دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه اورینا | سنا فرخی | دنیای رمان

رمان اورینا

  • زبان فارسی
  • 80.6K 👁
  • 299 ❤️
  • 558 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

کسی نمی‌داند که دو سال قبل، نهال با دو چشم مرعوبِ خود، قتل دردآگین دوست کودکی‌هایش را دید. عاجزانه تماشاگرِ مرگی بود که او را هم به فنا واداشت. امروز، برق انتقام در چشمان دختر نزار و بیمار دیروز می‌درخشد. او تکه‌های پازل ناتمامی را تکمیل می‌کند و با طلوعش به سیاهی شب پایان می‌دهد...

پارت اول

"به نام خدا"
آسمان غرش می‌کرد و ابر بی‌قرار پیش چشم دریا می‌گریست. موج دیوانه‌وار به صخره‌های تیره کنار ساحل می‌خورد و صدای فریادش به آسمان هفتم می‌رسید. دریا با چشمانی لبالب اشک، با نی‌نی لرزانی که به دشواری نهال را می‌نگریست، ترسان و سراسیمه لب زد:
- نهال بدو، الان آریا بهمون می‌رسه!
نهال پاهای سنگینش را تکانی داد؛ هق‌هق بریده‌ای کرد و با استیصال فریاد کشید:
- نمی‌تونم بدوم!
پاهایش مانند دو تکه سنگِ سخت به زمین دوخته شده‌بود. نمی‌توانست حرکتی کند و این ضربان قلبش را بالا و بالاتر می‌برد. مسترس اشک‌هایش را پاک کرد؛ دستان سرد و بی‌رنگ دریا را گرفت و با تمنا مویید:
- تو برو! منتظر من نمون! جونت رو بردار و فرار کن! برو دیگه...
صدای فریاد آمیخته با زاری‌اش را بالاتر برد:
- چرا نمیری؟
نگاه وحشت‌زده‌ی دریا یکباره آرام گرفت و چشمان آبی‌اش مثل چشمه‌ای زلال شد. چنان که گویی ثانیه‌ها از تلاطم ایستادند و غرش آسمان بلافاصله پایان یافت. دریا در آن سکون و آرامش، انگشتان نهال را از دستانِ لرزانش رها کرد و با خونسردی عجیبی لب زد:
- نهال؟ نترس! موج‌های دریا از جنس خودمه... تموم جوش و خروش یه سونامی توی همین قلب لامصب من جمع شده. دریا به من آسیبی نمی‌زنه! باشه؟
فریاد دختر از آرامش او دم گرفت. سرش را به پشت سر برگرداند و همان طور که با چشم دنبال آریا می‌گشت غرید:
- چی میگی دریا؟ من بهت نیاز دارم! از وقتی رفتی یک لحظه آروم و قرار نداشتم... من دارم توی یه کابوس زندگی می‌کنم... این‌ها رو می‌دونی و بی‌تفاوت ایستادی؟ بهت میگم فرار کن! نذار دستش بهت برسه!
با دیدن دریا که بی‌حرکت به او زل زده و هیچ تلاشی نمی‌کرد نعره‌ای کشید و با کف دو دست به شانه‌های نحیف دختر کوبید. همزمان ضجه‌کنان داد زد:
- بهت میگم فرار کن! برو! دریا...
***
دستان بی رحم آفتاب تابستان، گلوی کم جان درختان را می‌فشرد و حرارتی بی وصف بر زمین می‌گستراند. چمن‌های سبز از شدت گرما، بی‌رنگ و رو و نزار شده بودند و گلبرگِ گل بوته‌ها از خشکی له له می‌زد.
تیدا، لبه‌ی چاه سیمانی نشسته بود و انگشتان کوچکش را یکی یکی درون سطل پر از آب خنک چشمه فرو می‌برد. دختر هشت ساله، تشر مادرش را شنید که گفت:
- چند بار گفتم لب چاه نشین! اگه یه روز بیوفتی توی چاه هیچ‌کس نمی‌تونه پیدات کنه!
دختر دستش را از درون سطل بیرون کشید. با بی‌تفاوتی صورتش را رو به آب زلال درون سطل خم کرد تا تصویر چهره‌ی پر شیطنت و آفتاب سوخته‌اش را ببیند. موهایی که در انعکاس تصویرش برهم ریخته دیده می‌شد مرتب کرد، سپس با شتاب دوباره دست درون آب برد و تصویرش را ناپدید ساخت. دستان خیسش را روی صورت کشید و لب زد:
- آخیش!
سرمای آب حرارت وجودش را نم نم کاهش داد و سوزی دل‌نشین به گونه‌های ملتهبش نشاند. وسوسه‌ای در دلش می‌خواست سطل حلبی آب را یک‌باره روی سرش خالی کند تا از شدت سرما از سرتا نوک پایش بی‌حس شود، اما نیم نگاهی به مادرش که گلدان‌های بزرگ شمشاد را جابه‌جا می‌کرد انداخت و بی‌خیال شد.
سمن بر، گلدانی را روی زمین گذاشت و پس از آن که نفس عمیقی کشید گفت:
- تیدا! برو ببین اگه نهال بیدار شده صبحانه‌اش رو براش ببر! بدو!
دختر آهسته تنش را از روی دهانه‌ی سیمانی چاه بلند کرد و دمپایی قرمزش را پوشید. با سرعت به سمت خانه دوید و همزمان سوی گربه‌ی سیاهی که روی ایوان نشسته بود داد زد:
- برو پایین زغال!
چند پله‌ی منتهی به خانه را پرید و از در وارد شد. اتاق به هم ریخته از دفتر نقاشی و خرت و پرت‌هایش را از نظر گذراند و از شدت گرما، کلافه دکمه پنکه قدیمی را فشرد که با صدای وز وز و هوهو به کار افتاد. باد گرمی که به صورتش می‌خورد پس زد و سوی اتاق خواهرش رفت.
- نهال؟ بیداری آجی؟
تقه‌ای به در اتاق زد و بی‌تاب در را باز کرد.
- برات صبحونه بیارم؟ ظهر شده بابا...
با دیدن نهالی که با آن صورت رنگ پریده گوشه‌ی اتاق چمباتمه زده و طره موهایش را مسترس در دست می‌پیچید دهانش باز ماند.
- آجی خوبی؟
دختر بی‌جان آهی کشید و با آرام‌ترین صدای ممکن لب زد:
- میشه برام آب بیاری؟
تیدا ترسیده دستانش را در هم قفل کرد و با چهره‌ای نگران گفت:
- صبحونه نمی‌خوری؟
تنها واکنشی که از حرفش گرفت سر تکان دادن نهال بود... با ارتیاب قدمی عقب برداشت و زیرلب گفت:
- باشه!
با دو از اتاق بیرون رفت و سوی آشپزخانه قدم برداشت.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 299 رای
5 ★
66%
4 ★
30%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان اورینا

  • برفین

    در پارت 10

    فعلا از شروعش نمیشه چیز زیادی فهمید

    ۳ ماه پیش
  • عسل

    در پارت 1220

    رمان قشنگی بود خیلی هم قشنگ بود ولی عاقبت چن نفر معلوم نشد عموی دریا جواد سارا نامزد آریا جانا اونا چی شدن عجیبه

    ۷ ماه پیش
  • فرنوش

    در پارت 1131

    اصلاااا من *** ذوق از عشق اینا خدایا نصیب منم بکن با اونی ک میخوامش

    ۷ ماه پیش
  • فرنوش

    در پارت 890

    طوبی رو بدین من بزنم

    ۷ ماه پیش
  • فرنوش

    در پارت 850

    با هیراد و جواد هماهنگ بشه کاش

    ۷ ماه پیش
  • فرنوش

    در پارت 821

    کاش هیچوقت جانا رو انقدر درک نمیکردم ، که در برابر عشق و کسی که نمیخوادش ولی خودش از عمق وجود حضورشو تمنا میکنه حقیر میکنه تا روح تشنه اشو سیراب کنه.

    ۷ ماه پیش
  • فرنوش

    در پارت 711

    این خاله طوبی چقدر فضول زن زندگیتووو بکننن

    ۷ ماه پیش
  • فرنوش

    در پارت 700

    هاااا حقتهههههه ، چقدر اریااااا رومخه کتک میخواییی؟!

    ۷ ماه پیش
  • فرنوش

    در پارت 211

    این مردم کودن دو زاری داره عصبیم میکنههه مگه دریا پدر نداااارهههه

    ۷ ماه پیش
  • ♡هاویر♡

    در پارت 1220

    خیلی خاص بود با اینکه عاشقانش خیلی خیلی کم بود ولی با اشتیاق دنبالش کردم و تو چند ساعت تمومش کردم قلمتون مانا🤍✨

    ۸ ماه پیش
  • سعیده

    در پارت 850

    آره،چون یه جایی باید با ترسات روبرو شی

    ۸ ماه پیش
  • م

    در پارت 1221

    خیلی خوب بود،امیدوارم عماد بتونه با خودش کنار بیاد و زندگی جدیدی رو شروع کنه 🙏🏻💙

    ۹ ماه پیش
  • م

    در پارت 1201

    چقدرقشنگ بوده عشقشون،حیف این همه آرزو،نباید حالا که از طرز فکر مردمشون خبر داشتم اینقدر طولش می دادن و زودتر ازدواج می کردن 😭😭😭

    ۹ ماه پیش
  • م

    در پارت 1191

    این احمق از همه چی فیلم گرفته ولی حتی نفهمیده چی شد،کی کشته شد،کی قاتل بود

    ۹ ماه پیش
  • م

    در پارت 1181

    کافیه تو قبول داشته باشی این کار براش خوبه،اونوقت راضی کردن نهال هیچ کاری نداره😍

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️