تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت هفتاد و ششم :
قائله که ختم شد سوی ارغوان رفت؛ دخترک حرف نمیزد و به آرامی گریه میکرد. بنظر میرسید بیشتر از اینکه سیاسیا او را ترسانده باشد مشاهده پدربزرگ در آن حالت خشمگین باعث ترسش شده باشد. ارغوان او را همیشه مهربان دیده بود و مشاهدهی خشم و فریادهایش احتمالا بهطرز غریبی او را ترسانده بود. با وجود اینکه آرام نبود اما سعی کرد دخترک را تسکین بدهد.
- گریه نکن ارغوان دیگه تموم شد.
بعد بازوی
لطفا صبر کنید...

آمینا
0ای عروس و خواهرشوهر خشی رو دست به سر میکردین🤣