پارت پانزده :

بعد از چند لحظه چشمش رو باز کرد و نگاه متعجبی بهم انداخت.
- من دارم میرم پیاده روی بلند شو برو تو اتاق روی تخت بخواب.
کف سرش رو خاروند و با گیجی زمزمه کرد.
- واسه همین بیدارم کردی ک*خل... برو به سوسول بازیت برس بابا... کپه است که همینجا گذاشتم دیگه جاش چه فرقی میکنه.
چشمش رو بست که به طرف ورودی رفتم و کفشام رو پام کردم.
- به جهنم بخواب اینجا تا کمرت داغون بشه... اسکول یه وری.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️