پارت یک :

- پاهات رو بیشتر باز کن تا نشکستمشون.
دخترک پیچ و تابی به بدنش داد و زیر لب ناله کرد.
- نمیتونم درد دارم.
انگشتاش رو دور گردن دخترک پیچید و از بین دندون های کلیدشده اش غرید.
- ادا تنگا رو درنیار که از گشادیت معلومه زیر چند نفر لنگاتو دادی هوا خوش ندارم یه بار بشه دوبار باز کن این انبر دست قناس رو.
به خودش لرزید و اینبار بدون حرف اضافه مطیعانه پاهاش رو تا آخر باز کرد.
تنش رو کاملا روی تنش کشید بنابراین نمی‌تونستم واضح ببینم که چه اتفاقی داره می‌افته‌‌.
تنها چیزی که تو دیدم بود جمع شدن صورت دختر از درد زیر نور آباژور بود و بلند شدن صدای آه و ناله اش که باعث شد باز هم غر بزنه.
- ناله های الکیت رو جمع میکنی یا همینجوری لخت و پتی پرتت کنم تو خیابون؟
از لحن ترسناکش منی که دم دستش نبودم و از گوشه در نیمه باز نظاره گر بودم هم ترسیدم.
چه برسه به دختر بخت برگشته ای که زیرش بود و تنها کاری که تونست بکنه این بود که با چشم های وق زده دهنش رو ببنده.
سکوت عمارت با صدای کمر زدن های وحشیانه اش شکسته بود و نمی‌دونم چه مرگم شده بود که پشت در اتاق لعنتیش خشکم زده بود.
همه حرکاتش رو با دقت نگاه می‌کردم و به هیچ وجه قصد برگشتن به اتاقم رو نداشتم.
نگاهم رو از صورت درهم دختر که مجبور شده بود خفه خون بگیره گرفتم و به دیاکو دادم.
تموم‌ تنش خیس از عرق بود و از همینجا هم میشد حرارت بینشون رو احساس کرد.
نمیدونم چرا ولی زیر دلم تیر میکشید.
دستم رو روی شکمم گذاشتم و مالیدم تا از دردش کم بشه اما فایده ای نداشت.
تو همون لحظه دیاکو همونطور که کمرش رو تکون میداد سینه دخترک رو چنگ محکمی زد و فشار داد که صدای آخش بالا رفت.
-
- با خودت فکر کردی وقتی گفتی هرجا دوست داری از خداخواسته میریزم اون تو؟
سرش رو تکون داد و لبخند یک طرفه ای زد که دخترک نیمخیز شد و درحالی که با پشت دست روی لبش رو پاک می‌کرد نالید.
- تو خدای غروری.
از این کلمه منتفر بود.
من با تمام بچگیم می‌دونستم و دخترک بخت برگشته ساده لوح با حرفی که زده بود گور خودش رو کنده بود.
منتظر بودم تا از بازوهاش بگیره و از عمارتش پرتش کنه بیرون که‌ همونطور هم شد.
شلوارش رو که پاش کرد مانتو دخترک رو چنگ زد و از روی زمین برش داشت.
حالا پشتش به من بود و نمی‌تونستم صورتش رو ببینم اما کاملا میتونستم حدس بزنم که ابروهاش رو درهم کشیده و چقدر عصبانیه.
دستش رو دراز کرد تا مانتو رو روی بدنش پرت کنه اما نمیدونم چه اتفاقی افتاد که اینکار رو نکرد.
در عرض چند دقیقه مانتو رو رها کرد و تخت رو دور زد.
کشو پاتختی رو که باز کرد خیره دستاش شدم تا ببینم چه چیزی رو از اون تو بیرون میاره که با دیدن اسلحه کمری مشکی رنگش ترس و وحشت همه وجودم رو فراگرفت‌.
اسلحه بین انگشتاش رو پوزخند زنان مسلح کرد.
گردن دخترک رو که بین انگشتاش فشرد نفسم رفت‌.
اسلحه رو روی شقیقه اش قرار داد و با پوزخند زمزمه کرد.
- بازی کردن با دیاکو عواقب خوبی نداره بچه جون... تو الان یه سگ پاسوخته ای مگه نه؟
دخترک تنها با چونه ای لرزون با اون فاصله کم خیره چشم های سرخ شده اش بود و صدایی ازش در نمی‌اومد.
با لوله اسلحه موهای دختر رو از صورتش کنار زد و آهسته گفت:
- مگه نه؟
دخترک به تکون دادن سرش اکتفا کرد که زبونش رو روی لبش کشید.
- به جهنم سلام کن احمق.
همه چیز به طرز عجیبی وحشتناک بود و من دیگه تحمل نگاه کردن به صحنه روبروم رو نداشتم.
در عرض لحظه ای کوتاه خاطره قدیمی که سال ها بود آزارم میداد از جلو چشمام عبور کرد و تصویر زنی با چشم های از حدقه بیرون زده که توی خون خودش می‌غلطید جون گرفت و زنده شد.
دستم رو روی قفسه سینه ام گذاشتم و فشردم.
تپش های نامنظم قلبم رو احساس میکردم.
پاهام دیگه تحمل نگه داری وزنم رو نداشتند.
دستم رو روی دستگیره در گذاشتم تا تعادلم رو حفظ کنم و زمین نخورم اما در باز شد و روی پارکت کف اتاق آوار شدم‌.
چشم هام نیمه باز مونده بود و یه تصویر تار از دیاکو و دخترک جلو چشمم بود.
به پخش زمین شدنم و صدایی که تو اتاق پیچید گلوله ای شلیک شد.
صداش تنم رو لرزوند و من حتی نتونستم جیغ بکشم.
آخرین تصویری که دیدم دویدن دیاکو به طرفم بود و شنیدن نامم از زبونش وقتی که کنار جسم بی جونم زانو زد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • روژانم

    0

    رمان خوبیه دنبال همچین رمانی بودم

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    بنظر جذاب میاد

    ۱۰ ماه پیش
  • یسنا

    0

    خیلی هیجان داره امید وارم همین طورم بمونه

    ۱۱ ماه پیش
  • ویونا

    0

    خوب

    ۱ سال پیش
  • نازنین

    2

    کاش رمان آنلاین بود

    ۱ سال پیش
  • مری

    0

    خوب بود

    ۱ سال پیش
  • دل

    0

    خوب

    ۱ سال پیش
  • ارامش

    0

    خوبه

    ۱ سال پیش
  • سها

    0

    ندارم

    ۱ سال پیش
  • محمد

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • دنیز

    2

    عالی

    ۲ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    لطف دارید

    ۲ سال پیش
  • غزل

    1

    عاللللل

    ۲ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    لطف دارید

    ۲ سال پیش
  • عالی

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ملینا

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آیلین

    1

    عالللی

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.