طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت دوم :
طبق معمول هرروز صبح جلو آینه ایستاده بودم و داشتم سرتاپام رو چک میکردم تا مبادا بهونه دستش بیاد.
موهام رو کاملا مرتب مثل همیشه فرق وسط باز کرده بودم و تل مشکی رنگ رو که چند تا تراشه همرنگ خودش داشت روی سرم گذاشته بودم.
لباسی رو که مثل همه لباس های دیگه ام به سلیقه اون بود رو تنم کرده بودم و برخلاف میلم صندل جلوبسته مشکی رو هم پام کرده بودم.
چرا میگم برخلاف میلم؟
چون از بس که صبح تا شب پام بود تمام گوشت بین انگشتام زخم شده بودند و شب ها قبل از اینکه خوابم ببره دردشون عاصیم میکرد.
نفس سنگینم رو بیرون فرستادم و نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم.
سه دقیقه مونده بود نه بشه و این معنیش این بود که باید هرچه زودتر از اتاق خارج بشم.
نباید دیر سر میز صبحانه میرسیدم.
دستی به لباسم کشیدم و به طرف در اتاق رفتم.
به محض پایین کشیدن دستگیره اول پای راستم رو بیرون اتاق گذاشتم.
برام تجربه شده بود که هروقت با پای چپم از اتاق خارج میشم یه اتفاق بد میافته و اون روز تبدیل به یه روز بد میشه.
درست مثل همون روزی که از سر کنجکاوی با پای چپم از اتاق خارج شدم و چیزهایی رو دیدم که نباید میدیدم.
نفسم رو بیرون فرستادم و سعی کردم برای آرامش خاطرم هم که شده چیزهایی رو که اذیتم میکنه به یاد نیارم.
چیزی که بیشتر از همه آزارم میداد این بود که همه اهالی عمارت اون شب کذایی رو کتمان میکردند و طوری رفتار میکردند که انگار من یه کابوس وحشتناک دیدم نه یه صحنه واقعی.
شونه بالا انداختم و پله های عمارات رو دو تا یکی طی کردم.
تو پله ها دایه رو که دیدم لبخند زدم و به رسم ادب اول من سلام کردم.
درسته که دیاکو همیشه میگفت خدمتکارها باید به من و اون سلام کنند اما من نمیتونستم دربرابر دایه تظاهر کنم که به تمام دستورات دیاکو عمل میکنم.
با تموم شدن پله های زیاد و رسیدن به سالن درندشت نفس راحتی کشیدم و خودم رو به میز غذاخوری رسوندم.
کنار میز که ایستادم خداروشکر کردم که زودتر از دیاکو رسیدم و خبری از تنبیه نیست.
روی صندلی که متعلق به من بود نشستم و دامن پیراهنم رو مرتب کردم.
دستم رو زیر چونه ام زدم و به سوسیس های جلو دستم خیره شدم.
میدونستم تا زمانی که دیاکو سر میز نیومده به نفعمه که بهشون دست نزنم.
چون اگه حس گرسنگی قلقلکم میداد و میخوردمشون حتما عصبانی میشد از اینکه حرمتش رو حفظ نکردم و صبر نکردم که بیاد.
آهی از سر کلافگی کشیدم.
خیلی دلم میخواست با دستم روی میز ضرب بگیرم اما این کار هم تو این خونه ممنوع بود.
در کل هرکاری که سروصدای اضافه ایجاد میکرد تو عمارت ممنوع بود چون اعصاب دیاکو ضعیف تر از اونی بود که بتونه این چیزها رو تحمل کنه.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم.
چند ساعت دیگه یه قرار مهم داشتم بنابراین باید قبلش دوش میگرفتم و آماده میشدم.
موهام رو هم باید درست میکردم اما همه اینها به خاطر دیر اومدن دیاکو عقب افتاده بود.
کم کم داشتم قید خوردن صبحانه رو میزدم و تصمیم میگرفتم غرغرهای دیاکو رو تحمل کنم که صدای قدمهاش در سالن پیچید.
ناخودآگاه سرم رو برگردوندم و بهش خیره شدم.
همیشه همینطور بود.
انقدر پر از جلال و جبروت راه میرفت که هر کسی رو مجذوب خودش میکرد.
کاری میکرد بهش خیره بشی بدون اینکه حتی یک لحظه هم پلک بزنی.
مثل هر روز صبح پیراهن سفید مردونه ساده و شلوار مشکی پارچهای به تن کرده بود.
شلواری که از شدت اندامی بودنش تمام عضلات پاش مشخص بود.
پاهای ورزیده و آمادهای داشت.
دلیلشم این بود که سالها هم بدنسازی کار کرده بود و هم سوارکاری.
به میز که نزدیک شد کمرم رو صاف کردم و سعی کردم تو بهترین حالت ممکن بشینم.
همیشه از حالت نشستنم ایراد میگرفت.
کلا عادتش بود که از همه کس و همه چیز ایراد بگیره.
روی صندلی که نشست پوزخندی زدم.
این مرد فکر میکرد بی نقص ترین موجود روی زمینه.
از تصوراتم سری تکون دادم و در حالی که تمام سعیم رو میکردم که دلیلی نداشته باشه که بخواد مواخذه ام کنه زمزمه کردم.
- روز بخیر دیاکو.
برام سر تکون داد و دستمالش رو از روی میز برداشت.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
Go jo
1دست قلمت عالیه نویسنده