تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت هفتاد و چهارم :
خشا سرخ شد و چیزی نگفت. وقتی داشت سمت خانه زهره خانم میرفت توی راه آن نامه را پاره کرد و تکههایش را به نهر آب زلال سپرد. آن نامه را هیچکس نخواند، نامهای که کسی جز آقا خشایار و آبجی از وجودش با خبر نشدند، سر نوشت غمانگیزی که ممکن است شبیه سرنوشت بسیاری از آدمها باشد، آدمهایی که هر کدام در لوح سفید وجودشان چیزهایی نوشته شده است، چیزهایی که بعضا میتواند هنرمندانه و زیبا باشد و اØ
لطفا صبر کنید...

آمینا
0چه خانواده ی پر مهرو محبتی🤣🤣