لیست کلیه پارتهای رمان تعمیرکار : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 97
-
رمان تعمیرکار - پارت 61
- اون لحظه بهترین لحظه زندگیم بود! -وای برای بار دهمه که داری میگی فلان لحظه بهترین لحظه زندگیم بود! - باور کن اون از همه بهتر بود. - خیلی سخته آدم بهترین لحظهی زندگیشو انتخاب کنه. تو روز عروسی خودت رو دیدی، روز بدنیا اومدن بچههات، روزی که شروع کردن به راه رفتن، اسمتو صدا کردن، روز بدنیا ا...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 62
جعفر آقا به احتمال زیاد بدون اینکه خودش متوجه باشد، داشت خرده شیشه روی میز را نگاه میکرد؛ در واقع هر دو نگاهشان به خرده شیشه دوخته شده بود. پرسید: - ارغوان رو خیلی دوست داری نه؟ - خب معلومه. - نه منطورم اینه که اونو به طور خاصی دوست داری درسته؟ شاید بیشتر از بقیه. به حالتی قاطع اما با شرمی...
بروزرسانی در : ۸۵۸ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 63
وقتی به آسانسور رسیدند از دوشش پایین آمد و با ذوق کودکانهای داخل شد. ارغوان پر شور و سرخوش بود و برای فوران این سرخوشی هر بهانهی سادهای کافب بود. خشی از او پرسید - چی میخواستی بهم بدی؟ لحظهای اخمهایش در هم شد و بعد یادش آمد. - آها واست ساندویچ آوردم خشی. - ساندویچ. پشت کرد و گفت: - آ...
بروزرسانی در : ۸۵۷ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 64
ارغوان با بیتوجهی خاصی روی میز نشسته بود و مشغول خوردن صبحانه بود. این اولین بار بود که روی دیگر او را میدیدم، از این نظر شبیه زهره خانم بود، ناگهان ساکت میشد و هیچ صدایی در جهان بجز آنکه دلش میخواست نمیتوانست دوباره وجودش را به تکاپوی زندگی بازگرداند. آقا خشایار که دلش تاب نیاورد و دوباره...
بروزرسانی در : ۸۵۶ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 65
از روزش دقایقی نگذشته بود که جوانی قد بلند با موهای نسبتا بلند، ریش نامرتب و لباسهایش شلخته و ناموزون جلوی مغازه سبز شد. دستگاهی را زیر بغل گرفته بود، احتمالا دستگاه آسیاب قهوه بود. سلام کرد. خوش صحبت و لوتی مسلک بود و در این طرز برخورد میشد احترام و شوخطبعی یافت. نگاهش اما هرز بود، مثل حیوانی...
بروزرسانی در : ۸۵۵ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 66
مغازه را زود بست، سرش درد میکرد، سرش گیج میرفت، سرش خسته بود. اینها را به زهره خانم گفت و ناهار نخورده خوابید. وقتی روی تخت دراز کشید گچبری سقف را نگاه کرد از خودش پرسید: « از زندگی چی میخوای خشایار؟» و جواب خودش را نداد. او آدم عجیبی است، با خودش مهربان نیست، گمان کنم با خودش قهر باشد، با...
بروزرسانی در : ۸۵۴ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 67
چند وقتی که سینهاش خس خس میکرد و سرگیجهای مزمن مانند مهمان ناخواندهای مزاحمش شده بود. آن روز حتا درون مغازه نزدیک بود زمین بخورد. جدا از این حال روحیاش هم تعریفی نداشت، حسابی کلافه بود، شیشهی پنجرهی پشت برای بار پنجم شکسته شده بود. کج خلق شده بود و مشتریها را رد میکرد. ساعت یازده نشده ب...
بروزرسانی در : ۸۵۱ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 68
- برای تو اینجوریه برای من این محیط پر از زندگیه! آقا خشایار نفسی بیرون پرتاب کرد و گفت: - زندگی؟ اینجا؟ بیمارستان؟ دکتر با لبخندی گفت: - مگه زندگی شبیه اینجا نیست؟ به نقطهای خیره شد و دست میان ریشهای سفیدش کشید و گفت: - راست میگی انگار همهمون تو بیمارستان به دنیا اومدیم. فقط تو دنیا دک...
بروزرسانی در : ۸۵۰ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 69
منچستر یونایتد تا دقیقهی نود و پنج از رقیبش سه بر دو جلو بود اما وقتی چند دقیقهی بعد داور سوت پایان بازی را زد آنها بازی را سه بر چهار باخته بودند. حرف نمیزدند،از آن وضعیت خسته بودند. آقا خشایار گفت: - من دیگه بازیهای اینارو نگاه نمیکنم، هر وقت این تیم درست شد بهم خبر بده. بعد با لحن غمز...
بروزرسانی در : ۸۴۹ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 70
ارغوان که از مدرسه برگشت آقا خشایار به استقبالش رفت. - ارغوان ماجرا چیه؟ دخترک هنوز به پاگرد نرسیده بود. - مگه خانم مدیر بهت نگفت؟ - گفت ولی نگفت قضیه انشا چیه؟ بند کتانیاش را باز کرد و آن را از پا بیرون کشید. - فردا میای خودت میفهمی! و با بی محلی تعجبآوری از کنارش عبور کرد. سر سفره هر...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 71
درون دفتر از او پذیرایی کردند، بعد خانم مدیر او را به کلاس برد. وقتی وارد کلاس شد سر و صدای آرام دانشآموزان خوابید و چشمهایی متعجب و کنجکاو به سوی او دوخته شد. بچهها همدیگر را نگاه میکردند و بعد خانم معلمشان را، بعضیها اخم کرده بودند و بعضیها خجالت میکشیدند و تنها اندکی رفتار دوستانه داشت...
بروزرسانی در : ۸۴۷ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 72
ارغوان پایه تخته آمد، لبخندی به خشی زد و بعد دفترش را باز کرد با صدای آهنگین و پر شورش شروع کرد به خواندن: - نامهای به بهترین دوست. سلام خشی، من ارغوانم بهترین دوستت. بعد مکثی کرد و دوباره به رویش لبخند زد: « من تنها بودم، تو هم تنها بودی. قبلنا که با هم پیتزا میخوردیم با هم دوست نبودیم ولی ...
بروزرسانی در : ۸۴۴ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 73
اما خوشبختانه او در طول زندگی چند بار دیگر هم این جمله را تکرار کرده بود، او چند بار دیگر هم سرشار از زندگی بود، حداقل این را بر زبان آورده بود. - خشا بیا صدات میزنن، خشا با توام... آهای خشا کری؟ توی رختخوابش به خود پیچید و گفت: - اذیت نکن آبجی بذار بخوابم روز جمعهای. - وا! میگم صدات میز...
بروزرسانی در : ۸۴۳ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 74
خشا سرخ شد و چیزی نگفت. وقتی داشت سمت خانه زهره خانم میرفت توی راه آن نامه را پاره کرد و تکههایش را به نهر آب زلال سپرد. آن نامه را هیچکس نخواند، نامهای که کسی جز آقا خشایار و آبجی از وجودش با خبر نشدند، سر نوشت غمانگیزی که ممکن است شبیه سرنوشت بسیاری از آدمها باشد، آدمهایی که هر کدام در ل...
بروزرسانی در : ۸۴۲ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 75
آن شب که نه ولی روز بعد تابان کمی با برادرش حرف زد اما همچنان حدودی را میان خودشان نگه داشت اجازه صمیمیت بیش از حد را به خشا نداد. نکتهی مهم حرفهای تابان که آن را به خشا گفت ساعتی بود که در آن وقت زهره خانم برای آوردن آب به چشمه میرفت. عصر هنگام بود و خشا بالای درخت گلابی مانند یک سرباز زب...
بروزرسانی در : ۸۴۰ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 76
قائله که ختم شد سوی ارغوان رفت؛ دخترک حرف نمیزد و به آرامی گریه میکرد. بنظر میرسید بیشتر از اینکه سیاسیا او را ترسانده باشد مشاهده پدربزرگ در آن حالت خشمگین باعث ترسش شده باشد. ارغوان او را همیشه مهربان دیده بود و مشاهدهی خشم و فریادهایش احتمالا بهطرز غریبی او را ترسانده بود. با وجود اینکه آ...
بروزرسانی در : ۸۳۷ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 77
لعد آهی کشید و گفت: - تابان توی فکر من همچنان جوون و پر انرژیه، همیشه با صدای بلند خندههاش اونو به یاد میآرم. هنوز وقتی میریم چشمه انگار یه گوشه رو پاهاش نشسته و داره بهم میگه عروس خانم و دستم میاندازه! نگاه زهره خانم حالتی عمیق پیدا کرد. اما آقا خشایار درست در نقطه مقابل او و با لحنی حزن...
بروزرسانی در : ۸۳۶ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 78
نمیدانم چه اتفاقی افتاد اما ناگهان انگار آن دو نفر از دالانی از زمان عبور کردند و منفصل از مکان به جایی در بهترین روزگارانشان در گذشته پرتاب شدند. به میان خاطراتشان؛ خاطراتی که آنها احتمالا برای بار آخر مرورشان کردند و احتمالا فکر به اینکه این خاطرات مشترک بزودی یکه و تنها در ذهن زهره خانم، آن...
بروزرسانی در : ۸۳۴ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 79
دو روز گذشته بود، زن همچنان در شوک بود و این شوک آنقدر سهمگین بود که همهی اعضای خانواده متوجه ماجرا شدند، آقا خشایار خیلی دوست داشت سیاستمدارانه در این خصوص با خانواده برخورد کند اما همه چیز تقریبا مثل همیشه صادقانه پیش رفت. در میان این روزهای تاریک که نگاه غمزدهی زهره خانم به درب و دیوارها ب...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 80
روی صندلی سفت راهرو نشسته بود و نگاهش از پنجره اتاق به بیرون بود، صدایی مردانه که مریضی و نخوت از آن میبارید، با لحنی که به نظرم صمیمی رسید گفت: - بیا از داخل نگاه کن. آقا خشایار جوان بلند شد و وارد اتاق شد، از آستانهی درب که عبور کرد مرد گفت: - اگه هنوز فکر میکنی چیز جالبی پشت این پنجره یا...
بروزرسانی در : ۸۳۰ روز پیش
