تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت شصت و هفتم :
چند وقتی که سینهاش خس خس میکرد و سرگیجهای مزمن مانند مهمان ناخواندهای مزاحمش شده بود. آن روز حتا درون مغازه نزدیک بود زمین بخورد. جدا از این حال روحیاش هم تعریفی نداشت، حسابی کلافه بود، شیشهی پنجرهی پشت برای بار پنجم شکسته شده بود. کج خلق شده بود و مشتریها را رد میکرد.
ساعت یازده نشده بود، بنظر آرام میآمد، نگاهش به تلوزیون خیره بود و منتظر چیزی بود. مدتی گذشت، صدایی تÙ
لطفا صبر کنید...

اسرا
0لباس ساده نشان فقرانسان نیست هرساده زیستی نشان نداری نیست هرسالمندنشان ناتوانی نیست🙏⚘