طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت هجده :
پالتو رو که تنم کرد روبروش ایستادم.
- تکلیف چیم رو میخوای معلوم کنی؟ من آدم نیستم؟ حق ندارم یکم خوش بگذرونم؟
- چرا... حق خوش گذروندن داری ولی حق نداری هر کوفتی رو بخوری و هر غلطی کنی... اون جمع و آدماش خطرناکن دلارام... خطرناک تر و وحشی تر از یه گرگ درنده
- مگه قراره باهاشون بجنگم که خطرناک باشن؟ تو چرا از سایه خودتم میترسی؟
- حرف مفت نزن دلی تو این جماعت حرومزاده رو نمیشناسی
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.