پارت شصت و دوم :

جعفر آقا به احتمال زیاد بدون اینکه خودش متوجه باشد، داشت خرده شیشه روی میز را نگاه می‌کرد؛ در واقع هر دو نگاه‌شان به خرده شیشه دوخته شده بود.
پرسید:
- ارغوان رو خیلی دوست داری نه؟
- خب معلومه.
- نه منطورم اینه که اونو به طور خاصی دوست داری درسته؟ شاید بیشتر از بقیه.
به حالتی قاطع اما با شرمی قابل لمس پاسخ داد:
- آره. فکر می‌کنم اون دختر استثنایی باشه.
جعفر آقا لبخنØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    🙏⚘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️