طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت شانزده :
"دیاکو"
روی زمین افتاده بود و نفس میزد.
دونه های عرق از سر و گردنش میچکید و مثل پرنده ای که زیر بارون مونده نگاهم میکرد.
اصلا دلم نمیخواست وارد کارمون بشه اما اصرار کرده بود و من دربرابر خواسته اش خفه خون گرفته بودم.
خوب میدونستم این راه پر از خطره اما اجازه داده بودم همراهمون بشه.
این دختر خیلی برام عزیز بود.
- میبینم که زبونت بند اومده جوجه.
نیم نگاهی به ک
لطفا صبر کنید...
