خلاصه رمان عاشقانه خیانتکار عاشق 3
وقتی خونواده ام از هم پاشید پدرم رو توی تیمارستان رها کردم و وارد سازمان مخفی ای شدم که به عنوان یه جاسوس خطرناک تعلیمم داد؛ چند سال بعد عاشق مردی شدم که مأمور ویران کردنش بودم و در نهایت با انجام مأموریتم تبدیل به خیانتکار عاشق شدم؛ چند سال بعد طی اتفاقاتی که بخاطر تاثیر داروها یادم نمیاد دوباره به هم رسیدیم اما هنوز خوشبختی زودگذرم رو زندگی نکرده بودم که طوفانی از گذشته به سراغم اومد و هزاران قدم پرتم کرد عقب... برگشتم به تیمارستانی که تموم عمرم ازش فرار می کردم!... اونا میگن همهٔ اینا رویاست، توهمی که ساختهٔ ذهن خیال پردازمه... داستانی که یه قاتل ساخته تا باهاش از واقعیت فرار کنه و باورش بشه بیرون از این زندان، خونه و خونواده ای داره که منتظرشن... به تکه های آینه ای که شکستم نگاه می کنم و دختری رو می بینم که غرق توی خون داره بهم می خنده. لحظه ای بعد پدرم رو می بینم که بهم لبخند میزنه در حالی که می دونم لب هاش با این حرکت غریبه ان؛ متقابلاً لبخند می زنم، بابا بلاخره داره بهم افتخار می کنه، به منی که مثل خودش یه دیوونهٔ تنها شدم... شایدم اونا راست می گن و من فقط نویسندهٔ محکوم به مرگ خیانتکار عاشقم نه خودش...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 102
«یک ماه بعد » - رویا... با شنیدن صداش از پشت سرم بی اختیار لبخند زدم و با شتاب از روی صندلی بلند شدم، همین که به سمتش برگشتم و چشمش بهم افتاد به وضوح احساس کردم از حالت قبلیش فاصله گرفت و لرزش نامحسوسی توی تموم بدنش پیچید. نمی دونم چی تو ذهنش گذشت و چی تو چهره ام دید که قدمی به عقب برداشت و ...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 101
- امشب ازینجا میری؟ چشم از آندریا گرفتم و به ایدن نگاه کردم که توی چند قدمیم وایساده بود. - آره. خواستم بعد از چند ساعت نشستن بلاخره بلند شم که درد شدیدی ناگهان توی سرم پیچید و بالا نیومده دوباره سقوط کردم؛ همراه با صدای گوش خراشی که از درد توی مغزم پیچید صدای قدم های تندش رو شنیدم و بعد هم ...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 100
- باور نمی کنم به کسی صدمه زده باشی، چه طور ممکنه؟... - سال هاست که نزدم، خیلی وقته خودم رو از کارهای گذشته ام پاک کردم، بخاطر تو و آندریا! ولی نمی تونم گناه های گذشته ام رو بشورم، شاید مجازاتم همینه که اینطوری بمیرم. - نه نه... داری باهام شوخی می کنی؟ می خوای چی کار کنی؟... - می خوام از ...
بروزرسانی در : ۵۹۰ روز پیش
-
رمان خیانتکار عاشق 3 - پارت 99
دست بردم و طرهٔ آویزون موهام رو از جلوی صورتم کنار بردم و به پشت گوشم هدایت کردم. نفس کوتاهی تازه کردم و همراه با بغضی که وفادارترین هر روزم بود، لب باز کردم. - پدرم و هیچوقت دوست نداشتم، حتی قیافه شم یادم نمیاد، هیچی ازش ندارم... البته خودم خواستم خاطرات تلخش رو فراموش کنم ولی همیشه و توی هر ...
بروزرسانی در : ۵۹۱ روز پیش
اریکا
0دوسش دارمم تموم جلدهاش رو چندین و چند بار خوندم و هر بار لذت بردم🥰😍🥲
۲ هفته پیشرویا
0رمانی بود که فقط نخوندم، باهاش زندگی کردم، احساس کردم، انگار اونجا بودم.. قشنگ ترین تلخی ای که مهمونش شدم🥲❤️ خوشحالم که خوندمش❤️ ممنونم نویسنده و با آرزوی سلامتی و موفقیت های بیشترت❤️
۲ هفته پیشMoni
0خیلی قشنگ بودد مرسی بابت این سفر هیجان انگیز و دوست داشتنی❤️✨
۲ هفته پیشAsma momen
0توی بخش آفلاین خوندمش، عالی بود مرسی که این اثر قوی و فوق العاده رو رایگان گذاشتید❤️❤️
۳ هفته پیشمحدثه
0ارزشش رو داشت، واقعا ارزش زمان و انرژی و احساساتی که صرفش کردم رو داشت دلم گرفت ازین خداحافظی غم انگیز اما باز هم از خوندنش پشیمون نیستم، جزئی موندگار از قلبم شد🥲❤️ 🩹
۴ هفته پیشمحدثه
0فوق العاده بود، به جرعت بهترین رمانی که خوندم😭😭🥺❤️❤️ از نوجوانی با جلد اول دنبالش کردم، خیلی انتظار کشیدم تا کامل شد اما ارزشش رو داشت. یه سفر طولانی و پر احساس، با کلی عشق، شادی و در نهایت اندوه خداحافظی😭 ممنونم بابت نوشتن این شاهکار🥺😘❤️ 🩹
۴ هفته پیشفاطمه
0رمان خیلی خوبی بود ایرادی نداشت ولی آخرش قلبم واقعا درد گرفت بنظرم بعد اون همه سختی باید زندگی خوبی براش رقم میزدی ب هر حال اون هر روز رو تاوان پس میداد مردن حقش نبود و در اخر ازت ممنونم نویسنده قلمت خیلی عالی بود خیلی اثر با ارزشی بود
۲ ماه پیش🩷🩷🩷
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
Ftmzhra
در پارت 1020خیلی قشنگ بود واقعا،بااینکه دوست داشتم پایان اینهمه سختی یه پایان خوش باشه اما بنظرم عادلانه تموم شد.داستان جوری بود که انگار خودم داشتم کنار تک تکشون زندگی میکردم و تموم احساسشون رودرک می کردم.
۳ ماه پیشالی
در پارت 1021ممنون از رمانت به نظرم خیلی عادلانه بود و درسته بعضی جاها غمگین بود اما غم هم جزعی از زندگی ماست و اینکه هیچ پایان تلخ و خوشی هیچوقت وجود نداره توی زندگی واقعی هر پایانی شروعی نیز داره و رمان تو بی شباهت به یک زندگی واقعی نبود در کل ممنون❤️
۵ ماه پیشالی
1بی محابا رو خوندم اینم از خیلی وقت پیش خونده بودم الانم جلد سومش و میخونم قلمت خیلی خوبه❤️
۵ ماه پیشالی
در پارت 11خیلی خیلی قشنگه و پیداس که زحمت زیادی براش کشیدین خیلی ممنون بابت رمان زیبات🌹
۵ ماه پیشSogol
در پارت 1020چطور تونستی اینجوری تمومش کنی؟😪خیلی قشنگ بود خیلیییی
۵ ماه پیشصباح
1مثل اینکه این رمان هم پایان تلخی داشته؛ فاطمه جان عادت داری یه چند روزی مارو یه افسردگی بندازیاا
۶ ماه پیش
فاطمه عبدالله زاده | نویسنده رمان
قبلش آکرولیزیانا رو بخون بینشون وقفه ایجاد شه💅
۶ ماه پیش

ماجده
0هنوزجلدسومش ونخوندم .عالیه تاصبح بیدارم وبهش فکرمیکنم