پارت دوازده :

صندلی چوبی رو که کنار دستش بود بلند کرد و به طرفم اومد.
کنارم روی زمین گذاشت و اشاره کرد بشینم.
روی صندلی نشستم که به طرف در ورودی رفت و در همون حین گفت:
- میرم پشت ‌کلبه چراغ نفتی ها رو پر کنم
- باشه فقط زودتر بیا من خیلی میترسم.
نیم نگاهی بهم انداخت و سر تکون داد.
از کلبه که خارج شد با خودم فکر کردم که چقدر رفتارش باهام عوض شده بود.
انگار اون وثوق سابق نبود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    خیلی عالی مرسی ❤️❤️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️