پارت شصت و هفتم :

چند وقتی که سینه‌اش خس خس می‌کرد و سرگیجه‌ای مزمن مانند مهمان ناخوانده‌ای مزاحمش شده بود. آن روز حتا درون مغازه نزدیک بود زمین بخورد. جدا از این حال روحی‌اش هم تعریفی نداشت، حسابی کلافه بود، شیشه‌ی پنجره‌ی پشت برای بار پنجم شکسته شده بود. کج خلق شده بود و مشتری‌ها را رد می‌کرد.
ساعت یازده نشده بود، بنظر آرام می‌آمد، نگاهش به تلوزیون خیره بود و منتظر چیزی بود. مدتی گذشت، صدایی تÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    لباس ساده نشان فقرانسان نیست هرساده زیستی نشان نداری نیست هرسالمندنشان ناتوانی نیست🙏⚘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️