طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت چهارده :
پوزخند زدم و همونطور که سعی میکردم دستم رو بیرون بکشم به چشم هاش خیره شدم.
- دلیل میخوای؟
سر تکون داد و جواب داد.
- آره دقیقا دنبال دلیل این رفتاراتم.
لبخند زدم و دستم رو از دستش بیرون کشیدم.
خودم رو به پله ها رسوندم و با خونسردی روی پله سوم ایستادم.
طبق معمول خبری از موزیک نبود و فقط نوازنده ای مشغول نواختن پیانو بود.
کف دست هام رو بهم کوبیدم که دست از نواختن کش
لطفا صبر کنید...
