دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه خیانتکار عاشق جلد سوم از فاطمه عبدالله زاده در دنیای رمان novelonline.ir

رمان خیانتکار عاشق 3

  • زبان فارسی
  • 145.9K 👁
  • 785 ❤️
  • 639 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه خیانتکار عاشق 3

وقتی خونواده ام از هم پاشید پدرم رو توی تیمارستان رها کردم و وارد سازمان مخفی ای شدم که به عنوان یه جاسوس خطرناک تعلیمم داد؛ چند سال بعد عاشق مردی شدم که مأمور ویران کردنش بودم و در نهایت با انجام مأموریتم تبدیل به خیانتکار عاشق شدم؛ چند سال بعد طی اتفاقاتی که بخاطر تاثیر داروها یادم نمیاد دوباره به هم رسیدیم اما هنوز خوشبختی زودگذرم رو زندگی نکرده بودم که طوفانی از گذشته به سراغم اومد و هزاران قدم پرتم کرد عقب... برگشتم به تیمارستانی که تموم عمرم ازش فرار می کردم!... اونا میگن همهٔ اینا رویاست، توهمی که ساختهٔ ذهن خیال پردازمه... داستانی که یه قاتل ساخته تا باهاش از واقعیت فرار کنه و باورش بشه بیرون از این زندان، خونه و خونواده ای داره که منتظرشن... به تکه های آینه ای که شکستم نگاه می کنم و دختری رو می بینم که غرق توی خون داره بهم می خنده. لحظه ای بعد پدرم رو می بینم که بهم لبخند میزنه در حالی که می دونم لب هاش با این حرکت غریبه ان؛ متقابلاً لبخند می زنم، بابا بلاخره داره بهم افتخار می کنه، به منی که مثل خودش یه دیوونهٔ تنها شدم... شایدم اونا راست می گن و من فقط نویسندهٔ محکوم به مرگ خیانتکار عاشقم نه خودش...

پارت اول

- بخورش.
شنیدن صدای خشن و لحن تهدیدآمیزش باعث شد از فکر بیرون بیام و نگاه خیره ام رو از زمین جدا کنم.
با تردید به قرصی که به فاصلهٔ کمی از لب هام نگه داشته بود نگاه کردم و بی اختیار دستم رو دور مچش حلقه کردم.
- نه...
صدام بیشتر شبیه یه نالهٔ ضعیف از ته چاه بود و انقدری جون نداشت که بین بقیهٔ سروصداها قد علم کنه.
اخم ریزی کرد و به سادگی دستم رو از دستش جدا کرد، بعد هم توی یه حرکت سریع قرص رو با فشار توی دهنم فرو کرد و پرتم کرد روی تخت.
انقدر احساس ضعف می کردم که نتونستم حرکت دیگه ای بکنم و مثل یه جنازهٔ بی جون توی ملحفه های کثیف و خونی فرو رفتم.
قرص رو به ناچار قورت دادم و به صدای سرفه های گوش خراشم گوش سپردم.
نه تنها به سختی پلک می زدم و همه چیز هر لحظه تار تر می شد، بلکه نفس هامم به شماره افتاده بودند با گذر زمان و شروع تاثیرات قرص به تدریج افکارمم مختل شده بودن و احساس گیجی می کردم.
با وجود تموم تموم اون ناتوانی های جسمی و فکری ای که لحظه به لحظه بیشتر امونم رو می بریدن ذهنم رو روی مهم ترین چیزهایی که داشتم متمرکز کردم و با تموم قوایی که برام مونده بود، زمزمه کردم: من تانیام، رایان همسرمه و یه دختر دارم...
باید اسمش رو انتخاب کنم...
من دیوونه نیستم، باید از اینجا بزنم بیرون...
***
- تو اسمت استلاست، هیچ خونواده ای نداری و تا وقتی که حالت خوب نشه و دوران محکومیتت رو نگذرونی نمی‌تونی از اینجا بزنی بیرون.
پوزخند بی صدایی زدم و به نرده های روی پنجره نگاه کردم، توی خیالم همشون رو شکستم و تا جایی که نفس برام نمونه فرار کردم.
- نمی‌خوای باهام حرف بزنی؟
ترجیح دادم چیزی نگم تا خودش خسته شه و بعد از تموم شدن چرت و پرت‌هاش بزاره بره.
- خب بذار از چیزهایی که دوست داری حرف بزنیم؛ از خیالاتت، از رویاهات...
دوس داری یه خونواده داشته باشی، یه همسر، یه دختر یه هویت غیرواقعی، لابد خیلیم خوشبختی.
به هدفش رسید و توجهم رو جلب کرد، با اینکه می‌دونستم داره مسخرم می کنه و حتی یه کلمه از حرف های این چند هفته‌ام رو باور نکرده، به چشم های سرد و غریبه‌اش زل زدم.
- من دیوونه نیستم، اگه رامتین نمی‌دزدیدم توی رویاهایی که حتی باورشونم نمی کنی داشتم زندگی می کردم.
لبخند کمرنگی زد و با نگاهی ترحم آمیز سر تاپام رو از نظر گذروند.
- داستان قشنگی داری، کاش واقعی بود.
دست هاش رو توی هم قفل کرد و کمی روی صندلیش به سمت جلو جا به جا شد تا بهم نزدیک تر بشه.
- منم دوست دارم باور کنم دختری مثل تو یه زندگی قشنگ داره و کافیه دست دراز کنه تا بهش برسه اگه واقعا اینطور بود منم کمکت می کردم تا بهش برسی، اما حقیقت اینه که تو یه بیمار روانی حادی و تا وقتی قبول نکنی مریضی نمی تونیم از این مرحله جلوتر بریم و درمانت کنیم.
دستم رو محکم مشت کردم و روی میز کوبیدم.
- ولی من نه مریضم نه دروغگو نه قاتل...
از دیدن واکنش تهاجمیم پرستاری که با شوکر دم در ایستاده بود و منتظر علامت خطر بود به سمتم خیز برداشت که با اشارهٔ دکتر ایستاد و با نگاهی هشدارآمیز بهم خیره شد.
- دختر خوبی باش تا بیهوشت نکنم.
احساس بی پناهی و ضعف در برابرشون طوری بهم غلبه کرد که بی اختیار اشک توی چشم هام جمع شد و با مظلومیتی دردناک به دکتر خیره شدم.
- آخه چرا حرفم رو باور نمی‌کنی؟ اون عوضی دخترم و هویتم رو ازم گرفته و منو به قتل متهم کرده، شما باید به جای من اون رو بندازین تو زندان روانی
نفسی تازه کرد و سری به نشونهٔ تاسف تکون داد.
- ما به شماره هایی که گفتی زنگ زدیم، هیچکدوم جواب ندادن.
هیچ کسی به اسم رامتین وجود نداره، پلیس تو رو توی صحنهٔ قتل بالای سر مقتول گرفته، اسلحه توی دست‌های تو بوده.
با وحشت سرم رو به چپ و راست تکون دادم و زیرلب گفتم: من نکشتمش...
بدون توجه به حرفم، همون صحبت های تکراری قبلیش رو تحویلم داد.
- تو تموم این داستان‌ها رو درست کردی تا روی قتلی که انجام دادی سرکوب بذاری و خودت رو گول بزنی، شایدم واقعا دیوونه نیستی و برای فرار از محکمه خودت رو به دیوونگی زدی.
به این‌جاش که رسید لبخند تلخی زدم و سرم رو پایین انداختم.
حتی اگه صدسال دیگه هم زجه می زدم اون ها هیچ وقت حرف هام رو باور نمی کردن؛ رامتین یه جوری صحنه سازی کرده بود که قتل و دیوونگی و همه چی روی پیشونیم چسبیده شده بود و نمی‌تونستم از کابوسی که توش گرفتارم کرده بود، رها شم.
دکتر که انگار اونم از تکرار این دیالوگ ها و جواب های همیشگیم خسته شده بود، با بی حوصلگی ادامه داد: اگه می خوای تا آخر عمرت با قرص و شوکر و کتک و دیوونگی اینجا بمونی انتخاب خودته، من نمی تونم تا بیماری و جرمت رو قبول نکردی کمکت کنم؛ هر وقت تصمیم گرفتی حقیقت رو قبول کنی مس تونم درمانت کنم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان خیانتکار عاشق 3

فاطمه عبدالله زاده : ۲ هفته پیش

سلام وقت همگی به خیر**بعد از دو سال با رمان بها برگشتم، توی بخش آنلاین در حال پارت گذاریه، برید بخونید حال کنید🤭😂💗

نظرات رمان خیانتکار عاشق 3
  • 🩷🩷🩷

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Ftmzhra

    در پارت 1020

    خیلی قشنگ بود واقعا،بااینکه دوست داشتم پایان اینهمه سختی یه پایان خوش باشه اما بنظرم عادلانه تموم شد.داستان جوری بود که انگار خودم داشتم کنار تک تکشون زندگی میکردم و تموم احساسشون رودرک می کردم.

    ۲ ماه پیش
  • الی

    در پارت 1021

    ممنون از رمانت به نظرم خیلی عادلانه بود و درسته بعضی جاها غمگین بود اما غم هم جزعی از زندگی ماست و اینکه هیچ پایان تلخ و خوشی هیچوقت وجود نداره توی زندگی واقعی هر پایانی شروعی نیز داره و رمان تو بی شباهت به یک زندگی واقعی نبود در کل ممنون❤️

    ۳ ماه پیش
  • الی

    1

    بی محابا رو خوندم اینم از خیلی وقت پیش خونده بودم الانم جلد سومش و میخونم قلمت خیلی خوبه❤️

    ۳ ماه پیش
  • الی

    در پارت 11

    خیلی خیلی قشنگه و پیداس که زحمت زیادی براش کشیدین خیلی ممنون بابت رمان زیبات🌹

    ۳ ماه پیش
  • Sogol

    در پارت 1020

    چطور تونستی اینجوری تمومش کنی؟😪خیلی قشنگ بود خیلیییی

    ۳ ماه پیش
  • صباح

    1

    مثل اینکه این رمان هم پایان تلخی داشته؛ فاطمه جان عادت داری یه چند روزی مارو یه افسردگی بندازیاا

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه عبدالله زاده | نویسنده رمان

    قبلش آکرولیزیانا رو بخون بینشون وقفه ایجاد شه💅

    ۵ ماه پیش
  • صباح

    1

    این رمانتونو نخوندم اما بی محابا واقعا خیلییی قشنگ، زیبا و غم انگیز بود.. امیدوارم این هم همونقدر هیجانی و قشنگ باشه!

    ۵ ماه پیش
  • Ghazal

    0

    چرا صفحه رمان از نصفه قفله ؟ اپ رو هم دانلود کردم

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه عبدالله زاده | نویسنده رمان

    سلام از طریق اپ دوباره بزنید رو دریافت مجدد

    ۵ ماه پیش
  • Rain

    در پارت 1022

    نه..این خیلی غم انگیز بود

    ۵ ماه پیش
  • موجود دوپا

    1

    سلام وقت بخیر ببخشید کی رمان وارد بخش افلاین میشه؟؟

    ۵ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 591

    خیلی غم انگیز در عین حال زیبا واقعا اشکم در اومد گریه کردم

    ۷ ماه پیش
  • ملینا

    0

    من دارم از راخل دنیای رمان میخونم چرا میزنه دانلود

    ۷ ماه پیش
  • ملینا

    در پارت 1022

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • ملینا

    در پارت 20

    چرا اینطوری شروع شد من حالم خراب شد کاش میفهمیدیم چخبرا اخرش چی میشه

    ۷ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟