طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت چهارده :
پوزخند زدم و همونطور که سعی میکردم دستم رو بیرون بکشم به چشم هاش خیره شدم.
- دلیل میخوای؟
سر تکون داد و جواب داد.
- آره دقیقا دنبال دلیل این رفتاراتم.
لبخند زدم و دستم رو از دستش بیرون کشیدم.
خودم رو به پله ها رسوندم و با خونسردی روی پله سوم ایستادم.
طبق معمول خبری از موزیک نبود و فقط نوازنده ای مشغول نواختن پیانو بود.
کف دست هام رو بهم کوبیدم که دست از نواختن کش
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.