوشیش بود، خنده بلندی سر داد.
- گوشه چشمی کافیه تا دل ببازه!
دریا چشماش رو ریز کرد و با غیض نگامون کرد و بعد طی یک حرکت خیلی غافلگیرانه، بالشت رو برداشت و محکم توی سر روشنک کوبید.
- خفه شو تو، هی سرت تو گوشیه! مثلا جمع دوستانه است، بعد دوماه جمع شدیم همو ببینم حرف بزنیم.
به حرف اومدم و گفتم:
- راست میگه، چیه هی سرت تو گوشیه و لبخند ژکوند می زنی، وایسا ببینم...
هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای زنگ مسخره گوشیش بلند شد. روشنک نیشش پهنای صورتش باز شد و دریا با دیدن این صحنه یکی محکم روی پاش کوبید.
- باز این نامزدشه!
- به شما چه، دریا خانوم خب شما هم نامزد کن.
- پیش من بحث نامزد مامزد نکن، من حساسم! اگر می تونستم بی کار نمی نشستم.
روشنک بعد چند تا سرفه و رو به ما گفت:
- خب دیگه بسه ساکت شین، عقشم زنگ زده!
روشنک جواب داد و تا گفت الو، دریا گوشی رو از دستش چنگ زد. روشنک یه لحظه مات موند و وقتی به خودش اومد، به دریا حمله کرد تا گوشیش رو پس بگیره که محکم گرفتمش و دستم رو جلو دهنش گذاشتم. در حال جدال با روشنک بودم که دریا گوشی رو روی اسپیکر گذاشت و صدای هستیار تو اتاق پیچید.
- روشنک من، عشق من، باعث روشنایی شب من...
دریا با لحن سوزداری ادامه داد:
- لامپ من، چراغ نفتی من، روشنک ای فیتیله من!
هستیار که وقتی دید صدا، صدای روشنک نیست ساکت شده بود، بعد تموم شدن حرف دریا گفت:
- دریا تویی؟ چطوری؟
- به توچه! تو مگه تهیه کننده نیستی؟ چرا انقدر بیکاری که مدام سرت تو گوشیه؟ یکم به کار و زندگی ات برس!
هستیار حس خوشمزگی اش گل کرد و صداش رو مثل این دوبلور های فیلم هندی کرد.
- آه که نمی دانی کار من، زندگی من، در روشنک خلاصه می شود...
دریا هم متعاقبا صداش رو مثل اون کرد و گفت:
- آه که نمی دانی، چقدر دوست دارم خفه ات کنم!
روشنک بال بال می زد و هر بار یه دور لنگاش رو تا دهنم می آورد و می رفت. انقدر به دستام فشار وارد کرده بود که احساس می کردم الان دستام کنده میشه.
بالاخره با تلاش های فراوان تونست دستم رو از روی دهنش برداره و به محض اینکه این کارو کرد داد زد:
- شما دوتارو من می کشم!
دوباره دستم رو روی دهنش گذاشتم که برش داشت.
- خفه ام کردی الاغ، دستت رو بردار!
هستیار که حرف روشنک رو شنیده بود از اون در داد زد:
- ولش کنین، کشتینش بی رحما، عشق من میام نجاتت میدم!
دریا دستش رو روی دکمه قطع گذاشت و قبل قطع کردت گفت:
- جمع کن این بتمن بازیارو، دوست خودمونه اختیارش دست خودمونه، بابای!
و گوشی رو قطع کرد. همون لحظه روشنک رو ول کردم و اون با عجله پا شد و فکر کرد رو زمینه و عادی پاش رو گذاشت و درست همون لحظه با نشیمنگاهش روی زمین افتاد و داد زد.
- آخ ننه، صاف شد!
دریا رفت بالا سرش وایساد و گفت:
- حقته، یه نگاه به دور و برت کن ببین کجایی، تخت رو با زمین صاف اشتباه گرفتی؟
روشنک با اخ و اوخ پاشد و با چند تا فحش پا شد، دستش رو به اونجاش گرفت و لنگ لنگون به سمت دستشویی رفت.
- کجا میری؟
طلبکار برگشت و با صورتی در هم گفت:
- میرم ببینم زخمی مخمی نشده باشه.
دریا یکی به پهلوم کوبید و با خنده زیر لبی زمزمه کرد:
- نمی خواد روش خط و خش بیافته!
خنده ای کردم که از ترس اینکه صدامون رو نشنوه و نیاد بزنتمون زود لب و لوچه ام رو جمع کردم.
- حالا چه وقتی هم من دستشویی لازمم!
پشت بندش روی تخت نشست و  بالشت رو از روی زمین برداشت.
- فردا اولین روزه فیلمبرداریه؟
کنارش نشستم.
- آره، قراره باز اون گودزیلارو ببینم.
- گودزیلا؟
- یزدان رحمتی رو میگم.
چپکی نگام کرد و گفت:
- بمیری، اون که خیلی جذاب و خوشکله! راستی بحث اون بیهوش شدنه چی بود؟
با یاد آوری اش زدم زیر خنده و تا می تونستم خندیدم. دریا هم از خنده من خنده اش گرفته بود و داشت می خندید. بالاخره با هزار زور خنده ام رو مهار کردم.
- روزی که هستیار اومد بهم گفت بیا بازی کن جای اون دختره که خودم باشم، قبول کردم و رفتم. هستیار به یزدان نگفته بود بازیگری که پیدا کرده منم، بعد یهو وارد اتاق که شدم، وقتی دیدم با چشمای گرد نگام کرد و بعد یهو بیهوش شد!
- بیچاره ازت می ترسه از بس دیوونه ای!
- برو گمرو، به هوش که اومد من تو حلقش بودم، داشتم گلاب زیر دماغش می ذاشتم بو کنه! چشماش رو که باز کرد، گفتم هللو رفیق، انتظار نداشتم از خوشی ذوق کنی... عوضی بیرونم کرد!
- عجب پسر باحالیه!
بعدم بهم نزدیک شد و چشمکی زد.
- بگو تو آمازون چی کار کردین؟
پوکر جواب دادم:
- مثل سگ و گربه به هم پریدیم!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان عشق آمازونی (جلد دوم)
  • به تو چههههه؟

    در پارت 21

    دلارام خیلی خوشکله 😭علی اصلا خوشکل نبود ، یزدان هم اون طور که تصور میکردم خوشکل نبود

    ۲ ماه پیش
  • طهورا

    0

    من جلد اول و از کوجا بوخونم!؟😂😭

    ۳ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    روی اسم نویسنده بزنید و از لیست رمان‌ها، رمان رو بخونید.

    ۳ ماه پیش
  • Spring

    0

    عالی بود خیلی دوسش داشتم

    ۵ ماه پیش
  • N.a

    در پارت 790

    فوق العاده بود ممنون از نویسنده

    ۶ ماه پیش
  • N.a

    در پارت 50

    😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

    ۶ ماه پیش
  • N.a

    در پارت 40

    عالی بوددد

    ۶ ماه پیش
  • N.a

    در پارت 30

    وای دریا منم 😂😂😂

    ۶ ماه پیش
  • N.a,

    در پارت 20

    یزدان و علی جاشون باید عوض شه

    ۶ ماه پیش
  • N.a

    در پارت 10

    عالی بود...

    ۶ ماه پیش
  • ـمهرناز د

    در پارت 10

    پس فصل ۳چی اصلا چرا فصل ۲انقد کنه

    ۸ ماه پیش
  • ف

    در پارت 30

    ممنون بایت رمان خوبتون وینکه ممنون بابت اینکه زیاد از رمانیک بازی استفاده نکردین رمانتون یه جورایی جنبه انگیزضی وامونده داشت وخیلی هم تنز من که حسابی خندیدم مخصوصا وقتی دریا قدا گفت

    ۱۲ ماه پیش
  • شقایق

    در پارت 351

    وای عالیه ولی امید وارم آخرش هرکی به اونی که دوسش داره برسه

    ۱ سال پیش
  • شقایق

    در پارت 340

    وای عالیه امید وارم بازم نویسنده ی از اینجور رومان های طنز منتشر کنه

    ۱ سال پیش
  • شقایق

    در پارت 420

    این قسمتم مثل بقیه ی قسمت ها جالب بود مخصوصا اون جایی که یزدان و هانا باهم حرف می زدن

    ۱ سال پیش
  • شقایق

    در پارت 431

    وای وای داستان خیلی داره جالب می شه عالی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟