طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت هشتم :
اول خواستم پسش بزنم اما بعد با فکر به اینکه ممکنه دلخور بشه تکونی به دستش دادم و زمزمه کردم.
- دردم میاد وثوق.
آخ بلندی کشیدم که دست آزادش رو روی دهنم گذاشت و به دیوار پشت سرم چسبوندم.
بعد از چند لحظه دستش رو برداشت ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

Hasti
5خیلی موضوع رمان رو دوست داشتن جدید بود