پارت شصت و سوم :

وقتی به آسانسور رسیدند از دوشش پایین آمد و با ذوق کودکانه‌‌ای داخل شد. ارغوان پر شور و سرخوش بود و برای فوران این سرخوشی هر بهانه‌ی ساده‌ای کافب بود. خشی از او پرسید
- چی می‌خواستی بهم بدی؟
لحظه‌ای اخم‌هایش در هم شد و بعد یادش آمد.
- آها واست ساندویچ آوردم خشی.
- ساندویچ.
پشت کرد و گفت:
- آره از تو کولم بردار... اونجا نه... زیپ کوچیکه.
زیپ کوله را باز کرد و از درونش Û

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    0

    چه یه دنده ای هست این ارغوان😅

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    😂🙏

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    هاله به خشایارداره میگه مثل باباکله خرمیشه می تونست بگه مثل شما

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    یه ش اون وسط جا افتاده: مثل باباش کله خر می‌شه. مرسی که با این دقت دنبال می‌کنید🌱🙏

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    عجب هر۲بی حوصله🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️