طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت هجده :
پالتو رو که تنم کرد روبروش ایستادم.
- تکلیف چیم رو میخوای معلوم کنی؟ من آدم نیستم؟ حق ندارم یکم خوش بگذرونم؟
- چرا... حق خوش گذروندن داری ولی حق نداری هر کوفتی رو بخوری و هر غلطی کنی... اون جمع و آدماش خطرناکن دلارام... خطرناک تر و وحشی تر از یه گرگ درنده
- مگه قراره باهاشون بجنگم که خطرناک باشن؟ تو چرا از سایه خودتم میترسی؟
- حرف مفت نزن دلی تو این جماعت حرومزاده رو نمیشناسی
لطفا صبر کنید...
