طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت نهم :
آب دهانم رو قورت دادم و دنبال حرفی گشتم که تحویلش بدم اما همون لحظه صدای دیاکو تو اتاق پیچید و لرزه به تنم انداخت.
- بیرون باش دایه
- آقا حالش خوب نیست اجازه بدید بمونم
- بیرون دیگه هم تکرار نمیکنم میدونی که؟
کلامش انقدر تهدیدآمیز بود که بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت و در رو هم پشت سرش بست.
پتو رو کامل دور خودم پیچیده بودم و تو چشم های دیاکو خیره شده بودم.
تنها کسی
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

دیبا کاف | نویسنده رمان
عزیزممم🫠
۶ ماه پیشآیلین
0عالییی
۳ سال پیشZarnaz
0عالییییییه مرسییییی😘😘😘خیلی رمانت حذابههههه ممنون❤️❤️
۳ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
خوشحالم دوست دارید رمان رو عزیزدلم
۳ سال پیشایلما
0رمان قشنگیه 😍
۳ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
لطف دارید جانم
۳ سال پیشالناز
0عالیه
۳ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
عزیزدلمی
۳ سال پیشحدیث
0نوشته برنامه رو آپدیت کن تا بتونی رایگان بخونی ولی بازم باز نمیشه پارت
۳ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
این رمان فروشی هست دوست عزیز و امکان مطالعه رایگان اون وجود نداره
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

درساااا
0خوشحال برای هر بلایی که سر وثوق اومده