پارت سیزده :

سر تکون داد و همونطور که خیره به چهره من بود زمزمه کرد.
- برمیگردیم فقط یه پتو برای دلارام بیار.
تورج بدون لحظه ای مکث چشمی گفت و از کلبه خارج شد.
چند دقیقه بعد با یه پتو تو دستش برگشت.
پتو رو به دیاکو داد و از کلبه بیرون رفت.
به طرفم که اومد ناخودآگاه خودم رو جمع کردم.
بلایی که وثوق سرم آورد باعث شد از تموم مردهای دنیا بترسم.
کنارم زانو زد و روی زمین نشست.
آهس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️