پارت هفتاد و هشتم :

نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد اما ناگهان انگار آن دو نفر از دالانی از زمان عبور کردند و منفصل از مکان به جایی در بهترین روزگاران‌شان در گذشته‌ پرتاب شدند. به میان خاطراتشان؛ خاطراتی که آنها احتمالا برای بار آخر مرورشان کردند و احتمالا فکر به اینکه این خاطرات مشترک بزودی یکه و تنها در ذهن زهره خانم، آن هم بدون شریکی تداعی خواهند شد باعث می‌شد اشک‌های او مانند موج‌های دریا بی‌پایان و مستØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️