تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت هفتاد و سوم :
اما خوشبختانه او در طول زندگی چند بار دیگر هم این جمله را تکرار کرده بود، او چند بار دیگر هم سرشار از زندگی بود، حداقل این را بر زبان آورده بود.
- خشا بیا صدات میزنن، خشا با توام... آهای خشا کری؟
توی رختخوابش به خود پیچید و گفت:
- اذیت نکن آبجی بذار بخوابم روز جمعهای.
- وا! میگم صدات میزنن.
- کی؟
- زهره!
جستی لحاف را کنار زد و سر جایش نشست.
- کدوم زهره؟
- همÙ

لطفا صبر کنید...

اسرا
1بیچاره پسرای قدیم چه دردسری داشتن ممنون 🙏⚘