لیست کلیه پارتهای رمان طلوع سپیده دم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 25
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 1
- پاهات رو بیشتر باز کن تا نشکستمشون. دخترک پیچ و تابی به بدنش داد و زیر لب ناله کرد. - نمیتونم درد دارم. انگشتاش رو دور گردن دخترک پیچید و از بین دندون های کلیدشده اش غرید. - ادا تنگا رو درنیار که از گشادیت معلومه زیر چند نفر لنگاتو دادی هوا خوش ندارم یه بار بشه دوبار باز کن این انبر دست...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 2
طبق معمول هرروز صبح جلو آینه ایستاده بودم و داشتم سرتاپام رو چک میکردم تا مبادا بهونه دستش بیاد. موهام رو کاملا مرتب مثل همیشه فرق وسط باز کرده بودم و تل مشکی رنگ رو که چند تا تراشه همرنگ خودش داشت روی سرم گذاشته بودم. لباسی رو که مثل همه لباس های دیگه ام به سلیقه اون بود رو تنم کرده بودم و ...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 3
مشغول پهن کردن دستمال روی پاهاش شد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: - صبح که از خواب بیدار شدی دوش گرفتی؟ کپ کردم و چاقویی که تازه برش داشته بودم از دستم رها شد. دیگه داشتم شک میکردم که اون یه آدمه یا یه جن. خوب میدونستم که جزو قوانین عمارته که همه افراد باید هر روز صبح دوش بگیرند و بعد از اتا...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 4
- از خودم بدم میاد... از سرنوشت مضخرفی که من رو انداخته تو این خونه نحس... از هرچی قانون تو دنیاست بدم میاد. دستش رو روی موهام کشید و زمزمه کرد. - آروم دختر جان. به در حمام خیره شدم و غر زدم. - از این اتاق و حمومش هم متنفرم. نفسم رو بیرون فرستادم و از روی پای دایه بلند شدم. انقدری دلم...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 5
صدای بوق ماشین که تو محوطه پیچید فکر و خیال رو پس زدم و به طرف در حیاط پاتند کردم. بین راه نگهبان رو دیدم که برای باز کردن در از جا بلند شد و چون میدونستم وثوق قرار نیست ماشین رو بیاره تو نذاشتم در رو باز کنه. - لازم نیست... نمیاد داخل... داریم برای خرید به رشت میریم. سر تکون داد و سرجاش نشس...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 6
صدام رنگ بغض داشت و داشتم خفه میشدم. انگار کارهای دیاکو و حرف های وثوق روی هم جمع شده بود و راه گلوم رو بسته بود. در آستانه خفگی بودم که دستش رو بالا آورد و روی گونه ام گذاشت. - تو به عشق من شک داری؟ لبم رو گاز گرفتم و لب زدم. - اگه دوستم داری چرا من رو نمیبری پیش خودت؟ مکث کوتاهی کرد...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 7
سرم گیج میرفت. - بسه دیگه ولم کن دیوونه. حالیم نبود چی دارم میگم و چیکار دارم میکنم. دستش رو که از بین پاهام برداشت در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. کنار جاده ایستادم. هوا برای نفس کشیدن کم آورده بودم. خم شدم و عق زدم. معده ام خالی بود و جز آبی که مزه زهرمار میداد چیزی بالا نمیاو...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 8
اول خواستم پسش بزنم اما بعد با فکر به اینکه ممکنه دلخور بشه تکونی به دستش دادم و زمزمه کردم. - دردم میاد وثوق. آخ بلندی کشیدم که دست آزادش رو روی دهنم گذاشت و به دیوار پشت سرم چسبوندم. بعد از چند لحظه دستش رو برداشت. لباش رو روی لبام گذاشت و با پاش پاهام رو از هم باز کرد. دیگه داشت...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 9
آب دهانم رو قورت دادم و دنبال حرفی گشتم که تحویلش بدم اما همون لحظه صدای دیاکو تو اتاق پیچید و لرزه به تنم انداخت. - بیرون باش دایه - آقا حالش خوب نیست اجازه بدید بمونم - بیرون دیگه هم تکرار نمیکنم میدونی که؟ کلامش انقدر تهدیدآمیز بود که بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت و در رو هم پشت سرش ...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 10
"دیاکو" روی صندلی لهستانیم نشستم و پا روی پا انداختم. به طرز عجیبی دلم میخواست برم تو محوطه و به جون اون پفیوز بیافتم. انقدر مشت بکوبم به سر و صورتش که هیچی از چهره کریهش باقی نمونه و مادرش هم نتونه تشخیص بده که بچشه. کاش میشد همچین کاری کنم اما تا میاومدم از روی صندلیم بلند بشم یاد پدر...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 11
سرم رو بالا گرفتم و به جسم بیجون وثوق نگاه کردم. دلم میخواست همین جا پای درخت بشینم و برای بلایی که سرش آورده بودند زار بزنم اما الان وقت شیون و گریه و زاری نبود. من هر طوری که میشد بازش میکردم و فراریش میدادم. تبعاتش رو هم هر چیزی که بود به جون میخریدم. از بچگی تو جنگل و میون دار و در...
بروزرسانی در : ۹۱۵ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 12
صندلی چوبی رو که کنار دستش بود بلند کرد و به طرفم اومد. کنارم روی زمین گذاشت و اشاره کرد بشینم. روی صندلی نشستم که به طرف در ورودی رفت و در همون حین گفت: - میرم پشت کلبه چراغ نفتی ها رو پر کنم - باشه فقط زودتر بیا من خیلی میترسم. نیم نگاهی بهم انداخت و سر تکون داد. از کلبه که خارج شد...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 13
سر تکون داد و همونطور که خیره به چهره من بود زمزمه کرد. - برمیگردیم فقط یه پتو برای دلارام بیار. تورج بدون لحظه ای مکث چشمی گفت و از کلبه خارج شد. چند دقیقه بعد با یه پتو تو دستش برگشت. پتو رو به دیاکو داد و از کلبه بیرون رفت. به طرفم که اومد ناخودآگاه خودم رو جمع کردم. بلایی که وثوق س...
بروزرسانی در : ۹۰۵ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 14
پوزخند زدم و همونطور که سعی میکردم دستم رو بیرون بکشم به چشم هاش خیره شدم. - دلیل میخوای؟ سر تکون داد و جواب داد. - آره دقیقا دنبال دلیل این رفتاراتم. لبخند زدم و دستم رو از دستش بیرون کشیدم. خودم رو به پله ها رسوندم و با خونسردی روی پله سوم ایستادم. طبق معمول خبری از موزیک نبود و فقط...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 15
بعد از چند لحظه چشمش رو باز کرد و نگاه متعجبی بهم انداخت. - من دارم میرم پیاده روی بلند شو برو تو اتاق روی تخت بخواب. کف سرش رو خاروند و با گیجی زمزمه کرد. - واسه همین بیدارم کردی ک*خل... برو به سوسول بازیت برس بابا... کپه است که همینجا گذاشتم دیگه جاش چه فرقی میکنه. چشمش رو بست که به طرف...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 16
"دیاکو" روی زمین افتاده بود و نفس میزد. دونه های عرق از سر و گردنش میچکید و مثل پرنده ای که زیر بارون مونده نگاهم میکرد. اصلا دلم نمیخواست وارد کارمون بشه اما اصرار کرده بود و من دربرابر خواسته اش خفه خون گرفته بودم. خوب میدونستم این راه پر از خطره اما اجازه داده بودم همراهمون بشه. این...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 17
منتظر جوابش نموندم و با ضربه های پشت سر هم به گردن تیکاب وادارش کردم سریع تر از قبل حرکت کنه. سرعتش انقدر زیاد شده بود که محکم افسار رو گرفته بودم. از یه جایی به بعد نمیخواستم انقدر سریع حرکت کنه اما به خودم که اومدم کنترلش از دستم خارج شده بود. دیاکو رو نمیدیدم و هرکاری میکردم نمیتونستم ت...
بروزرسانی در : ۸۹۰ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 18
پالتو رو که تنم کرد روبروش ایستادم. - تکلیف چیم رو میخوای معلوم کنی؟ من آدم نیستم؟ حق ندارم یکم خوش بگذرونم؟ - چرا... حق خوش گذروندن داری ولی حق نداری هر کوفتی رو بخوری و هر غلطی کنی... اون جمع و آدماش خطرناکن دلارام... خطرناک تر و وحشی تر از یه گرگ درنده - مگه قراره باهاشون بجنگم که خطرناک...
بروزرسانی در : ۸۸۶ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 19
یک ساعتی بود که دکتر تو اتاقش بود و منم غرق حال بد تو سالن طبقه اتاق ها روی کاناپه نشسته بودم. هیچ جوره تو کتم نمیرفت که اون حرف ها رو دلارام زده باشه. همیشه از نگاهش و رفتاراش هیچی جز تنفر احساس نمیکردم. حالا چیزهایی گفته بود که خلاف تصوراتم بود. نمیتونستم بفهمم این دختر حتی اگه واقعا عا...
بروزرسانی در : ۸۸۰ روز پیش
-
رمان طلوع سپیده دم - پارت 20
صدای تورج تو اتاق پیچید که اجازه میخواست که دایه گفت: - بفرما تو پسرجان. وارد اتاق که شد زیر چشمی نگاهی به من انداخت و پرسید. - حالش چطوره؟ - الحمدالله بهتره فقط تشنه است که اونم دکتر گفته آب بهش ندید - میگم اتاق مهمان تروتمیز هست دایه؟ - آره تازه تمیزش کردن چطور؟ کسی قراره بیاد؟ آقا ...
بروزرسانی در : ۸۷۳ روز پیش
- 1
- 2