طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت نوزده :
یک ساعتی بود که دکتر تو اتاقش بود و منم غرق حال بد تو سالن طبقه اتاق ها روی کاناپه نشسته بودم.
هیچ جوره تو کتم نمیرفت که اون حرف ها رو دلارام زده باشه.
همیشه از نگاهش و رفتاراش هیچی جز تنفر احساس نمیکردم.
حالا چیزهایی گفته بود که خلاف تصوراتم بود.
نمیتونستم بفهمم این دختر حتی اگه واقعا عاشق شده عاشق چی من شده.
اون که نه اخلاق خوش از من دیده بودو نه محبتی از طرفم گرفته ب
مریم گلی
00خیلی هیجانی و قشنگ بود ،فقط یه روز در هفته برای همچنین رمانی خیلی کمه ،اگه بشه روزهای پارت گذاری رو بیشتر کنید خیلی خوب میشه ،ممنون نویسنده جان