پارت شانزده :

"دیاکو"
روی زمین افتاده بود و نفس میزد.
دونه های عرق از سر و گردنش میچکید و مثل پرنده ای که زیر بارون مونده نگاهم میکرد‌.
اصلا دلم نمیخواست وارد کارمون بشه اما اصرار کرده بود و من دربرابر خواسته اش خفه خون گرفته بودم.
خوب میدونستم این راه پر از خطره اما اجازه داده بودم همراهمون بشه.
این دختر خیلی برام عزیز بود‌.
- میبینم که زبونت بند اومده جوجه.
نیم نگاهی به ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.