دوست داشتی؟
رمان رکوئیم زندگی اثر آمنه آبدار (الهه)

رمان رکوئیم زندگی

  • زبان فارسی
  • 511.2K 👁
  • 761 ❤️
  • 1.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه رکوئیم زندگی

سِروه و عرشیا به درخواست دو خانواده با هم نامزد می‌کنند و با وجود حس عمیق سروه، عرشیا هیچ حس خاصی نسبت به او ندارد و با این نامزدی نه مخالف است و نه موافق! عرشیا خواننده سرشناس 29 ساله‌ایست که اتفاقات پشت پرده زندگی و فشارهایی که متحمل شده، از او یک آدم خشک و بی‌تفاوت ساخته اند و او سال‌هاست که روز به روز دارد این شخصیت تاریک و بی‌تفاوت را رشد می‌دهد. پنج ماه از نامزدی می‌گذرد و بعد از این مدت که سروه وابسته‌تر شده است... عرشیا به طور ناگهانی نامزدی را به هم می‌زند و به فاصله یک هفته اتفاقی میفتد که همه را در شوک فرو می‌برد و برای سروه این شوک بزرگ‌تر از همه است. انگشت اتهام و تردید سروه را نشانه می‌گیرند، بی خبر از تمام رازهای سر به مهری که وجود داشته و هیچ کس جرعت فاش کردنشان را ندارد! *رکوئیم، موسیقی مردگان است که برای آرامششان نواخته می‌شود.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

سوزش چشمانم امان بریده بود و مطمئن بودم که رنگشان مانند خون، قرمز شده است. تعجبی هم نداشت، هر کس مانند من چند روز بی‌وقفه گریه می‌کرد این حالش می‌شد. چند روز نبود... از همان روز کذایی این حال من بود. فقط گریه و فقط بغض!
چشم‌های دردناکم را بستم و درد از ریشه مژه‌هایم به تمام پلکم سرایت کرد. دست‌هایم را روی میز و سرم را روی دست‌هایم گذاشتم. در آن لحظه فقط طلب تاریکی می‌کردم و حتی آن تک لامپ کم نور داخل اتاق هم روی اعصابم بود.
آن‌قدر که روی این صندلی سفت نشسته بودم، تمام بدنم درد می‌کرد و تیر می‌کشید.
ساعت نداشتم و نمی‌دانستم چند ساعت بود که به من قول برگشتن داده بودند اما مطمئن بودم که از آن قول  بیشتر گذشته است.
ثانیه به ثانیه دیر می‌گذشت، ساعت که سال بود... قلبم مانند کوه آتشفشانی بود که هر لحظه غم می‌خواست فوران کند و دریچه‌ای جز چشمانم نمی‌یافت و گدازه‌هایش را بیرون می‌ریخت و عجیب می‌سوزاند، هم راه گلویم را و هم راه چشمانم را!
صدای کشیده شدن قسمت آهنی قفل روی در آهنی، مانند تیغی بود که روی مغزم کشیده شد. صورتم را در هم بردم و سر بلند کردم و قامت ورزیده سرگرد اولین چیزی بود که دیدم.
برگه‌های سفیدی که در دستش قرار داشت را در هوا تکان داد.
- از خانم و آقای فارابی بازجویی کردیم...
نگاهم روی برگه‌ها لغزید...
پلک راستم نبض زد و بی‌دلیل اشک بود که نم نمک در کاسه چشمانم جمع شد.
خسته و منتظر به او چشم دوختم تا بلکه دهان باز کند و از این جهنم رهایی‌ام دهد. هر ثانیه سکوتش تپش قلبم را بیشتر می‌کرد.
برگه‌ها را روی میز انداخت و حرفش را کامل کرد: حرفات رو تایید کردن و بنابراین آزادی! 
*** 
رژ کالباسی را با دقت روی لب‌هایم کشیدم و سرم را به آینه نزدیک کردم تا نگاه دقیقی به صورتم بیندازم. لبخند پر ذوقی روی لب‌هایم نشاندم و از آینه دور شدم. داخل آینه قدی نگاهی به تیپم انداختم...
مانتو بلند زرد پررنگ جلو باز و شلوار جین قد نود و کتانی‌های سفید و شال سفید، تیپم را تکمیل می‌کرد.
ادکلنی را که عرشیا برایم گرفته بود زدم و گوشی و کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. مامان که پشت به من رو به روی تی وی نشسته بود و داشت سریالش را نگاه می‌کرد، با شنیدن صدای در اتاق برگشت و سر تا پایم را از نظر گذراند.
- داری میری؟
سری به نشانه تایید تکان دادم که گفت: مواظب خودت باش، واسه شامم به عرشیا تعارف کن بیاد اینجا، باباتم خونه‌ست.
- باشه.
خداحافظی کردم و از خانه بیرون زدم. وارد حیاط که شدم، نفس عمیقی کشیدم... این هوای اواخر شهریور ماه را عجیب دوست داشتم.
آرام به سمت در رفتم و از حیاط خارج شدم. فکر نمی‌کردم عرشیا رسیده باشد اما ماشین شاسی بلند سیاهش درست مقابل در پارک بود.
با وجود شیشه‌های دودی ماشین دیدنش سخت می‌شد. در ماشین را به آرامی باز کردم و سوار شدم؛ عمیق نگاهم می‌کرد. لبخندی زدم و سلامی کردم که از آن حالتی که آرنجش را به شیشه تکیه داده بود و دستش زیر چانه‌اش بود در آمد.
- سلام، خوبی؟
صدایش مانند همیشه بود... بی‌تفاوت و خونسرد! 
منظوری هم نداشت، تا یادم است با همه همین رفتار را داشت.
- مرسی تو خوبی؟
ماشین را روشن کرد و فقط سری تکان داد و چیزی نگفت که خودم لبخندی روی لبم نشاندم.
- چی شده که یادی از ما کردی؟
- درگیر کارای آلبومم.
- تموم نشد؟
دوباره سری تکان داد... همیشه همین‌طور بود، بیشتر از آن که حرف بزند، سر تکان می‌داد.
- چرا کم مونده.
با ذوق و شوق گفتم: چه عالی، امیدوارم بترکونه!
صورتش در آنی در هم رفت و محکم‌تر فرمان را میان دست‌هایش فشرد. از این تغییر حالتش تعجب کردم و نگاهم را از دست‌هایش دوباره به صورتش کشیدم.
لحنش آن‌قدر تلخ شد که در یک لحظه ضد حال خوردم.
- امیدوار نباش، مطمئن باش!
شاید سر غرورش بود و شاید...
شاید دیگری نیافتم و هر چه که بود فکر کردم خواسته است من را ضایع کند.
لبخند نصفه نیمه‌ام ای زدم و دیگر چیزی نگفتم. بین راه احساس کردم که یک لحظه نگاهش رویم نشست اما باز هم سر برنگرداندم.
مقابل در خانه‌اش ایستاد و با ریموت در قهوه‌ای رنگ را باز کرد؛ وارد حیاط شدیم و ماشین در همات قسمت همیشگی ایستاد. از ماشین پیاده شدم و نگاهم را در حیاط گرداندم. بزرگ نبود اما زیبایی خاصی داشت. دقیقا از همان روزی که با عرشیا نامزد کردیم، من تک به تک لحظه‌هایمان را اینجا ساختم و شب و روزم‌ را در رویاهایم اینجا گذراندم.
عرشیا پیاده شد و نگاهی به من انداخت.
- این حیاط چی داره که هر بار انقد خیره‌ش میشی؟
نگاهم را رویش سوق دادم و با کنایه به بی‌احساس بودنش گفتم: بگم درک می‌کنی؟
در ماشین را که هنوز نبسته بود، خونسرد بست و کوتاه جواب داد: نه!
و تیشرت سفیدش را مرتب کرد. نگاه خصمانه‌ام درست تا دو پله‌ای که مقابل در ورودی خانه بود، دنبالش کرد. به پله‌ها که رسید متوجه نبودم شد و برگشت و من را کنار ماشین دید.
- کجایی؟
لبخندی زدم و سرم را کج کردم.
- بعد از قتلت، سر قبرت!
یک طرف لبش رو به بالا کش آمد و ابرو بالا انداخت.
- اونجا هم میای.
حرصی‌تر گفتم: بعدشم میرم زندان.
کلید را از جیبش در آورد و سری برایم تکون داد.
- هر طور راحتی، اونجا گریه کن.
کلید را در قفل چرخاند و من هم قدم تند کردم و خودم را به او رساندم.
تا در را باز کرد جلوتر از او وارد شدم و عرشیا مجبور شد یک قدمی را که آمده عقب برود تا راه من باز شود.
نیشم خود به خود باز شد و نگاهی به کل خانه انداختم.
آخرین باری که اینجا آمده بودم، شتر با بارش گم می‌شد. یک طرف جعبه‌های پیتزا افتاده بودند و یک طرف دیگر لباس‌ها!
- چه عجب اینجا رو یه بار تمیز دیدیم!
کلید و گوشی‌اش را روی اپن گذاشت و وارد آشپزخانه شد.
- هفته‌ای یه بار، یه خانمی میاد اینجا رو تمیز می‌کنه...
به سمتش برگشتم تا حرفی بزنم که در یخچال را باز کرد و با تاکید اضافه کرد: یه خانم مسن!
رفتارهایش عجیب بود یا من امروز عجیب می‌دیدمش؟
اخمی کردم و رو به او که بطری آب را از یخچال برداشته بود و داشت با همان آب می‌خورد ایستادم.
- مسن یا جوون بودنش مهم نیست. مهم اینه که خوب تونسته اینجا رو جمع کنه. رسما شبیه زباله دونی بود.
- من اینجا زندگی می‌کنم!
لحنش با لحن قبلی‌اش فرق داشت... کاش اهل کلکل بود تا یک جواب دندان شکن بدهم اما حقیقتش وقتی چشم‌هایش را ریز می‌کرد می‌ترسیدم.
- از درس و دانشگاه چخبر؟
با سوالش از فکر بیرون آمدم و شانه‌ای بالا انداختم.
- هیچی، می‌گذره!
نگاهش سنگین از صورتم پایین آمد.
- خوب یاد گرفتی.
گیج پرسیدم: چی؟
جلو آمد و گوشه مانتویم را گرفت.
- قشنگ دوختی!
ذوق زده لبخندی زدم و گفتم: واقعا؟
سری تکان داد و مانتو را رها کرد.
- اهوم.
چرخیدم و از داخل آینه‌ای که نزدیک در بود نگاهی به خودم انداختم.
خودم می‌دانستم که زیبا دوخته بودم اما تعریفش شیرین بود. از داخل آینه نگاهم به صورت متفکرش افتاد که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود. امروز کاملا عجیب رفتار می‌کرد... نگاهش ظاهرا به من بود اما می‌دانستم که اینجا نیست و در ناکجا آباد سیر می‌کرد.
- عرشیا؟
صدایم را نشنید؛ برگشتم و دستم را روی بازویش گذاشتم و تکانش دادم.
- عرشیا؟
تکانی خورد و از فکر بیرون آمد و گیج سری تکون داد.
- هوم؟
- خوبی؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان رکوئیم زندگی
  • عسل

    0

    سلام عزیزم این رمان رو کی میتونیم بخونیم کی ویرایش تمام میشه ؟

    ۲ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    به زودی فایل کاملش قرار می‌گیره عزیزم✨

    ۲ ماه پیش
  • رقیه

    در پارت 11

    سلام کی ویرایش تموم میشه منم بخونم😪

    ۲ سال پیش
  • حلما

    3

    ترخدا زودتر رمان کامل کن خیلی دوست دارم زودتر بخونمش

    ۲ سال پیش
  • عسل

    در پارت 10

    عالیییییی

    ۳ سال پیش
  • *

    1

    دنبال یه رمان خوب و جنجالی میگردم سراغ دارین؟؟

    ۴ سال پیش
  • خخ

    4

    حکم کن

    ۳ سال پیش
  • ..

    4

    بهترینننن رمان دنیا: ,وهم, از زهرا نسخه کاملش که محشره و حدوده سه هزار و خورده ای پارت داره

    ۳ سال پیش
  • Sarina

    0

    چرا این رمان نمیاد

    ۳ سال پیش
  • یکی

    در پارت 950

    هعی حسرتتتتتتت

    ۳ سال پیش
  • رائیتی

    در پارت 1123

    دلمان گرفت.

    ۳ سال پیش
  • ...

    در پارت 1123

    یعنی الان عرشیا مرد؟ فقط میتونم بگم پشم پشم..

    ۳ سال پیش
  • ثنا

    در پارت 1126

    سبحان مرد😭😭😭😭 این انصاف نیست بخدااا ، اون عرشیای بدبخت کجاست کاش حدالقل یه چیزی ازش میگفتی ، دلمون خون شد🥲

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    در پارت 1115

    ممکن عرشیابمیره سبحان بمونه

    ۴ سال پیش
  • Dayana

    در پارت 1110

    اگه بگم تو دلم چنین آرزویی میکنم خیلی خبیث و سنگدلم؟

    ۴ سال پیش
  • معصومه

    در پارت 1124

    عزیزم همیشه همه چیز گل وبلبل نیست به نظرم بهترین پایانی که میتونست داشته باشه خسته نباشید

    ۴ سال پیش
  • تیام

    در پارت 1125

    چقدر ید تمومش کردی رمانو خیلی دوست داشتم :)

    ۴ سال پیش
  • ..

    در پارت 1124

    عالی بود ولی کاش تهش انقد تلخ نبود🥲

    ۴ سال پیش
  • گلی

    در پارت 1122

    واقعا عالی بود دمت گرم نویسنده🌷❤

    ۴ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟