پارت یازده :

سرم رو بالا گرفتم و به جسم بی‌جون وثوق نگاه کردم.
دلم میخواست همین جا پای درخت بشینم و برای بلایی که سرش آورده بودند زار بزنم اما الان وقت شیون و گریه و زاری نبود.
من هر طوری که میشد بازش میکردم و فراریش میدادم.
تبعاتش رو هم هر چیزی که بود به جون میخریدم.
از بچگی تو جنگل و میون دار و درخت بزرگ شده بودم بنابراین بالا رفتن از درخت برام مشکل نبود.
دمپایی هام را از پام درآ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    وای بلایی سرش نیاره وثوق دختره خودسر و

    ۳ سال پیش
کپی شد!