طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت پانزده :
بعد از چند لحظه چشمش رو باز کرد و نگاه متعجبی بهم انداخت.
- من دارم میرم پیاده روی بلند شو برو تو اتاق روی تخت بخواب.
کف سرش رو خاروند و با گیجی زمزمه کرد.
- واسه همین بیدارم کردی ک*خل... برو به سوسول بازیت برس بابا... کپه است که همینجا گذاشتم دیگه جاش چه فرقی میکنه.
چشمش رو بست که به طرف ورودی رفتم و کفشام رو پام کردم.
- به جهنم بخواب اینجا تا کمرت داغون بشه... اسکول یه وری.
لطفا صبر کنید...