پارت ده :

"دیاکو"
روی صندلی لهستانیم نشستم و پا روی پا انداختم.
به طرز عجیبی دلم میخواست برم تو محوطه و به جون اون پفیوز بیافتم.
انقدر مشت بکوبم به سر و صورتش که هیچی از چهره کریهش باقی نمونه و مادرش هم نتونه تشخیص بده که بچشه.
کاش میشد همچین کاری کنم اما تا می‌اومدم از روی صندلیم بلند بشم یاد پدر می‌افتادم.
تصویر اون روزی که مجبورم کرد برای یک ساعت تو وان یخ دراز بکشم بدون این

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یگانه رزم

    0

    واقعا من به شخصه عااااشقش شدم و همچنین معتاد فردا صبح مدرسه دارم ولی نمی تونم بخوابم مغزم اینجا قفل شده

    ۲ سال پیش
  • ایلما

    0

    عالیی بود

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    قربونتون برم

    ۳ سال پیش
  • یلدا

    0

    مشخصه قلم قویی و درک متن خیلی برای مخاطب راحته و خودش حس می کنه همی چیز را . میشه اسم رمان های دیگه تون را بگید . خسته نباشید عالی بود

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    سلام خیال خوش، تاابدیت، ژرفا، وصل به زنجیر تو، خزان شد، دیار آشوب، دل آشوب، غبارآلود، چراغ های شهر، سمفونی شب سرخ و طلوع سپیده دم آثار من هستند مرسی از همراهی شما

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️