تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت هفتاد و هشتم :
نمیدانم چه اتفاقی افتاد اما ناگهان انگار آن دو نفر از دالانی از زمان عبور کردند و منفصل از مکان به جایی در بهترین روزگارانشان در گذشته پرتاب شدند. به میان خاطراتشان؛ خاطراتی که آنها احتمالا برای بار آخر مرورشان کردند و احتمالا فکر به اینکه این خاطرات مشترک بزودی یکه و تنها در ذهن زهره خانم، آن هم بدون شریکی تداعی خواهند شد باعث میشد اشکهای او مانند موجهای دریا بیپایان و مستØ
لطفا صبر کنید...
