پارت یازده :

سرم رو بالا گرفتم و به جسم بی‌جون وثوق نگاه کردم.
دلم میخواست همین جا پای درخت بشینم و برای بلایی که سرش آورده بودند زار بزنم اما الان وقت شیون و گریه و زاری نبود.
من هر طوری که میشد بازش میکردم و فراریش میدادم.
تبعاتش رو هم هر چیزی که بود به جون میخریدم.
از بچگی تو جنگل و میون دار و درخت بزرگ شده بودم بنابراین بالا رفتن از درخت برام مشکل نبود.
دمپایی هام را از پام درآÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    وای بلایی سرش نیاره وثوق دختره خودسر و

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️