پارت نهم :

آب دهانم رو قورت دادم و دنبال حرفی گشتم که تحویلش بدم اما همون لحظه صدای دیاکو تو اتاق پیچید و لرزه به تنم انداخت.
- بیرون باش دایه
- آقا حالش خوب نیست اجازه بدید بمونم
- بیرون دیگه هم تکرار نمیکنم میدونی که؟
کلامش انقدر تهدیدآمیز بود که بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت و در رو هم پشت سرش بست.
پتو رو کامل دور خودم پیچیده بودم و تو چشم های دیاکو خیره شده بودم.
تنها کسی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • درساااا

    0

    خوشحال برای هر بلایی که سر وثوق اومده

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    عزیزممم🫠

    ۶ ماه پیش
  • آیلین

    0

    عالییی

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالییییییه مرسییییی😘😘😘خیلی رمانت حذابههههه ممنون❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    خوشحالم دوست دارید رمان رو عزیزدلم

    ۳ سال پیش
  • ایلما

    0

    رمان قشنگیه 😍

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    لطف دارید جانم

    ۳ سال پیش
  • الناز

    0

    عالیه

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    عزیزدلمی

    ۳ سال پیش
  • حدیث

    0

    نوشته برنامه رو آپدیت کن تا بتونی رایگان بخونی ولی بازم باز نمیشه پارت

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    این رمان فروشی هست دوست عزیز و امکان مطالعه رایگان اون وجود نداره

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️